هفت‌برکه ــ مبینا پزشک: از همان لحظه‌‌ی اول عید معلوم بود که امسال با بقیه‌ سال‌ها فرق دارد. نه به خاطر ساعت تحویل سال، نه به خاطر سفره‌ها، به خاطر سکوتی که یک‌‌طور عجیب روی خانه‌ها نشسته بود. همه‌چیز در همان چند دقیقه‌ کوتاه خلاصه شده بود؛ سفره‌‌ی هفت‌سینی که مهیا بود، سفره‌ افطاری‌هایی که نیمه‌چیده بود، و دل‌هایی که جای خالی بعضی آدم‌ها را بیشتر از همیشه حس می‌کرد. تحویل سال از آن لحظه‌هایی بود که آدم هرچقدر هم می‌خواست عادی رفتار کند، نمی‌توانست. چون نبودن‌ها، درست روبه‌رویمان نشسته‌ بودند.

14050113 Sizdah be dar

امسال، این تبریک «عید مبارک، امسال و سال‌های دیگر» در گلوی خیلی‌ها گیر کرده بود. برای من، درد اصلی وقتی به جانم آمد که به یاد دانش‌آموزان مینابی افتادم؛ بچه‌هایی که اگر بودند، همان شب عید کنار سفره می‌نشستند، برای تحویل سال ذوق می‌کردند و دمِ اذان مغرب با همان شیطنت همیشگی‌شان دنبال خرما و آش رشته می‌گشتند. بچه‌هایی که اگر زنده بودند، صبح اول عید می‌پریدند بغل پدربزرگ و دست کوچکشان را برای عیدی جلو می‌گرفتند؛ همان دست‌هایی که حالا دیگر نیستند. همین فکر‌های ساده، همین تصاویر کوچک که مدام از جلوی چشمانم رد می‌شدند، باعث می‌شد که امسال برایم بیشتر سوز داشته‌ باشد.

سیزده‌به‌در هم ادامه‌‌ی همان حال است. مردم آمده‌اند بیرون، سبزه روی دست، خورجین شادی روی دل. اما اگر خوب نگاه می‌کردی، چشم خیلی از آدم‌ها دیگر برق قدیم را نداشت. خنده بود، اما انگار از ته دل نمی‌آمد. دل‌ها انگار هنوز بین تحویل سال و اذان مغرب جامانده بودند. وقتی سبزه را در آب انداختم، حس کردم دارم دردهای جمع‌شده‌ این چند روز را هم به جریان آب می‌سپارم.

آب که سبزه را دور کرد، یک آه هم پشت آن رفت. نه برای اینکه فراموش کنم؛ فقط برای اینکه بتوانم نفس بکشم، سیزده‌به‌در امسال زیبا بود، مثل همیشه؛ اما زیر این زیبایی، یک لایه‌ نازک دلتنگی کشیده شده بود. من امسال فهمیدم که گاهی حتی فاصله‌ بین تحویل سال و اذان مغرب، بین شادی و اندوه، بین لبخند و بغض، می‌تواند به اندازه‌ یک عمر باشد.

امسال برایم در تحویل سال تا اذان مغرب فاصله‌ای بود بین آنچه داشتیم و آنچه از دست داده‌ایم، بین لبخندهای اجباری و دلتنگی‌های واقعی، تا یک حقیقت تلخ را به یاد آوریم که شادی، همیشه تمام‌قد نمی‌آید؛ گاهی نیمه‌راه می‌ایستد، به حرمت نبودن کسانی که باید کنارمان باشند و نیستند. اما با همه‌ی این‌ها، زندگی همان‌طور که آب سبزه را با خود برد، آهسته جلو می‌رود. درست است که دردها را کامل از بین نمی‌برد، اما فقط کمی آنها را جابه‌جا می‌کند تا بشود ادامه داد؛ تا بشود زندگی کرد، تا بشود بزرگی کرد. آری بزرگی!

«الهی دور باشد از حریمت جنگ و ویرانی». این مطلع شعری است از حمیدرضا گلشن که به حال و هوای این روزها می‌خورد. در این کلیپ بشنوید.