هفت‌برکه – فرهاد ابراهیم‌پور*: همواره مسائل اجتماعی و فرهنگی و ادبی شهر اوز و منطقه برایم مهم بوده است . بیش از ۲۵ سال است که در سایت ستاره اوز می‌نویسم و گذشته از خبر و گزارش، به تحلیل و تفسیر رویدادها می‌پردازم، چه در زمانی که خارج از کشور بودم، چه در این ده سالی که به اوز آمده و ساکن این شهر هستم؛ نوشتم و گفتم و برای اشاعه و ترویج کتاب و کتابخوانی وقت گذاشتم.

در این ده سال با جریانات فرهنگی نشست و برخاست داشتم و پذیرای دوستان دور و نزدیک از شهرهای مختلف و حتی شهرهای دوردست بودم و هرکه آمد، آنها را به مراکز فرهنگی و تاریخی بردم. بارها و بارها آنها را به کتابخانه‌های عمومی و موزه و موزه عروسکی بردم، تا آنها با داشته‌های ما آشنا شوند. در جریان پایتختی کتاب اوز از نزدیک با مسئولان آن گفتگو داشتم و مطلب نوشتم. در حوزه زبان و گویش اوزی مطلب نوشتم، اما هر چه جلوتر رفتم دیدم عده‌ای از همین مدعیان فرهنگ و کتاب بیشتر در صدد تولید رزومه هستند تا محتوا و چسبیدن به مقام و منصب بیشتر برایشان مهم است تا تولید محتوایی که بشود با آن گام و‌ پله‌ای فراتر رفت.
انسان به عشقی که دارد و در وجودش می‌تپد، جلو می‌رود. وقتی عشقی نباشد و دلسوزانه نباشد بیشتر جلسات و گفتگوها برای پر کردن دفتر خودشان است.

cafe Ketab Evaz copy 1
زمانی در اوز چندین کتابفروشی بود که کتاب‌های مختلفی عرضه می‌کردند. آرام آرام طی چند سال بیشتر آنها تبدیل به نوشت‌افزارفروشی شدند؛ هرچند در بین آنها گاه چند کتابی هم دیده می‌شد و می‌شود.

با سرمایه اندکی که در اختیار داشتم سعی کردم به یکی از آرزوهایم که کتاب‌فروشی و محلی برای کتابخوانی و هم‌نشینی باشد، جامه عمل بپوشانم، شروع کردم و در کنار بیمه ایران که در خیابان زمین‌پیمای شهر اوز می‌باشد، مغازه‌ای اجاره کردم. سعی کردم در آنجا با دکور مناسبی آراسته به کتاب، پذیرای هنردوستان و اهالی فرهنگ و ادب و تاریخ باشم. چند بار به شیراز و لار رفتم و کتاب‌های روز از ایران و ادبیات جهان آوردم. تعدادی از دوستان نویسنده کتاب از اوز و منطقه کتاب آوردم تا اگر کسانی خواستند آن را به امانت بدهم، یا در خود کافه کتاب بخوانند. فضای خوب و زیبایی ایجاد کردم که به‌گواه بازدیدکنندگان آن را مناسب و خوب ارزیابی کردند و بالاخره در تاریخ ۶ اسفندماه ۱۴۰۴، کار دکور و امکانات کافه کتاب تکمیل شد.

در ایام رمضان بود می‌خواستم مراسم افتتاح رسمی بگیرم که جنگ رمضان در ۹ اسفند شروع شد و عملا با تهیه مواد غذایی برای افطار شروع به کار کردم. در کانال‌ها و فضای مجازی اوز از بازگشایی چنین فضایی نوشتم و بنر و تابلو زدیم و تقویم سال جدید را بین ۹۰۰ نفر از همشهریان در جاهای مختلف پخش کردم. با امیدی شروع کردم که در آن ده‌ها آرزوی دیگر را پوشش دهد.

اما چه شد؟ نه خبری از مسئولین و اهالی فرهنگ شد، نه آمدند تا حداقل ببینند؛ نه مشوق کار شدند. در مدت ۸ ماه فعالیت؛ تنها ۱۲ کتاب‌ به فروش رفت، آن هم توسط دوستانی که واقعا اهل فرهنگ و دلسوز دانش و فهم بودند؛ همانهایی که هفته‌ای یک بار سر زدند و باعث دلگرمی شدند. کنار کتاب تخته نرد و شطرنج هم اضافه کردم، تا محفل سرگرمی هم باشد. افغانی‌هایی که نزدیک بودند برای صبحانه و غذا می‌آمدند. به حداقل شش نفر از آنها شطرنج یاد دادم و آنها از معدود کسانی بودند که معمولا هر شب برای بازی شطرنج می‌آمدند و با اشتیاق بازی می‌کردند.

