هفتبرکه: حبیبالله فروزش، از روزگار جنگ هشتساله تا امروز از یادگاریهای جنگ میگوید و مینویسد. در کنگره سرداران گراش، در یک وبلاگ کوچک، در یک صفحه اینستاگرامی، با نوشتن کتاب و … تلاش کرده است غبار فراموشی بر یاد و خاطره شهدا و رزمندگان دفاع مقدس ننشیند.
تازهترین تلاش او راهاندازی نرمافزار همرزم است که مجموعهای از یادداشتها، تصاویر و کتابها را گردآوری کرده است. همرزم تلاش دارد یک آرشیو زنده و پویا از آثار فرهنگی، تصاویر، خاطرات، اخبار و محتوای ارزشی باشد.
با ارسال آثار ادبی، خاطرات و تصاویر میتوانید به تکمیل همرزم کمک کنید. یکی از بخشهای جذاب همرزم آلبوم تصاویر آن با بیش از هزار تصویر از رزمندگان گراش است که میتوانید در تکمیل اطلاعات افراد حاضر در عکسها کمک کنید.
همرزم با نشانی همرزم کتاب همراه در دسترس است. با نصب این برنامه همرزم و همراه رزمندگان دفاع مقدس باشید.
حبیبالله فروزش: پس از دهها سال، کنار خاکریزی فراموششده نشستهام؛ همان خاکریزی که روزگاری در سایهاش میخندیدیم، چای مینوشیدیم و از جنگ میگفتیم، بیآنکه بدانیم جنگ قرار است تا ابد پشت همین تپهها کمین کند.
حالا فقط من ماندهام و چند پشتهی خاموش خاک؛ پشتههایی که دیگر صدای خنده را به یاد نمیآورند. دستم را روی شانهام میگذارم. زخم هنوز زیر پوستم نفس میکشد. گاهی که هوا سرد میشود، میسوزد؛ درست مثل همان روز که خمپاره پشت سرم فرود آمد. آنقدر نزدیک که گمان کردم جهان از هم پاشیده است.
حمید بیدرنگ خودش را روی من انداخت. هنوز صدای فریادش در گوشم زنده است: «بخواب برادر… بخواب!» بعد از آن، دیگر چیزی به خاطر ندارم. وقتی چشم گشودم، برانکارد زیر تن نیمسوختهام بود و خاک و خون، بالش سرم. صدای پزشکی را شنیدم که گفت: «معجزه است که زندهای…»
خندیدم؛ نه از سرِ شادی، بلکه از تلخی. چون از آن روز به بعد، هر بار که در آینه نگاه میکنم، شانههایم به یادم میآورند که چند نفر به جای من نماندند؛ چند نفری که سهمشان از این دنیا، همان چند قدم آخر بود و بس.
سالها گذشته است. بچهها رفتهاند، خاکریزها زیر باران و باد هموار شدهاند و بسیاری از نشانههای جنگ از میان رفته است؛ اما من هنوز هر شب با ترکشهایم میخوابم.
گاهی هنگام نماز، وقتی دستهایم را برای دعا بالا میبرم، درد از همان شانهها آغاز میشود. درست در همان لحظه، میان درد و دعا، دوباره صدای حمید را میشنوم: «بخواب برادر… بخواب…» و من لبخند میزنم.
چون میدانم این زخمها فقط یادگار جنگ نیستند؛ اینها نشانههای راهاند، امانتهایی از روزهای آتش و ایمان. اینها بالهایی هستند که خدا برای پروازهای ناتمام ما باقی گذاشته است؛ بالهایی که هر بار با دردشان، مرا به یاد آنان میاندازند که پر کشیدند و رفتند، و ما را با خاطراتشان تنها گذاشتند.
شاید راز ماندن ما همین باشد؛ اینکه روایتگر پرواز کسانی باشیم که دیگر بازنمیگردند. و من، هر بار که دست بر زخمهای کهنهام میکشم، احساس میکنم هنوز صدای گامهایشان در امتداد این خاکریزهای خاموش شنیده میشود.



