سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – صادق رحمانی، شاعر و پژوهشگر: علی موسوی گرمارودی از معدود بازماندگان نسلی است که شعر انقلاب اسلامی را نه فقط روایت کرد، بلکه در شکل‌گیری زبان و هویت ادبی آن سهمی مؤثر داشت. او در بیش از نیم قرن فعالیت ادبی با تکیه بر دانش گسترده در ادبیات فارسی و عربی، آثاری آفرید که میان سنت و روزگار معاصر پلی ماندگار زد.

اکنون که این شاعر و پژوهشگر برجسته در بستر بیماری است، جامعه ادبی ایران با نگرانی و احترام، چشم به سلامتی یکی از مهم‌ترین صداهای شعر معاصر دوخته؛ شاعری که نامش با آثاری چون «خط خون» و سال‌ها تلاش فرهنگی و ادبی گره خورده است.

Mousavi Garmaroudi Ibna

سیدعلی موسوی گرمارودی، شاعر، پژوهشگر و از چهره‌های ادبی و فرهنگی معاصر، یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۲۰ (۲۲ ربیع‌الاول ۱۳۶۰ ق / ۲۰ آوریل ۱۹۴۱ م) در محله «چهارمردان» قم به دنیا آمد. پدرش سید محمدعلی موسوی گرمارودی، زاده گرمارود الموت قزوین، مدرّس عالی علوم اسلامی به‌ویژه کلام و فلسفه بود و مادرش خانم‌آغا، زاده شیروان‌محله تنکابن؛ او نخستین فرزند خانواده بود.

گرمارودی خواندن و نوشتن را از حدود پنج‌سالگی نزد پدر فرا گرفت؛ با قرآن آغاز کرد و سپس نصاب‌الصبیان ابونصر فراهی، گلستان سعدی، طاقدیس شیخ نراقی و گزیده‌هایی از خمسه نظامی را خواند. در آستانه نه‌سالگی به «دبستان ملی باقریه» در ضلع جنوب غربی مدرسه فیضیه رفت و چنان پیش رفت که در چند روز از کلاس اول به دوم و یک هفته بعد به کلاس سوم منتقل شد.

نخستین معلم او در کلاس سوم، مردی به نام معین‌الشعرا بود که خطی خوش و خلقی خوش‌تر داشت. دوره دبیرستان را در مدرسه «دین و دانش» قم گذراند که شهید آیت‌الله دکتر بهشتی در خیابان باجک بنیان نهاده بود و تنها سیزده دانش‌آموز نخستین دوره را با وسواس برگزید. بهشتی خود تدریس زبان انگلیسی را بر عهده داشت و معلمان آن مدرسه چهره‌هایی چون علی‌اصغر فقیهی، حسین اشراقی، شهید مفتح، بزرگ‌نیا، رضوانی و مظاهر مصفا بودند.

در خرداد ۱۳۳۸، پدر او را به مشهد برد و به حاج شیخ مجتبی قزوینی سپرد.

قزوینی او را به استاد ادب عربی آن روزگار، شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری مشهور به «ادیب ثانی» رهنمون شد و گرمارودی طی چهار سال، بهجه المرضیه (سیوطی)، مُغنی و مُطوّل را نزد او فراگرفت. منطق، مقدمات اصول و فقه را نیز نزد دیگر مدرسان حوزه مشهد آموخت و یک سال به حوزه فردوس رفت.

گرمارودی پس از بازگشت به قم، در ماجرای انجمن‌های ایالتی و ولایتی و واقعه مدرسه فیضیه حضور داشت و یک بار نیز در قم دستگیر شد. پس از دستگیری امام خمینی(ره) و واقعه ۱۵ خرداد، به تهران رفت و معلم دبستان و سپس دبیرستان علوی شد.

در ۱۳۴۵ به دانشکده حقوق راه یافت و با مبارزانی چون شهیدان رجایی و باهنر آشنا شد و ارتباط خود را با شهید بهشتی حفظ کرد.

