هفت‌برکه – راحله بهادر: چه اتفاقی می‌افتد که یک نگهبان جوان و مردد، در پایان نمایش به همان خشونتی تبدیل می‌شود که در آغاز از آن می‌ترسید؟ «سالوادور» در نمایشنامه‌ای که این روزها در پلاتو نمایش گراش، روی صحنه رفته است، در میان شخصیت‌های نمایش، یادآور جهان جورج اورول است.

14050720 Elsalvador Salvador

سالوادور: نمایش بی‌کلام از مسخ‌شدگی

نمایشنامه‌ی «السالوادور» (۱۴۰۴) نوشته‌ی مسعود غفوری، به کارگردانی علی فخری و بازی بازیگران گروه هنری صبا، در حال اجرا است. این نمایشنامه، اقتباسی آزاد از نمایشنامه‌ی «دست نامرئی» (۲۰۱۲)، نوشته‌ی ایاد اختر، نمایشنامه‌نویس آمریکایی-پاکستانی‌، است. در هر دو نمایش، مفاهیم نظام سرمایه‌داری، خشونت مذهبی، فساد سیستماتیک و رویارویی اخلاق و قدرت در دو جغرافیای متفاوت، تم‌های اصلی هستند و غفوری به‌خوبی توانسته است آنها را از محدودیت جغرافیایی و فرهنگی خارج و وارد یک مفهوم جهان‌شمول کند.

آفرینش شخصیتی که بتواند تماشاچی یا خواننده‌ی نمایش را امیدوار، ناامید، غافلگیر و نهایتا با خود همراه کند، از اقتباس حاضر یک نمونه‌ی موفق ساخته است. شخصیت «سالوادور» در نمایشنامه‌ی «السالوادور» با بازی قاسم پورقائد، برای من یک بازآفرینی اوروِلیِ چشمگیر از استحاله‌ی انسان در مدار قدرت است؛ شخصیتی که می‌توان گفت لال است، چیزی از او نمی‌شنویم و حتی پیشینه‌ای از او در نمایش نداریم. او بیش از آنکه حرف بزند، با رفتار، واکنش‌ها و زبان بدن، خودش را نمایش می‌دهد. ابزاری که از «گفتنِ» صرف به «نمایش دادن» تبدیل می‌شود و از دیدگاه من از او شخصیتی می‌سازد که بیشترین جلوه از مفاهیم موجود در نمایش و به دلیل غیرمنتظره بودنِ چرخشِ شخصیتی او، یک شخصیت جذاب در نمایش است.

سالوادور: از حاشیه تا متن

سالوادور، در صحنه‌ی اول، یک نگهبان حدودا ۳۰ساله و در ابتدا مشغول مراقبت از کِیت -با بازی سارا آذرپادگان- است. گرچه او از همان ابتدا هم یک کلاشینکف دارد، اما هنگام غذا دادن به کیت، بابت بد انجام دادن این کار، با نگاهش از او عذرخواهی می‌کند؛ سپس برای او یک بیسکوییت باز می‌کند. در صحنه‌ی ششم، هنگام اسلحه کشیدن روی کیت، که به دستور پدر خِسوس -با بازی محمود علی‌پور- انجام می‌دهد، با ترس و لرز جلو می‌رود؛ او همچنان مردد است.

بعدتر، در صحنه‌ی هفتم؛ مشخص می‌شود که او به‌خاطر ماجرای شلیک، خودش را نبخشیده است. سه ماه گذشته و کیت هم به او می‌گوید می‌داند که مقصر نبوده. سالوادور دستپاچه می‌شود و بیرون می‌رود چون معذب است؛ و همچنان بخشی از بار اخلاقی و انسانیِ نمایش را این شخصیت، اگرچه اندک، به دوش دارد.

نقطه‌ی عطف شخصیت سالوادور، صحنه‌ی یازدهم است. سالوادور در یک دستش یک چراغ نفتی دارد و در دست دیگرش تفنگ. پارادوکس ابزاری که در دست دارد حالا با چرخش شخصیت او هماهنگ است! او در حالی‌که لباس‌ها و صورتش خونی است؛ از یک قربانی قدرت در ابتدای نمایش، به عامل خشونت و اجرای آن تبدیل شده است. سالوادور حالا به جای اینکه از دور بایستد و صرفا تماشاچی باشد، در بازی قدرت نقش دارد و بازی می‌کند. تغییر این شخصیت فقط روانی و اخلاقی نیست؛ تغییر جایگاه او در مناسبات قدرت، بخش مهمی از چرخش او در نمایشنامه است. تاثیر مناسبات قدرت بر او و تغییر جایگاهش، از آنجا بیشتر آشکار می‌شود که در صحنه‌های پایانی لباس جدید پوشیده و ابزار سرکوب و ایجاد وحشت بیشتری در اختیار دارد. در واقع، تفاوت ظاهر او در پایان، تنها نشانه‌ای از تغییر وضعیت او نیست، بلکه قدرت را از سطح یک فرمان بیرونی، به بخشی از هویت و رفتار او منتقل می‌کند.

