هفت‌برکه ــ مبینا پزشک: هر سال با آمدن بهار، در خانواده‌ی ما جریانی نو آغاز می‌شود؛ جریانی که ریشه در عشق به طبیعت و آیین جستجوی گیاهان دارد. پدرم با همان شور و اشتیاق همیشگی می‌گوید که زمان پیدا کردن خِئر و اکار رسیده است.

14050121 Kher 2

صبح زود، هنگامی که هوا هنوز خنکای خود را حفظ کرده و بوی خاک نم‌خورده، مشام را نوازش می‌دهد، راهی می‌شویم. بابا‌جواد چاقویی را بر‌ می‌دارد و با نگاهی جستجو‌گر مسیرهایی را در ذهن مرور می‌کند که سال گذشته، نوید یافتن خئر را داده بودند. مامانم هم با آرامشی که مخصوص اوست، سبد‌های میوه و خوراکی‌ را مرتب می‌کند، چند کیسه پلاستیکی را هم برای گیاهان مختلف کنار می‌گذارد و گوشه چشمش به دنبال بابونه‌هایی است که قرار است عطر دمنوش عصرگاهی را بسازند.

تُرُشه بچین با نان‌ تنوری بخوریم!

برادرم نیز، با هیجان نوجوانی‌اش، در پی یافتن گل خوئری، آوه و سمسیل است؛ هرچند که خودش هیچوقت به چنین‌ گیاهانی در غذا لب نزده، اما عاشق چیدنشان است و به مادرم می‌گوید: «زر‌‌ناب اینا رو درست می‌چینم؟» مادرم هم قربان صدقه‌اش می‌رود، کمی خودش را کج می‌کند تا محتوای پلاستیک را ببیند  و بعدش می‌گوید: «آره درسته. یکم تُرُشه هم بچین تا شب برای شام با نان تنوری بخوریم.»

اما پدرم از دور و نزدیکی با صدای نسبتا بلندی می‌گوید: «ولیعهد، خَرگازک و جیکه یادت نره.» در همین راستا داداش‌ امیرحسینم به میان حرف پدر می‌‌پرد و می‌گوید: «همه‌شان را که نمی‌شناسم. شَکلوش مِه نِشو آتی.»

من نیز هر بار با نیتی تازه، به دنبال خِئر و اَکار قدم در طبیعت می‌گذارم. ننه‌جان و آقاجون می‌گویند که خِئر قرمز خوشمزه‌تر و شستن آن راحت‌تر است. اما افسوس که این گنج پنهان طبیعت، همچنان از چشم من دور می‌ماند.

البته بیشتر اوقات برادرم مرا اذیت می‌کند، به قول گراشی‌ها «طَمَعی مواکد» و چند آشک را برایم جاساز می‌کند تا حسابی بعد از دیدن خاک‌های برآمده کیف کنم و بعدش ببینم که همه‌ی برآمدگی‌ها پوچ بوده‌اند! آن موقع است که حرصم در می‌آید و تا می‌توانم سرش غُر می‌زنم و او هم کلافه از غُرولند‌های من انگشتش را روی گوشش می‌گذارد تا چیزی نشنود. اما من که می‌دانم هر چقدر تلاش کند باز هم صدای من را می‌شنود، به غُر‌غُر‌هایم ادامه می‌دهم.

در هر بهار، در دل همین جستجوهای ناکام، درک تازه‌ای از زیبایی طبیعت و ارزش لحظه‌ها در من جوانه می‌زند. شاید قرار نیست همه چیز را پیدا کنیم؛ همین که بخشی از آن باشیم و چشم‌هایمان را به روی زیبایی‌های ساده بگشاییم، کافی‌ست. وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که هر قدم در آن دشت، هر نفس در هوای بهاری، هر نگاه کنجکاو به زمین، بخشی از وجودِ من را ساخته است. فکر می‌کنم که زیبایی، گاهی در همین چیزهای دم‌دستی نهفته است؛ فقط کافی‌ست چشم‌هایمان را به روی آن‌ها باز کنیم و بدانیم که همین کافی‌ است. همین بودن در دل طبیعت، همین نفس کشیدن در هوای پاک، همین عشق خانوادگی برای من بزرگترین گنج هر بهار بود.

برای این که بیشتر با لذت خئر همراه باشید عکس‌های عبدالرضا افشار را ببینید و بعد تصمیم بگیرید : «خئر واجوسش خَشترن یا خَردَش؟»

14050121 Kher 1