هفتبرکه – منیره جهانبین: صحنه برای من تداعیکنندهی زندگی است؛ زندگیای که روایتهایش اگرچه از دل کلمات بیرون میآیند، اما آنگاه که پا به عرصهی تئاتر میگذارند، به یکباره زندگیهایی را که نکردهایم، رؤیاهایی را که ندیدهایم، افسوسهایی را که لحظهای رهایمان نمیکنند و اندوه و اشکهایی را که فرو خوردهایم، آنچنان جاندار در برابر دیدگانمان به تصویر میکشند که دیگر یارای مقاومت نداریم. بیاختیار همراه میشوی؛ همدرد و همرزم. تکتک واژگان را در خیالت میپرورانی و دست در دستِ روایتهایی میگذاری که شاید در ناخودآگاهت بارها آنها را زیستهای. وارد جهانی میشوی که گوشهای از زندگی میلیونها انسانی را که بر این کرهی خاکی زیستهاند و میزیند، بر صحنهی نمایش برایمان زنده میکند.
«السالوادور» از همین جنس است؛ روایتی که در بستر آمریکای مرکزی و در میان فساد، اختلاس، انقلاب، جنگ و فقر شکل میگیرد؛ اما آنچه بر صحنه میبینیم، صرفاً روایت سرگذشت مردمانی در جغرافیایی دور نیست. نمایش، ما را با آدمهایی روبهرو میکند که دردها، آرزوها، ترسها و امیدهایشان، با وجود فاصلهی جغرافیایی، چندان هم با ما غریبه نیستند.
پول، انقلاب و لحظهای که آرمان رنگ عوض میکند
آنچه در خواندن این نمایش بیش از هر چیز برایم جذاب بود، فاصله گرفتن تدریجی آن از یک داستان سیاسی دربارهی السالوادور و تبدیل شدنش به روایتی دربارهی قدرت، پول و فساد آرمانهاست. جغرافیای نمایش آمریکای لاتین است، اما بسیاری از پرسشهایی که مطرح میکند برای مخاطب ایرانی غریب نیستند؛ حتی گاهی بیش از آنکه داستان السالوادور را بخوانیم، احساس میکنیم با بخشی از تجربههای تاریخی و اجتماعی آشنای خود روبهرو شدهایم.
از جایی که کیت دربارهی سقوط ارزش پول، ثبات دلار و نقش آمریکا در نظم اقتصادی جهان صحبت میکند، اقتصاد دیگر صرفاً پسزمینهی داستان نیست؛ به یکی از نیروهای اصلی درام تبدیل میشود. پول ابتدا ابزار بقاست، بعد وسیلهی معامله، سپس منبع قدرت و در نهایت چیزی که میتواند سیاست را شکل دهد و حتی مسیر یک کشور را تغییر دهد.
شخصیتهایی در حال تغییر مداوم
شخصیت کیت در این میان اهمیت ویژهای دارد. او در ابتدا تصور میکند اقتصاد دانشی است که میتواند فارغ از اخلاق و سیاست مورد استفاده قرار گیرد. بازار را میشناسد، از فرصتها استفاده میکند و تلاش دارد از شرایط موجود برای پولسازی بهره ببرد. اما چیزی که خودش آموزش میدهد، در ادامه علیه جهان او به کار گرفته میشود. کیت سقوط کولون را پیشبینی میکند؛ اما دی در نهایت کاری میکند که این سقوط به واقعیت تبدیل شود. تفاوت میان «پیشبینی بحران» و «ساختن بحران»، یکی از تلخترین نقاط نمایش است.
دی شاید بیش از همهی شخصیتها مسیر این تغییر را نشان میدهد. نگاهِ او ابتدا نسبت به نگاه اقتصادیِ کیت، بدبینانه و حتی تحقیرآمیز است، اما به تدریج زبان پول را یاد میگیرد. پس از آن، پول برایش فقط وسیلهی ادامهی مبارزه نیست؛ به منبع قدرت تبدیل میشود. در پایان، دیگر با کسی روبهرو نیستیم که صرفاً برای یک آرمان میجنگد، بلکه با انسانی مواجهیم که میتواند خشونت را برای حفظ و افزایش سرمایه توجیه کند.
خسوس نیز وجه دیگری از همین تناقض است. او با زبان مردم، استعمار و عدالت سخن میگوید، اما خودش در موقعیت قدرت، آدمها را به «منبع» تبدیل میکند. کیت برای او یک انسان نیست؛ «گاو شیرده» است. این تعبیر شاید یکی از صریحترین نشانههای نمایش دربارهی رابطهی آرمان و استثمار باشد.
فرسایش آرمانگرایی در ماشین قدرت
با این حال، به نظرم نمایش نمیگوید که آرمانگرایی از ابتدا دروغ است. مسئله پیچیدهتر از این است: آدمها ممکن است واقعاً به آرمان خود باور داشته باشند و با این حال، وقتی قدرت و پول در اختیارشان قرار میگیرد، شروع به توجیه همان اعمالی کنند که زمانی علیه آنها میشوریدند. فساد الزاماً از نبود آرمان نمیآید؛ گاهی از اطمینان بیش از حد به حقانیت خود میآید.
