هفت‌برکه: از این هفته، در هفت‌برکه پاورقی تازه‌ای را آغاز می‌کنیم؛ سفری به دنیای قصه‌ها و باورهای عامیانه، درباره‌ی موجودات نادیدنی خشکی و دریا؛ از زار و باد و داداملاکه گرفته تا ایشومردُمو، اشکم‌پرکو، مِلمِداس و دیگر چهره‌های رازآلودی که در حافظه‌ی مردم جنوب ایران و در روایت‌های نسل‌های گذشته حضور داشته‌اند.

صادق رحمانی در مجموعه داستان کوتاه «ملمداس» سراغ قصه‌هایی می‌رود که گاهی با ترس و هشدار همراهند، گاهی ریشه در باورهای کهن دارند و گاهی مرز میان خیال و واقعیت را در ذهن راویان و شنوندگان کمرنگ می‌کنند؛ قصه‌هایی که بخشی از فرهنگ شفاهی منطقه‌اند و بازخوانی آنها فرصتی است برای شناخت جهان ذهنی مردمی که این روایت‌ها را ساخته‌اند، شنیده‌اند و به نسل‌های بعد سپرده‌اند. «مِلمِداس» یکی از موجودات افسانه‌ای در باورهای عامیانه جنوب ایران، به‌ویژه در روایت‌های مردم هرمزگان و سواحل خلیج فارس است. او معادل «سیرن» در اسطوره‌های اروپایی است؛ زنی زیبا و فریبنده که مردان و ماهیگیران تنها را به سوی خود می‌کشاند، اما ظاهر دل‌فریبش پوششی برای ماهیت مرگبار اوست.

قرار است هر داستان را در سه یا چهار قسمت، در روزهای فرد هفته، منتشر کنیم. پس از این هفته، منتظر دیدار با موجوداتی باشید که شاید در روشنایی روز کمتر از آن‌ها حرف بزنیم، اما قصه‌هایشان در تاریکی شب، دورهمی‌های خانوادگی، داخل خانه‌های متروکه قدیمی، برکه‌ها و خشکی و دریا هنوز زنده‌اند.

 

زار

نوشته صادق رحمانی

از مجموعه داستان کوتاه «مِلمِداس»

#پاورقی

Pavaraqi Zar

 

چیزی نشسته بود روی بندِ استخوان. نه زخم. نه دانه. فقط خارش. خارشی که انگار از داخل می‌جوشید، از جایی در میانِ استخوان و پوست، از جایی که کارد نمی‌رسید و ناخن هم نمی‌رسید. مَدو  در آن شب -در آن شبِ عروسی که دُهل می‌زدند و زنان کِل می‌کشیدند- فهمید که چیزی آمده. نه که فهمید. حس کرد. با آرنجِ راستش حس کرد که چیزی نشسته. صبح نشده، دیگر خواب نداشت. شَعبو، پدرش، گفته بود برو قشم، فقه شافعی بخوان. سیزده سالش بود. جزیره‌ای دیگر، دریایی دیگر، همان آسمان. رفته بود. نشسته بود. کتاب خوانده بود. و بعد -در آن شبِ عروسی- چیزی آمده بود و آرنجِ راستش را گرفته بود.

دکترِ قشم گفت دوا. سوزن. مَدو خورد. مَدو زد. حالش بدتر شد.

خارش بالاتر رفت. بازو را گرفت. ورم آمد. ورمِ شفافِ سردی که صبح‌ها، وقتی نور از دریا می‌تابید، رنگِ دریا داشت.  کبود و سیاه.

 

*

 

هوری کوچک بود. موج می‌خورد زیرش. مَدو دراز کشیده بود در هوری و آسمان را نگاه می‌کرد. شَعبو بالای سرش نشسته بود، دستش را نگه داشته بود. نه از سرِ محبت -از سرِ وحشت. دستِ پسرش را نگه داشته بود که مبادا از هوری بپرد توی دریا. هوری برمی‌گشت به لارک. مَدو برمی‌گشت به لارک. مثل موج‌ها که هی می‌رفتند و می‌آمدند. هی می‌آمدند و می‌رفتند. هم توی دریا هم توی سر مَدو. انگار چیزی را گم کرده باشند.

لارک. جزیرۀ پدری. جزیرۀ خودش.