ما در این شهر چندین کتابخانه داریم با مدیران و مسئولان آنها. موزه عروسک‌ها داریم؛ موزه مردم‌شناسی داریم؛ روسای آموزش و پرورش داریم؛ میراث فرهنگی داریم و ارشاد اسلامی و خانه فرهنگ و گروه‌های مختلف هنری. بارها از خودم پرسیدم اینها کجا هستند.

دم از فرهنگ زدن و شهر فرهنگی و پایتختی کتاب تا کجا در ذهن و اندیشه ما جا گرفته است؟

البته عده‌ای دوست دارند با دعوت بیایند و یا مجیزگویشان باشی، کاری که از من بر نمی‌آید. قرار نیست و نباید باشد که برای کار فرهنگی و اندیشه دعوت‌نامه بفرستیم. آن کس که دلش برای فرهنگ و ادب می‌سوزد، خودش پیگیر است و از هر روزنه‌ای که پیدا شود و نوری در آن می‌بیند به سوی آن می‌رود.

البته مدعیان فرهنگ علاقه وافری دارند به عکس و تبلیغ و نام و نشان و در این وادی مطمنا دلسوزان واقعی تنها خواهند ماند.

در این چند ماه فوایدی برای خود من در عرصه شناخت بیشتر اجتماعی شهر اوز داشت. در این مدت وقت کردم و بیش از ۱۵ کتاب از بهترین آثار ادبی جهان و ایران را خواندم. مهمان‌هابی از شهرهای اطراف چون لار و جویم و گراش و لامرد و ارد و کوره و کهنه و بیدشهر و سمت داراب و چند روستای دیگر به کافه کتاب سر زدند. کلی گپ و گفتگو داشتیم و بر شناخت من افزوده شد. با همسایه‌های اطراف مغازه، از دوستان در بیمه ایران گرفته تا دیگر افراد محل کسب کار رابطه بیشتری پیدا کردم و از همه مهم‌تر توانستم کتاب واژه‌نامه گویش اوزی، زنده‌یاد محمد رفیع ضیایی و سرکار خانم انصاف‌پور در مطالب مهم و تاریخی آن بخوانم و بازنشر کنم و بیشتر یاد گرفتم که انسان‌ها را با عمل‌شان بشناسم و به ادعایشان توجه نکنم. زندگی به قول ماکسیم گورکی، نویسنده بزرگ روس، دانشگاه بزرگی است که انسان خردمند می‌آموزد تا زندگی‌اش را بسازد. این کافه کتاب و سرنوشت مختوم آن را هم به تجربیات زندگی‌ام می‌افزایم.

برای کسب پول و درآمد آنچنانی نیامده بودم کافه کتاب و کافه صبحانه بزنم، با سرمایه اندک شروع به کاری کردم که اندیشه کتاب و دانش در آن بود و این را دوست داشتم، اما همیشه همه آرزوهای آدم به نتیجه نمی‌رسد. شرمنده خودم نیستم و باری بر دوش دیگران نبوده‌ام و اگر هزینه‌ای برایم داشت با دل و جان پذیرا شدم و منتی بر کسی نیست.

جا دارد از همه آن عزیزانی که مشوق بودند و آمدند و سر زدند و به کافه کتاب ارزش گذاشتند، سپاسگزاری کنم.

دیشب که آخرین اسباب‌کشی از مغازه داشتم، لحظه تحویل کلید مغازه؛ بغض گلویم را گرفت و به خود گفتم، چه می‌خواستم و چه شد.

یاد شعری از حافظ شیرازی افتادم:

حالیا مصلحتِ وقت در آن می‌بینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم

فرهاد ابراهیم پور (محمودا)
اول مهرماه ۱۴۰۵

*فرهاد ابراهیم‌پور (محمودا) فعال اجتماعی اهل اوز، مدیر کافه‌کتاب باران و مدیر سایت خبری ستاره‌های اوز