از همین منظر، نمایش بیش از آنکه دربارهی انقلاب باشد، دربارهی فرسایش تدریجی آدمها در مواجهه با قدرت است. آدمهایی که در آغاز برای آزادی، عدالت یا بقا میجنگند، کمکم رنگ عوض میکنند؛ نه لزوماً چون ناگهان بد میشوند، بلکه چون برای هر تغییر خود، دلیل و توجیهی پیدا میکنند.
و شاید مهمترین پرسش نمایش همین باشد: وقتی پول بتواند قدرت بخرد و قدرت بتواند اخلاق را تعریف کند، چه چیزی از آرمان باقی میماند؟ برای من، ارزش متن دقیقاً در همین پرسش است؛ پرسشی که از السالوادور شروع میشود، اما بهراحتی میتواند به هر جامعهای برسد که در آن انقلاب، فساد، سرمایه و قدرت، دیر یا زود، در یک نقطه به هم میرسند.
از صفحه تا صحنه؛ وقتی متن جان میگیرد
اما برای من، مواجهه با «السالوادور» در خواندن نمایشنامه تمام نشد. آنچه اهمیت داشت این بود که آیا آنچه روی کاغذ خواندهام، در مواجهه با صحنه نیز میتواند همان تأثیر را ایجاد کند یا نه؛ آیا شخصیتها، مناسبات قدرت، کشمکشها و لایههای پنهان متن میتوانند از صفحه جدا شوند و در برابر چشم تماشاگر جان بگیرند؟
اجرای «السالوادور» در سالن پلاتو گراش، از همان ابتدا نشان میداد که با کاری شستهرفته و تمیز مواجهیم. عوامل صحنه، دکور، نور و صدا هر کدام در جای خود به کمک اجرا آمده بودند و مجموعهای را شکل داده بودند که نشان میداد برای جزئیات آن فکر شده است. حتی پوستر نمایش نیز از این دقت و توجه بینصیب نمانده بود.
دکتر غفوری، در مقام نویسنده، اقتباس خوبی از اثر ایاد اختر ارائه کرده است؛ انتخابی که به نظرم هوشمندانه بوده، چرا که متن توانسته با وجود فاصلهی جغرافیایی و تاریخی داستان، مخاطب را درگیر خود کند و امکان همذاتپنداری بالایی به وجود آورد. شاید همین ویژگی است که باعث میشود «السالوادور» صرفاً داستان مردمانی در سرزمینی دور نباشد و پرسشهایش به تجربهی انسانی مخاطب نزدیک شود.
در سوی دیگر، کارگردانی اثر قرار دارد. کارگردان با توجه به تجربههای گذشته در عرصهی هنر شهرستان و امکانات موجود، انتخابهای مناسبی برای گروه بازیگران داشته است. اما آنچه بیش از انتخاب بازیگران برایم جالب بود، حضور روح تعاملی کارگردان در تمام اجرا بود؛ تعاملی که هم در کیفیت بازیها خود را نشان میداد و هم در نوعی اعتماد متقابل که میان کارگردان و بازیگران شکل گرفته بود. به نظر میرسید بازیگران صرفاً در حال اجرای دیالوگهای نوشتهشده نیستند، بلکه در جهان نمایش زندگی میکنند.
طراحی لباس، گریم، نور و صدا نیز در مجموع رضایتبخش بودند و هر کدام به شکلی مناسب در خدمت فضای نمایش قرار گرفته بودند. موسیقی برای من میتوانست حضور پررنگتری داشته باشد و گاهی صدای آن بیشتر شنیده شود؛ با این حال، این نکته از استفادهی درست کارگردان از سکوت کم نمیکند. سکوت در برخی لحظات خود به بخشی از زبان نمایش تبدیل میشد و به جای آنکه خلأ ایجاد کند، به صحنه فرصت نفس کشیدن میداد.
بازیهایی که شخصیت را از متن بیرون میکشند
در میان بازیها، دانا یا دوناتیلا با بازی آناهیتا پیمانی، برای من یکی از نقاط برجستهی اجرا بود. پیمانی توانسته بود لایههای مختلف شخصیت را نه فقط با دیالوگ، بلکه با حرکات صورت، بدن و تغییرات ظریف در بیان و رفتار به نمایش بگذارد. شخصیت دانا در طول نمایش دستخوش تغییر میشود و بازیگر نیز این تغییر را به شکلی قابل لمس به مخاطب منتقل میکند. بازی او از آن جنس بازیهایی بود که اجازه میداد شخصیت را فقط نشنویم، بلکه ببینیم و حس کنیم.