مادرش گوجه‌فرنگی می‌کوبید. علف‌های کوهی می‌کوبید. روی ورم می‌گذاشت. هر روز. صبح. ظهر. شب. دستِ مَدو زیر آن دسته‌گیاهِ کوبیده‌شده مانده بود و مَدو نمی‌دانست این دستِ اوست یا دستِ زمین است، دستِ جزیره است، دستِ خاکِ لارَک که او را پس نمی‌داد.

ورم رفت. خارش رفت. پاها دچار شدند.

 

*

 

چرا پاها؟ این را مَدو بعدها -خیلی بعدها، وقتی دیگر می‌دانست چه بوده- فهمید. باد از پا می‌گیرد. اول می‌خواهد. پاها را می‌گیرد و می‌بیند که حالا کجا می‌روی. مَدو به یاد آورد که پدر او را با طناب لنگر بسته بود و او را در اتاق انباری حبس کرده بود تا با بچه‌های محل بازی نکند.

– یعنی  این کبودی از همان موقع  زیر پوست من بوده است و حالا سر برآورده است؟ مَدو زیر چشمی به پدر نگاه کرد. پیراهن پدر زیر آفتاب بوی ماهی مُتو می‌داد. مثل وقتی مادرش می‌خواست ماهیابه درست کند.

مَدو نمی‌توانست برود. لنجِ بزرگ‌تری آمد. خمیر. بندرخمیر. بندرِ آب‌وباد.

در بندرخمیر پاها خوب شدند. دندان درد گرفت.

این هم باز پرسش داشت، جوابی که مَدو نپرسید: وقتی نمی‌توانی بروی، چیزی می‌جوشد از دهانت. چیزی می‌خواهد فریاد بزند. دندانِ پایین. فکِ پایین. دردی که انگار از خودِ استخوانِ فک می‌آمد، از آن‌جا که کلام ساخته می‌شود.

– این درد هم یعنی زیر دندان‌های من بوده وقتی پدرم روزانه چند تا چپلاخ می‌زد توی گوشم. بعدش انگار سرم می‌شد لانۀ زنبور. آمُنۀ بیز.

 

برگشتند به لارک. جلوِ لالۀ گوشش را داغ کردند. داغ. پوست سوخت. درد ماند. فکِ پایین را هم داغ کردند. سه جا. چهار جا. درد ماند، صدایِ بیز ماند -در سرش، نه بیرون- صدایی که هنوز نمی‌آمد اما مَدو می‌دانست می‌آید.

 

دوبی. شَعبو او را برد دوبی. دنیای بزرگ‌تر. دکترهای بزرگ‌تر. دندان کشیدند. یکی. دردِ دندانِ بعدی آمد. کشیدند. سومی. سه دندان. خالی. سه جای خالی در دهانِ سیزده‌ساله. دهانش بوی ماهی گندیده می‌داد. پدر ترسید. برگشتند.

 

*

 

در لارک دیگر حرف‌هایش بی‌ربط شده بود. یعنی: حرف می‌زد. خیلی حرف می‌زد. اما هیچ‌کس نمی‌فهمید. یا شاید می‌فهمیدند و نمی‌گفتند. مادرش می‌نشست کنارش و گوش می‌داد، دستش را می‌گرفت، و مَدو حرف می‌زد و حرف می‌زد و حرف می‌زد -مثل کسی که دارد ترجمه می‌کند، از زبانِ آن‌ها به زبانِ این‌ها، از دنیایِ آن‌طرف به دنیایِ این‌طرف. اما مترجم‌ها همیشه چیزی را گم می‌کنند. مادرش نمی‌فهمید.

– انگار کسی توی سرم نوار را برعکس گذاشته باشد. من کلمات را می‌گفتم، اما کسی سر در نمی‌آورد. مادرم یقین داشت که زار اومده توی رگ و پوستم و بعد توی مغزم و حالا از زبانِ «زار» دارم آفریقایی حرف می‌زنم. یعنی این دردها چی از جان می‌خواست؟ من تقاص چه چیزی را باید پس می‌دادم؟ شاید هم پدرم باید تقاص پس می‌داد. نمی‌دانم.

 

بردنِش به لارکِ کوهی. هوایِ بالاتر. سایۀ بیشتر. بادگیرِ بلند. فکر کرده بودند به خاطر گرما باید جای مدو را عوض کنند تا حالش بهتر شود، اما او هر جا می‌رفت زار را هم با خودش می‌برد. او شده بود مَرکبِ زار.

