هفتبرکه – مبینا پزشک: ۲۲ مردادماه که از راه میرسد، تقویمها از روز جهانی «چپدستها» میگویند و فضای مجازی پر میشود از جملاتی شبیه به این «میگویند چپدستها باهوشترند». راستش را بخواهید این روز برای ما روزی برای یک جشن شیرین و دوستداشتنی است. از پدر، مادر و برادر کوچکترم گرفته تا منِ راوی بهاضافه دایی و ننهجانم و حتی دخترعمّهای که بعدها به این جمع پیوست، همه با دست چپ مینویسیم، با دست چپ نوازش میکنیم و دنیا را از زاویهای کمی متفاوت میبینیم. گویی ژنِ «چپدستی» نسلبهنسل در خون ما چرخیده و به هر گوشهای از این خانواده سر زده است.
مادرم با لبخندی بر لب، از خط خرچنگقورباغهاش گفت: «با اینکه مامانبزرگت چپدست بود، اما هرگز اصراری نداشت که من هم چپدست باشم. یادم هست زمانی که پایهی چهارم دبستان بودم تنها دانشآموزان انگشتشماری مثل من چپدست بودند. البته مدتی تلاش کردم که راستدست شوم اما خیالی بیش نبود، خطم با راستدست نوشتن خرچنگقورباغه بود، نازیبا و ناخوانا. ولی در مقابل با چپدست بودنم خیلی خوشخط بودم. بعد از آن که خط بدِ راستدست بودنم را دیدم، دست از تلاش برداشتم زیرا فهمیدم که نمیتوانم سرنوشت دستهایم را تغییر دهم.»
او از معضلهای چپدست بودن توضیح داد: «در دوران راهنمایی بهدلیل خوشخطیام دبیر از من میخواست که نکات مهم درس را روی تختهسیاه بنویسم اما بهدلیل چپدست بودنم مجبور بودم که همیشه جلوی متنهایی که مینوشتم بایستم و همکلاسیهایم از پشت سر غرغرکنان میگفتند که «پزشک کنار وایسا، میخواهیم متنها را زودتر بنویسیم.» زمانی که پدرت به خواستگاریام آمد ما متوجه شدیم که او هم چپدست است و من در حال حاضر بسیار خوشحالم که یک خانوادهی چهارنفرهی چپدست داریم.»
داستان چپدستی پدرم نکتهی جالبتری دارد او میگوید: «اوایل کودکی دستهایم در نوشتن تفاوتی با هم نداشتند و من میتوانستم با هر دو دستم مشق بنویسم. زمانی که درس نمیخواندم معلم مرا جریمه میکرد و من باید کلی مشق مینوشتم و هر زمان که دست چپم خسته میشد با دست راست و هر زمان که دست راستم خسته میشد با دست چپ مشق مینوشتم. اما گذر زمان داستانی دیگر را رقم زد. من کمکم چپدست بودن را ترجیح دادم نه از روی عادت بلکه انگار نیرویی قلمم را در اختیار دست چپم قرار میداد. بعد از چند سال چپدست بودن دیگر نتوانستم با دست راست مشقی بنویسم.»
زمانی که من ۳ یا ۴ ساله بودم، علاوه بر نوشتن، با دست چپ غذا میخوردم و مادربزرگم همیشه تأکید میکرد: «سعی کنید که این بچه دیگر چپدست نباشد». اما شاید چپدست بودن من و برادرم چیزی بود که از پدر و مادرمان به ما به ارث رسیده بود. اما بعدها دخترعمّهام هم چپدست شد. به قول قدیمیها «فرزند حلال شبیه خال».
برادرم امیرحسین هم از چپدست بودن خاطرهای دارد: «زمانی که من پایهی ششم ابتدایی بودم، تعداد دانشآموزان کلاسمان ۲۸ نفر بود که فقط من و دوستم محمد چپدست بودیم. ما دو نفر بهنسبت بقیه همکلاسیها، درسمان خیلی خوب بود و معلمان میگفتند که چپدستها اکثراً باهوش هستند. زمانی که امتحان داشتیم من هم مثل بقیه دانشآموزان روی صندلی راستدستها نشسته بودم اما بهدلیل چپدست بودنم باید کمی کج مینشستم تا بتوانم جواب سؤالات را بنویسم اما متأسفانه دانشآموزی که پشت سر من نشسته بود بهراحتی میتوانست برگهام را ببیند و از روی آن تقلب کند. جدا از آن مراقبهای جلسه مرا دعوا میکردند که چرا کج نشستی؟ میخواهی به بقیه تقلب برسانی؟ و من هم میگفتم نه! چپدست هستم و مجبورم که کمی کج بنشینم.»
ننهجانم از تغییر دیدگاه مردم نسبت به چپدست بودن گفت: «چهار سالم بود که تقریباً همهی کارهایم را با دست چپ انجام میدادم و با همین دست نقاشی میکشیدم. زمانی که به مدرسه رفتم همه به من میخندیدند و مرا سرزنش میکردند که چپدست هستم چون آن زمان برای مردم جا نیافتاده بود که چپدست بودن عیب نیست. شاید هم چپدست بودن را یک نقص میدانستند. اما به مرور زمان دید مردم نسبت به چپدست بودن تغییر کرد. اما من از چپدست بودنم راضی هستم.»
دایی محمدم از بستهشدن دست چپش به گهواره توضیح میدهد: «من چپدست هستم، در کودکی عادت داشتم که دست چپم را در دهانم بگذارم. به همین دلیل مادرم دستم را به گهواره میبست تا این عادت از سر من بیافتد. اما به محض آنکه دستم را باز میکردند دوباره دستم به سمت دهانم میرفت و شاید این موضوع نشانهای بود که من در آینده چپدست میشوم.»
گذشته از این که باهوشتر بودن چپدستها چقدر واقعیت دارد یا یک دلخوشی شیرین است، ما در دنیای راستدستها قِلِقِ چاقو را در آشپزخانه مییابیم و خودمان را با صندلیهای مدرسه که برای راستدستها طراحی شدهاند، سازگار میکنیم و برای نوشتن روی تخته سیاه چارهای جز پوشاندن کلمات نداریم. این ویژگی مشترک همیشه لبخندی روی لبانمان میآورد و بهانهای میشود برای یادآوری اینکه شاید در گوشهای از این جهان، دنیا را با نیمکرهی مغزی دیگر پردازش میکنیم.


