کمد ۱۹۳ – مریم مالدار: امروز اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. علاقه‌ام به ظرافت‌ و زیبایی نثر کلاسیک، ریشه در خواندن «گلستان» دارد. هرچند پیش از آن، «تذکره‌الاولیا» و «منطق‌الطیر» جرقه‌هایی از این عشق را در دل و جانم نشانده بود اما در نهایت قلم سعدی بود که آتش عشق به نثر و نظم کهن را در وجودم شعله‌ور ساخت. 

komod-193
«گلستان» را بارها و بارها خوانده‌ام، نه یک‌بار و دو بار حتی هنوز هم دلم نمی‌آید آن را در قفسه کتاب‌هایم بگذارم. گلستان همیشه روی میز اتاقم قرار دارد دقیقا جلوی دیدگانم. چرا که هر بار صفحاتش را ورق می‌زنم، انگار برای اولین بار است که با آن آشنا می‌شوم و لذتی نو جانم را روشن می‌کند. ورق‌هایی از این کتاب را قبلا با هم خواندیم که می‌توانید از اینجا (+) مرور کنید.

و البته «بوستان» که اقیانوسی بی‌پایان از اشتیاق و شور است. «بوستان» شیخ اجل مشهورترین نمونهٔ شعر تعلیمی فارسی است که شامل ده باب است: عدل و انصاف، احسان و نیکوکاری، عشق و جوانی، تواضع و فروتنی، رضا و قناعت، دانش و حکمت، صحبت و مصاحبت، عاقبت‌اندیشی، شکر و سپاس، توبه و استغفار که هر یک به موضوعی اخلاقی و تربیتی می‌پردازد.

در واقع بوستان گنجینه‌ای است که در آن، هر برگ، هر کلمه، هر بیت، عطر شگفتی دارد. سعدی در این اثر، نه تنها حکمت و اخلاق را در قالب شعر ریخته، بلکه تصویری زنده و رنگارنگ از زندگی، عشق، و انسانیت ترسیم کرده است. هر بیت و تشبیه چون گلی است که در باغ جان می‌شکفد و عطرش مشام جان را می‌نوازد.

 «بوستان» فقط برای خواندن نیست که در اصل کتابی برای زندگی است. سعدی معلمی صبور و مهربان است که قدم به قدم، ما را در مسیر درست هدایت می‌کند و حتی نصیحت‌هایش هم شیرین و گوارا است. شاید به خاطر همین است که بعد از هفت‌ قرن، هنوز سخنان گهربارش بر لب فارسی‌زبانان جاری است.

اگر هنوز در حد اسم و حفظ آثار سعدی، «گلستان» و «بوستان» را می‌شناسید، هنوز هم برای شروع دیر نیست. البته من پیشنهادم به شما، ابتدا مطالعه‌ی «گلستان» است و سپس «بوستان» تا پختگی و نرمیِ قصه‌ها را بین دو کتاب حس کنید. برای قدم گذاشتن در گلستان و بوستان سعدی فقط کافی‌ست صفحاتش را ورق بزنید و آهسته آهسته بخوانید تا نسیمی تازه و خوش‌عطر جسم و جانتان را جلا دهد.

چیدن گل از باغ سخن نامداران کاری است بس دشوار؛ اما گلچین کردن از بوستانِ شعرِ سعدی، دشوارتر. این بار به مناسبت اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدیِ شیراز، یک هفته با هفت حکایت از بوستان با همراهی عکس‌های طاها ایزدی سر می‌کنیم. 

از باب اول

به مردی که ملک سراسر زمین

نیرزد که خونی چکد بر زمین

شنیدم که جمشید فرخ‌سرشت

به سرچشمه‌ای بر به سنگی نوشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند

برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور

ولیکن نبردیم با خود به گور

چو بر دشمنی باشدت دسترس

مرنجانش کاو را همین غصه بس

عدو زنده سرگشته پیرامنت

به از خون او کشته در گردنت

۲

از باب دوم

اگر هوشمندی به معنی گرای

که معنی بماند ز صورت به جای

که را دانش و جود و تقوی نبود

به صورت درش هیچ معنی نبود

کسی خسبد آسوده در زیر گل

که خسبند از او مردم آسوده دل

Komod 193 Boostan Sadi 3

از باب چهارم

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟

گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کاو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

تواضع کند هوشمند گزین

نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین

Komod 193 Boostan Sadi 4

از باب پنجم

شنیدم که دیناری از مفلسی

بیفتاد و مسکین بجستش بسی

به آخر سر ناامیدی بتافت

یکی دیگرش ناطلب کرده یافت

به بدبختی و نیکبختی قلم

بگردید و ما همچنان در شکم

نه روزی به سرپنجگی می‌خورند

که سرپنجگان تنگ‌روزی‌ترند

بسا چاره‌دانا به سختی بمرد

که بیچاره گوی سلامت ببرد

Komod 193 Boostan Sadi 5

از باب ششم

یکی را ز مردان روشن ضمیر

امیر ختن داد طاقی حریر

ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت

نپوشید و دستش ببوسید و گفت:

چه خوب است تشریف میر ختن

وز او خوب‌تر خرقهٔ خویشتن

گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس

مکن بهر قالی زمین‌بوس کس

Komod 193 Boostan Sadi 6

از باب هفتم
یکی ناسزا گفت در وقت جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

قفا خورده عریان و گریان نشست

جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گل پیرهن

سراسیمه گوید سخن بر گزاف

چو طنبور بی‌مغز بسیار لاف

نبینی که آتش زبان است و بس

به آبی توان کشتنش در نفس؟

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور

هنر خود بگوید نه صاحب هنر

اگر مشک خالص نداری مگوی

ورت هست خود فاش گردد به بوی

به سوگند گفتن که زر مغربی است

چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

بگویند از این حرف گیران هزار

که سعدی نه اهل است و آمیزگار

روا باشد ار پوستینم درند

که طاقت ندارم که مغزم برند

Komod 193 Boostan Sadi 7 1

از باب دهم
بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان در نبینی درخت

که بی‌برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دست‌های نیاز

ز رحمت نگردد تهیدست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد برآورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین‌نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی‌برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بنده‌ی خاکسار

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

ز دست تو به گر عقوبت برم

Komod 193 Boostan Sadi 8