 

*

 

آن روز -آن روز که همه‌ چیز عوض شد- مَدو زیرِ بادگیر نشسته بود.

صدا از دور آمد. دو ضرب. سه ضرب. صدایِ دهل.

لرز گرفتش. نه لرزِ سرما. لرزِ شناخت. چیزی در بدنش صدا را شناخت، قبل از آن‌که ذهنش بشناسد. برخاست که فرار کند. زمین خورد.

از آن روز: صدایِ گریه ‌و زاری. همیشه. در گوشش. در هوا. در دیوارِ خانه. صدایی که از میانِ دریا می‌آمد یا از میانِ خودِ جزیره، از میانِ سنگ‌های کوهِ لارک که هزار سال در آفتاب مانده بودند.

و بعد: آنها. آمدند. از ما بهترون.

سیاه‌پوشیده. برخی بدون سر. برخی نصفه. همه چوب‌به‌دست. و چند نفرشان دهل‌های بزرگ داشتند، دهل‌هایی که پوستشان از چیزی کشیده شده بود که مَدو نمی‌خواست بداند از چه. و می‌آمدند. هر بار می‌آمدند. می‌گفتند: بیا. با ما بیا.

مَدو می‌خواست بگوید نه. می‌خواست بگوید بروید. زبانش نمی‌چرخید. همیشه. هر بار. زبانش بند می‌آمد. انگار آن چیزی که در دهانِ مَدو بود -آن سه جایِ خالی، آن سه دندانِ کشیده‌شده در دوبی- آن چیزی که در فکِ پایین داغ شده بود- انگار همۀ آن‌ها با هم زبان را بسته بودند.

مَدو می‌ایستاد. آن‌ها نزدیک می‌شدند. مَدو می‌ایستاد.

– مثل شب‌های بچگی که توی کپر خوابیده بودم و خواب‌ می‌دیدم که پدرم دارد دنبالم می‌گردد تا با ترکۀ گز مرا بزند. بعد من توی خواب فرار می‌کردم و داد می‌زدم. داد می‌زدم. با صدای بلند. صدایم اما به کسی نمی‌رسید. فقط آرواره‌هایم تکان می‌خورد، اما صدایش در نمی‌آمد.

 

*

 

پیرزن‌های لارَک قرآن گذاشتند کنارِ بسترش. کارد گذاشتند. شمشیر. فلزِ سرد. کلامِ خدا. کمی بهتر شد. کمی. فقط وقتی دیگران بودند. وقتی تنها می‌ماند، آن‌ها برمی‌گشتند. همان چوب‌به دست‌ها با لباس‌های سیاه.

یک شب: احساس کرد در لاشه‌اش هستند. نه بیرون. «داخل». در درون.

نعره کشید. ممتَد. تا صبح نعره کشید. شبِ بعد فرار کرد. از خانه فرار کرد. از کوچه‌ها گذشت. به قلعه رسید.

قلعۀ خراب‌شدۀ پرتقالی‌ها.

آنجا ایستاد. بالای دیوار. زیر پایش یک برکۀ سنگ و ساروجی بود. از آن بالا  زوزه کشید. به سمتِ دریا زوزه کشید، به سمتِ افقی که تاریک بود و نمی‌شد دید. کجا آب تمام می‌شود و کجا آسمان شروع؟ همانجا.

پدر و مادر آمدند. همسایه‌ها آمدند. پایین آوردندش. زیر آن درخت بزرگ کُنار، کنار دیوار قلعه، پدر دستش را بست. پایش را بست. با طناب. پدری پسرش را با طناب می‌بست. قلعۀ پرتقالی‌ها بود و دریا بود و شب بود.

 

*

 

اینجا باید چیزی گفت دربارۀ پدرش.

– پدرم اعتقاد نداشت. به ‌زار اعتقاد نداشت. به باد اعتقاد نداشت. به آن‌چه آمده بود روی آرنجِ من -در آن شبِ عروسی، در آن موسیقی، در آن لحظه‌ای که جوانی جوان است و کِل می‌کشند- اعتقاد نداشت.

گفته بود: «حتی اگر پسرم بمیرد، پیشِ بابا نمی‌برمش.»

