هفت‌برکه – عزیز نوبهار: در دهه‌های پنجاه و شصت، وقتی خورشیدِ نوبهار بر پیشانی پهناورِ جنوب می‌تابید، تمام آرزوهای کودکی ما در یک نام خلاصه می‌شد: «صحروِ حاج غلوم». حاج غلوم نوروزی، شوهر عمه‌ی بزرگوارم، مردی از تبارِ نیکی و سخاوت بود؛ مردی سخت‌کوش که راستی و درستی در سیمای آفتاب‌سوخته‌اش موج می‌زد و حیاطِ صحرایش، آغوشِ گشاده‌ی طایفه بود. آن روزها سیزده‌به‌در را مثل حالا برگزار نمی‌کردیم؛ از شب قبل شال و کلاه می‌کردیم و دلمان را به جاده می‌زدیم تا در آستانه‌ی بهار، میهمانِ سفره‌ی باصفای او باشیم.

14050113 Sizdah be dar Nobahar

«صحروِ گلئو» برای من فراتر از یک تکه خاک، گهواره‌ی خاطراتی است که هنوز میان «بس»‌ (نخلستان)های پر از «فسیل» (نخل) و سایه‌سارِ درختانِ تناورِ «کُنار» و «گَز» نفس می‌کشد. عمه و دخترعمه‌ها، فرشته‌های سحرخیزِ صحرا، زودتر از همه می‌رفتند تا خانه‌ی گلیِ کوچک و دو اتاقِ بی‌در و دریچه اما پر از مهر را جارو بزنند و حوض را برای هیاهوی ما آماده کنند. آنجا نه دیواری بود که چشم را محدود کند و نه حصاری که مانعِ رهایی باشد؛ هر چه بود، دشت بود و رفاقت.

روزهای ما با طعمِ بهشت آغاز می‌شد؛ صبحانه‌ای از «نونِ مئوه روغنی» که عطرش تا هفت صحرا آن‌طرف‌تر می‌رفت. بعد از آن، نوبتِ دویدن میان علف‌های بلند و معطری بود که تا کمرمان می‌رسید. پاهای برهنه‌مان گیاهانِ خوراکی فصل را لمس می‌کرد؛ از «خوئره» و «پابیجی» گرفته تا «گل‌خوئری» که طعمِ واقعیِ زمین را به دهانمان می‌بخشید. عشقِ ما «خرسواری» در امتدادِ  بس‌ها بود و فریادهایی که میان شاخ و برگِ فسیل‌ها گم می‌شد.

خاطرم هست که چگونه طنابِ «النگه» (تاب) را به محکم‌ترین شاخه‌ها می‌بستیم و میان زمین و آسمان معلق می‌شدیم. صدای خنده‌هایمان موقع «مایی‌تته» (الاکلنگ) و هیجانِ بی‌حدوحصرِ بازی «بِدام‌کلشکه» (قایم‌باشک) پشت تنه‌ی قطورِ کُنارها، زیباترین موسیقیِ آن دوران بود. ناهار را با سادگیِ تمام، «تلیتِ ماست» و خرما یا خورشتی بی‌ریا می‌خوردیم که از هر شاهانه‌ای لذیذتر بود.

شب‌ها که می‌شد، زیرِ  ستاره‌بارانِ آسمان، بزرگترها دورِ قلیان جمع می‌شدند و با هر پُک، قصه‌ای از روزگاران دور نقل می‌کردند. من در کنارِ حسین، حسن و اصغر تا دیروقت بیدار می‌ماندم و در گرگ‌ومیشِ شب، نقشه‌هایمان را برای بازی‌های فردا مرور می‌کردیم. اصغر، همان هم‌بازیِ شیرینِ روزهای کودکی، که بعدها در چرخش تقدیر، در دهه‌ی شصت، جبهه را به جای صحرا برگزید و خونِ پاکش را فدای خاکِ ایران کرد. یادش گرامی باد.

حالا هر بهار، وقتی دلتنگی امانم را می‌بُرد، به سمتِ آن سال‌ها پرتاب می‌شوم. به گلئو نگاه می‌کنم و هنوز آن بچه‌ی سال‌های ۵۰ را می‌بینم که میان علف‌ها می‌دود. برای سلامتیِ بازماندگانِ آن روزگارِ خوش دعا می‌کنم و به یادِ حاج غلوم، با چشمانی خیس، «آیت ‌الکرسی» می‌خوانم تا دلم آرام بگیرد. گلئو نمرده است؛ گلئو در رگ‌های من، با عطرِ کُنار و طعمِ مئوه، تا ابد زنده است.

تصویر: عکس مریم نوبهار که یکی از برگزیدگان جایزه عکس روز گراش در سال ۱۴۰۲ بود.