«وقتی پنج ساله بودم و پدرم پشت مدرسه‌ی فیضیه با نشتر دلاکان خون می‌بارید و خون او تپه‌های کناررود شور قم را رنگین می‌کرد ‌ای شعر! من تو را دیدم که در خون پدرم بر تپه می‌لغزی بر خاک تنها صدای پاک اذان این کابوس واقعی را می‌آشفت» نقطه عطف زندگی ادبی او سال ۱۳۴۸ بود؛ در مسابقه شعر مجله ادبی یغما به سردبیری حبیب یغمایی که به همت حسینیه ارشاد به مناسبت آغاز پانزدهمین قرن بعثت برگزار شده بود، در زمینه «شعر نو» مقام نخست را به دست آورد.

شعر او منظومه‌ای شانزده‌صفحه‌ای در بحور شکسته نیمایی به نام «خاستگاه نور» بود و شهرت شعری‌اش با همین اثر آغاز شد؛ در قالب شعر کهن نیز امیری فیروزکوهی، ریاضی یزدی و عباس شهری به ترتیب اول تا سوم شدند.

او پیش از آن با جلال آل احمد و سیمین دانشور حشر و نشر داشت و از تشویق‌های آل احمد و راهنمایی‌های دکتر علی شریعتی برخوردار بود اما بیش از همه، آیت‌الله مرتضی مطهری که در جوانی نزد پدر گرمارودی درس خوانده بود، او را به شاگردی پذیرفت، در سخنرانی‌هایش از او می‌خواست شعر بخواند و اجازه حضور در حلقه درس خصوصی شرح منظومه را به او داد.

در ۱۳۵۲ به وسیله ساواک دستگیر شد و نزدیک چهار سال در زندان ماند؛ در ۱۳۵۶ با کشیدن حدود یک سال زندان اضافی، آزاد شد؛ شرح این دوران را بعدها در مقاله بلند «از دوزخ بگو» در کیهان پاییز ۱۳۵۷ آورد.

پس از آزادی، مجموعه‌های «چمن لاله»، «خط خون»، «تا ناکجا»، «دستچین» و «باران اخم» را منتشر کرد.«درختان را دوست می‌دارم که به احترام تو قیام کرده‌اند و آب را که مهر مادر توست خون تو، شرف را سرخ‌گون کرده است شفق آیینه‌دار نجابتت و فلق، محرابی که تو در آن، نماز صبح شهادت گزاردی… شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کاینات به دو پاره کرد هر چه در سوی تو، حسینی شد و دیگر سو، یزیدی اینک ماییم و آب‌ها درختان، کوهساران، جویباران، بیشه زاران که برخی یزیدی، و گرنه حسینی اند خونی که از گلوی تو تراوید همه چیز و هرچیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ اینک هر چیز، یا سرخ است یا حسینی نیست.»

در پاییز ۱۳۵۶ در شب شعر انستیتوی گوته شرکت کرد و پس از خواندن شعر «در سایه‌سار نخل ولایت»، جمله‌ای گفت که به تعبیر خودش پژواک آن سال‌ها شنیده می‌شد: «شیعه در طول تاریخ گلرنگ خود، مظلوم زیسته، اما هماره صدای خویش را به گوش تاریخ رسانده است.»

در آستانه انقلاب، همراه طاهره صفارزاده کانون فرهنگی نهضت اسلامی را پایه گذاشت و دبیر آن بود.

پس از انقلاب، با حکم مهندس بازرگان، سرپرست انتشارات فرانکلین و مدیرعامل افست شد و در اواخر بهمن ۱۳۵۸ به دعوت بنی‌صدر، پس از مشورت با شهید آیت‌الله صدوقی، از ۱۵ فروردین ۱۳۵۹ به عنوان مشاور مطبوعاتی و فرهنگی رئیس‌جمهور مشغول به کار شد.