سالوادور، نگهبان، با بازی قاسم پورقائد، اگرچه دیالوگهای زیادی نداشت، اما حضورش از تأثیرگذاری کمی برخوردار نبود. اتفاقاً یکی از نقاط قوت بازی او، استفاده از فیزیک بدن و چهره برای نشان دادن تغییرات شخصیتی بود. در چنین نقشی، کم بودن دیالوگ میتواند یک ضعف تلقی شود، اما پورقائد توانسته بود بخش مهمی از روایت شخصیت را از طریق بدن و نگاه منتقل کند.
محمود علیپور در نقش پدر خسوس و سارا آذربادگان در نقش کیت نیز در ایفای نقشهای خود موفق بودند و در شکل دادن به فضای کلی اجرا سهم قابلتوجهی داشتند. بهویژه آنکه بخش مهمی از کشمکشهای نمایش میان شخصیتها شکل میگیرد و بازیگران باید این مناسبات قدرت، اعتماد، تردید و تغییر را به تماشاگر منتقل کنند.
ریتم؛ شروعی آرام و پایانی پرکشش
اگر بخواهم از ریتم اجرا بگویم، به نظرم صحنههای اول و دوم کمی کند پیش میرفتند. نمایش برای ورود به جهان خود به زمان نیاز داشت و این موضوع باعث شد شروع اجرا برای من کمی آرام باشد.
اما از صحنهی سوم به بعد، ریتم جان گرفت و نمایش توانست تا پایان این انرژی را حفظ کند. از آنجا به بعد، دیگر افت محسوسی در ریتم احساس نمیکردم و روایت با ضرباهنگ مناسب خود پیش میرفت. همین تغییر باعث شد ضعف نسبی ریتم در آغاز، در ادامه کمتر به چشم بیاید.
لحظهای که هنوز در ذهنم مانده
اگر قرار باشد تنها یک تصویر از این اجرا را با خودم به خانه ببرم، بدون تردید صحنهی آخر نمایش است. این لحظه برای من چیزی فراتر از یک صحنهی تأثیرگذار بود. انگار تمام آن چیزی که در خواندن نمایشنامه دربارهی پول، قدرت، انقلاب و تغییر آدمها خوانده بودم، ناگهان در چند حرکت و چند جمله روی صحنه فشرده شد. و درست در همین نقطه، جملهی دانا به کیت دوباره در ذهنم زنده میشود: «تو هم مثل من یک ابزار هستی.»
شاید این جمله یکی از کلیدهای فهم نمایش باشد؛ اینکه در جهانی که قدرت و پول مناسبات آدمها را تعیین میکنند، چه کسی واقعاً صاحب اختیار است و چه کسی، حتی اگر تصور کند انتخاب میکند، خودش به ابزار تبدیل شده است.
از واقعیت تا واقعیت راهی نیست
وقتی اجرا تمام شد، اولین چیزی که در من باقی ماند، حس خوبِ زندگی بود؛ نه یک زندگی ساده و بیدغدغه، بلکه زندگی با تمام تناقضها، تلخیها، انتخابها و شکستهایش. همذاتپنداری من با نمایش بالا بود و شاید یکی از دلایلش همین هماهنگی قابلتوجه میان متن و اجرا بود؛ چیزی که میتوانم از آن به عنوان «از صفحه تا صحنه» یاد کنم. آنچه در متن خوانده بودم، در اجرا گم نشده بود؛ بلکه جان گرفته بود.
احساس کردم کارگردان برای مخاطب ارزش قائل شده و این ارزشگذاری را میتوان در توجه به جزئیات دید. تلاش گروه نیز کاملاً قابل مشاهده بود؛ تلاشی که باعث شد حتی کاستیهای موجود، در برابر مجموعهی نقاط قوت اجرا، برای من کمرنگتر شوند. درخشش بازیگران زن نیز برایم حس غرور به همراه داشت؛ دیدن این میزان از توانایی و جدیت در بازیها، بخشی از لذت تماشای نمایش بود.
اگر بخواهم نمایش را در یک جمله خلاصه کنم، شاید بهترین تعبیر همان چیزی باشد که پس از اجرا در ذهنم ماند: «از واقعیت تا واقعیت راهی نیست.» چون «السالوادور» برای من در نهایت فقط داستان یک کشور، یک انقلاب یا چند شخصیت نبود. شبیه لحظهای بود که بیپرده و بیواسطه با بخشهایی از واقعیت زندگی روبهرو میشوی و ناچار میشوی از خودت بپرسی: آیا ما واقعاً قدرت را در اختیار داریم یا در نهایت اسیر قدرت میشویم؟ آیا پول در خدمت ماست یا ما در خدمت پول؟ و اگر روزی در موقعیتی قرار بگیریم که میان آرمان، بقا، قدرت و پول مجبور به انتخاب شویم، پول تا کجا میتواند ما را تغییر دهد؟
شاید ارزش «السالوادور» برای من دقیقاً در همین باشد؛ اینکه نمایش تمام میشود، اما پرسشهایش تمام نمیشوند.