این را گفت. و بعد طناب بست. یک سال و نیم طناب بست. هر روز صبح بست و هر شب بست و مَدو در طناب بود و آن‌ها می‌آمدند و زبانِ مَدو بند بود و پدر می‌نشست، مراقب بود.

اما جزیره یک جزیره است. همسایه‌ها جمع شدند. گفتند: «اگر نگذاری و این بچه در بند تلف شود، به ژاندارمِ قشم خبر می‌دهیم تو کشته‌ایش.»

پدر طناب را باز کرد. دست‌های مَدو رها شد، کبود، باریک، با پوستِ چروکیده‌ای که بوی عرقِ خشکیده و نمکِ دریا می‌داد. دیگر نه دستِ پسربچه‌ای سیزده‌ساله بود و نه دستِ طلبه‌ای که صفحه‌های کتاب فقه شافعی را ورق بزند؛ دستی بود که «باد» در بندبندِ انگشت‌هایش خانه کرده بود.  مادرش به باد باور داشت. به این که پسرش زاری شده.

 

بردندش پیشِ بابا احمد.

بابا احمد خانه‌ای داشت رو به جزرِ دریا. کپرِ گِلی، با بوی کندر و گَشت و نمِ تورهای خیس. نگاهی به چشم‌های ماتِ مَدو انداخت و سر تکان داد. گفت: «خاله! این باد صاف نیست. ناصاف است. سرکش است. توی خون نشسته.»

مَدو را بردند به حجاب. هفت شب و هفت روز، دور از چشمِ هر زن، دور از آفتاب، در تاریکیِ اتاقکی که جز روزنه‌ای باریک به آسمان نداشت. صبح‌ها تنش را با گِره‌کو و گلاب و روغنِ کنجد مالیدند. زیرِ پایش بُخور دود کردند. بوی عود و انزروت و کُندر سیاه، هوای دم‌کرده را چنان سنگین کرد که نفس کشیدن عینِ مکیدنِ خاکستر بود. مَدو در حجاب ماند، با چشم‌هایی خیره به تیرک‌های چوبیِ سقف، در سکوتی که فقط گاهی با صدای ساییده‌شدنِ باقیِ دندان‌هایش به هم می‌شکست.

شبِ هفتم، شبِ بازی بود.

اهلِ هوا آمدند. دایره زدند گردِ اتاق. زن و مرد، با سرهای بسته در پارچه‌های سفید و سرمه‌ای. بوی بخور بلند شد. شمع‌ها را در گوشه‌ها روشن کردند، روشناییِ لرزانی که سایه‌ها را روی دیوارِ کاه‌گلی دراز و خمیده می‌کرد.

سفره پهن شد. ریحان و تخم‌مرغ و گندم و کاسه‌ای از شیرینیِ محلی. بابا احمد نشست سرِ میدان. خیزران را به زمین کوبید. دو ضربه بر سینۀ دهلِ گپ نشست: دُم… دُم… دُم… دُم…

بعد دهلِ کَسِر جواب داد. بعد پیپ.

صداها بالا رفت. «مودّه» خواندند. شعرهایی از زبانِ دریا، کلماتی گُنگ که ریشه در خاکِ زنگبار و سواحلِ مَکوران داشت.

مَدو وسطِ میدان نشسته بود، سرش پوشیده در چادرِ سفید. با اولین ریتمِ تندِ دهل‌ها، شانه‌هایش تکان خورد. لرزش از ساقِ پا دوید تا بالا، تا گردن، تا شقیقه‌های داغ‌خورده.

ناگهان کالبدش کش آمد. سرش مثلِ شاخه‌ای در بادِ شمال تاب خورد. زنبورهای سیاه توی سرش وِزاوِز کردند. چادر از سرش افتاد. چشم‌هایش برگشته بود، سفیدیِ چشمْ گود افتاده در نورِ شمع. تنش را به جلو پرتاب کرد و کفِ دست‌ها را کوبید به زمینِ خاکی.

بابا احمد با خیزران روی زمین زد: «حاضر باش! کیستی؟ نامت چیست؟ از کدام دریایی؟»

از گلویِ تنگِ مَدو، نه صدای خودش، که غرشِ کلفت و خَش‌داری بیرون زد. صدایی زنانه و پیر، پیچیده در صفیرِ باد:

«من از ساحلِ مُمباسا آمده‌ام… هفت سال در راه بوده‌ام… این مَرکب مالِ من است.»