او بارها از امام خمینی(ره) اجازه استعفا خواست، اما امام به او فرمودند در کنار بنی‌صدر بماند و انحرافات را گوشزد کند؛ جمله مشهور امام به او این بود که «آبرو مهم‌تر از خون نیست». گرمارودی سرانجام از مشاورت مطبوعاتی کناره گرفت — از جمله به دلیل ممانعت از مصاحبه اوریانا فالاچی با بنی‌صدر — و بعدها با اجازه امام و هماهنگی آیت‌الله صدوقی به‌طور کامل استعفا کرد.

پس از فرار بنی‌صدر به اداره ارشاد اسلامی بازگشت، اما نزدیک دو سال خانه‌نشین شد و با هجمه‌هایی روبه‌رو بود؛ از جمله یوسفعلی میرشکاک او را «مشاور فرعون» خواند و محسن مخملباف نیز درباره او مطالبی نوشت.

یوسفعلی میرشکاک بعدها قصیده‌ای با این مطلع در توصیف او نوشت:سلام سرِّ ثریا، بنفشه‌زارِ شهودگواهِ لطفِ خدایان به خاکِ کور و کبودسلام‌ای شرفِ روزگارِ شور و شعورسلام بدرقۀ قرنها سرود و سروربیا بیا بنشینیم و یاد هند کنیمبه صدهزار سلام و دو صدهزار درودبیا بیا بگشاییم از بهشتِ «وِدا»به روی خویش دری از دِژی که کس نگشود …غلام فاطمه‌ام من، خدا کند که شَودپرندِ فاطمه بفتِ دلت زِ من خشنودبلندنامیِ من زین مدیح خواهد بودچنانکه از تو بلند است نام گرمارود

سرانجام در ۱۵ اسفند ۱۳۶۵، امام خمینی(ره) در پاسخ نامه او، دست‌نوشته‌ای مرقوم فرمودند و تصریح کردند که گرمارودی هرگز در اعمال خلاف بنی‌صدر شریک نبوده و به دلیل مصالح، امام او را از کناره‌گیری بازداشته است.

انتشار این دستخط در روزنامه‌ها، بسیاری از قضاوت‌های نادرست را پایان داد. گرمارودی تحصیلات دبیرستانی را با ریاضیات آغاز کرد، در مشهد ادبیات عرب خواند، با امتحان متفرقه دیپلم ادبی گرفت و چون تنها دانشکده نیمه‌وقت بود، به حقوق رفت تا نیم دیگر روز را کار کند.

گرفتاری‌های شغلی و زندگی، به گفته خودش، او را از کار منظم در شعر بازداشت. ماهنامه ادبی «گلچرخ» را نیز منتشر کرد که ۲۴ شماره از تابستان ۱۳۶۵ تا تابستان ۱۳۶۶ درآمد و از ۱۳۷۱ مستقل شد. او سپس چهار سال تا اول تیر ۱۳۸۲ رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان بود.

موسوی گرمارودی، در پایان زندگی‌نامه خودنوشت،از بزرگ‌ترین شوربختی خود می‌گوید: نتوانستن ادای شکر عملی «عطیه شعر» به سبب مشکلات زندگی؛ و به نقل از شیخ بهایی اشاره می‌کند که هر که در یک رشته تخصص داشت بر او پیروز شد، اما او بر «همه‌فن‌حریفان» پیشی گرفت.

به تعبیر او، آنچه در چنته‌اش مانده، «جز حسرت دانستن، هیچ» نیست. مرا می‌توانی چون مهربانی تا کنی و در کوچکترین جیب خود بگذاری پا به پای من بیا راهی می‌شویم تا ناکجای هر آرزوپشت به پشت من بده راه پنهان خنجرهای کینه را می‌بندیم روبروی من بنشین تا عشق را در میان بگیریم.