نام‌گذاری‌های آیرونیک در نمایش، لایه‌های شخصیتی این دو کاراکتر را عمیق‌تر می‌کند. در کنارِ نام «خسوس»، پدر روحانی فاسد این نمایش که در زبان اسپانیایی به معنای عیسی است؛ هم‌نامی «سالوادور» و کشور السالوادور، که در زبان اسپانیایی مشترکا به معنای «نجات‌دهنده» یا «آزادی‌بخش» است، تناقض جالبی از چرخش شخصیتی این نگهبان است. سالوادور از یک شخصیت حاشیه‌ای و نسبتا فرعی در ابتدای نمایش، به یک شخصیت متفاوت در انتهای آن و به ضد خود، تبدیل می‌شود.

ایدئولوژی؛ همدستی با قدرت

از دیدگاه ایدئولوژیک نیز، شخصیت سالوادور آن را به یک بازی چندلایه تبدیل کرده است. او در ابتدا نگهبانِ یک زندانی است، اما خودش هم به‌نوعی زندانیِ ساختار قدرت است. او اختیار چندانی ندارد؛ دستور می‌گیرد، تفنگ می‌گیرد، و شلیک می‌کند. ایدئولوژی هنگامی قدرت خود را نشان می‌دهد که یک نظام فکری و ارزشی، نه فقط رفتار بیرونی انسان، بلکه شیوه‌ی نگاه او به جهان، قدرت و «دیگری» را شکل دهد. سالوادور در مسیر نمایش از انسانی که در برابر خشونت دچار تردید و عذاب وجدان است، به انسانی بدل می‌شود که خشونت را اعمال می‌کند؛ انگار ساختار قدرت، به‌تدریج از بیرون به درون او منتقل شده است.

در نتیجه، مسئله فقط اطاعت از ایدئولوژی نیست؛ تبدیل ‌شدن انسان به حامل و بازتولیدکننده‌ی آن است. در فیلم «۱۹۸۴» به کارگردانی مایکل ردفورد، که با اقتباس از رمان ۱۹۸۴ جورج اورول ساخته شده، در صحنه‌ی شکنجه‌ی وینستون، شخصیت اصلی، اوبرایان، یکی از اعضای حزب، به او جمله‌ای با این مضمون می‌گوید که در آن استحاله‌ی ذهنی سالوادور نهفته است. او می‌گوید قدرت در تکه‌تکه کردن ذهن انسان‌ها و دوباره کنار هم گذاشتن آن‌ها در شکل‌های جدیدی است که خودت انتخاب می‌کنی. سالوادور هم در مسیر نمایش، نمونه‌ای از همین دگرگونی است: انسانی که در آغاز هنوز در برابر خشونت، مقاومت درونی دارد، اما در پایان به بخشی از همان سازوکار تبدیل می‌شود.

مفهوم «استیضاح ایدئولوژیک» (Interpellation) از لویی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی؛ نیز وسوسه‌برانگیز و قابل تامل است، زیرا فرآیند چرخش شخصیتی سالوادور را شفاف می‌کند. آلتوسر معتقد است ایدئولوژی صرفا‌ مجموعه‌ای از باورها یا دستورهای بیرونی نیست، بلکه افراد را در جایگاه‌های مشخصی قرار می‌دهد و آنها را به «سوژه»هایی تبدیل می‌کند که مناسبات موجود را می‌پذیرند و بازتولید می‌کنند.* از این منظر، سالوادور در آغاز تنها فردی است که در ساختار قدرت جای گرفته و از آن فرمان می‌گیرد؛ اما به‌تدریج از موقعیت فردِ صرفا فرمان‌بردار فاصله می‌گیرد و جایگاه خود را در این ساختار می‌پذیرد. به این ترتیب، استحاله‌ی سالوادور را می‌توان نه فقط تغییر یک شخصیت، بلکه فرایند تبدیل فردِ تحت سلطه به حامل و بازتولیدکننده‌ی همان ساختاری دانست که در ابتدا بر او اعمال قدرت می‌کرد.

سالوادور در پایان می‌تواند تماشاگر را با این پرسش مواجه کند که حالا ما روبه‌روی او ایستاده‌ایم یا کنار او؟!

 

منبع:

Althusser, L. (1971). Ideology and ideological state apparatuses (Notes towards an investigation). In Lenin and philosophy and other essays (B. Brewster, Trans., pp. 127–186). Monthly Review Press.

14050720 Elsalvador Salvador 2