بابا احمد پرسید: «چه می‌خواهی تا رهایش کنی؟ حقت چیست؟»

«خون می‌خواهم. خیزرانِ بندبند می‌خواهم. پیراهنِ حریرِ سرخ می‌خواهم. اگر ندهید، جانش را می‌کشم بیرون، می‌ریزم توی موج.»

 

دهل‌ها تندتر کوبیدند. دُم… دُم… دُم… دُم… دُم… دُم…

اهلِ هوا سر چرخاندند، تن‌ها به چپ و راست تا می‌شد. دُم… دُم… دُم… دُم… . مَدو نعره کشید، چهار دست‌وپا روی خاک غلت زد، خاک را چنگ زد و به سر و صورت کشید. صدای زار زدنش با صدای دهل‌ها در هم آمیخت. دُم… آ‌ی‌ی… دُم… آخ… دُم… وا‌ی‌ی… وای… دُم… دُم… دُم…

زن‌ها یک طرف نشسته بودند و مردها یک طرف. اهلِ هوا دوباره با چشم‌های بسته سر چرخاندند. تن‌ها به چپ و راست تا می‌شد.

مَدو باز نعره کشید. باز چهار دست‌وپا روی خاک غلت زد، خاک را چنگ زد و به سر و صورت کشید. باز هم صدای زار زدنش با صدای دهل‌ها در هم آمیخت. دُم… آی… دُم… آخ… دُم… وای… وای… دُم…

بابا احمد قدحی از خونِ نذر جلو آورد. سرِ پسر را جلو کشیدند. باد، در قالبِ تنِ تکیدۀ پسر، سر در قدح فرو برد.

ساعت ها گذشت. شب از نیمه گذشت و رسید به نمِ صبحگاه. بابا احمد دعا خواند، رهن گرفت، عهد بست، باد را زیر کرد و قسم داد تا سالِ دیگر در همین ماه، سراغِ این لاشه نیاید.

با آخرین ضربۀ کُندِ دهل، مَدو مثلِ طنابی که ناگهان بریده شود، روی خاک افتاد. بی‌حرکت. خیسِ عرق و خاکستر. از دهانش کف می‌زد بیرون و مثل شتر با لب‌هایش صداهای عجیب و غریب می‌داد بیرون.

 

آفتاب که بالا آمد، جزیرۀ لارک همان سنگستانِ ساکتِ همیشگی بود. آبِ دریا آرام و لاجوردی می‌زد به صخره‌ها.

مَدو چشم باز کرد. تنش کوفته بود، استخوان‌هایش چنان درد می‌کرد که انگار از بلندیِ قلعۀ پرتغالی‌ها پرت شده باشد روی ریگ‌ها. کنار همان کناری که دست و پایش را بستند. اما آن سنگینیِ وهم‌آلود از سینه‌اش رفته بود. نگاهش به پدر افتاد که کنارِ درگاه، تکیه زده به دیوار، سر در میانِ دو دست می‌گریست.

 

زار زیر شده بود و دیگر صدای زاری مَدو شنیده نشد. سال‌ها گذشت. مَدو زن گرفت، کَپر ساخت. مردم حالا او را محمد صدا می‌کردند. بزرگ شده بود و شد کدخدای جزیره. شال بست و میانِ مردم نشست. اما هر بار که بادِ ناصافی از جنوب بلند می‌شود، وقتی هوا دم می‌کند، هوا شرجی می‌شود و بوی کُندرِ سوخته از کوچه‌ای در محله می‌آید، ناگهان دستش را می‌برد سمتِ آرنجِ راست. انگشت می‌کشد روی بندِ استخوانش.

هنوز جای آن زخم خارش دارد. می‌داند باد نرفته است، فقط در گوشه‌ای از گوشت و پی، آرام و کمین‌کرده، خوابیده است و با هر ضربۀ گنگِ موج به تنۀ لنج‌ها، نبض می‌زند.

محمد خودش را خاراند و گفت:

– فقط دو چیز را نمی‌دانم که چی شد: یکی آن همه زنبورِ سیاه که توی سرم وِزاوز می‌کردند، و یکی دیگر آن پیراهن حریر سرخ که بابا احمد از ما برای زار طلب کرد، کجا رفتند؟

 

پایان داستان اول