هفت‌برکه – سمیه کشوری: کتاب «کولی کنار آتش» برای من کتابی بود که بارها با صدای بلند در تنهایی خودم خواندم. سکوت کردم، فکر کردم و دوباره خواندم تا ببینم دختر به کجا سفر می‌کند و با این هدیه‌ی سردرگم‌کننده و بی‌هوای زندگی چه می‌خواهد بکند و این سرزمین بعد از این سیلی محکمی که به او زده است، چه برایش در چنته دارد.

Komod 202 Kouli Kenare Atash

این کتاب را بخوانید. اگر متوجه نشدید و مثل آینه گم شدید، باز هم بخوانید. قول می‌دهم جایی ردپای خودتان را همراه با آینه پیدا می‌کنید. جایی که دخترانگی به تبعید می‌رود.

رمانی از یک نویسنده جنوبی

رمان «کولی کنار آتش» نوشته‌ی منیرو روانی‌پور است؛ کتابی که وقتی می‌خوانی‌اش، لحظه‌ای نفس‌ات را حبس می‌کنی، گاهی دل‌ات می‌گیرد، گاهی می‌لرزی و گاهی می‌فهمی که جای تو هم در این داستان هست. هر برگ این رمان پر از سردرگمی‌ها، امیدها و لحظاتی است که اجازه می‌دهد تجربه‌ای نزدیک به زندگی آینه داشته باشیم.

منیرو روانی‌پور نویسنده‌ای جنوبی و معاصر است که در سال ۱۳۳۳ در بوشهر متولد شد. او زن‌ها، زندگی روزمره و فرهنگ جنوب ایران را با نگاه صادقانه و شاعرانه خود روایت می‌کند. آثارش، چه رمان باشند و چه مجموعه داستان، ترکیبی‌اند از واقع‌گرایی اجتماعی و عناصر نمادین و بومی، و همیشه سرشار از زنان، سرزمین‌ها و سفرهایی‌اند که در ذهن خواننده باقی می‌مانند. وقتی کتاب‌های او را می‌خوانی، انگار کسی با آرامش و صداقت از پشت شیشه به تو نگاه می‌کند و می‌گوید: «ببین، زندگی همین است، سخت و زیبا، تلخ و شیرین.» آثار شناخته‌شده‌اش شامل اهل غرق، دل فولاد، نازلی و البته کولی کنار آتش هستند.

آینه در سفر

کتاب «کولی کنار آتش» داستان دختری به نام آینه است که با رقص در کنار آتش برای مسافران، امرار معاش می‌کند. عشق مسیر زندگی آینه را تغییر می‌دهد و با نادیده گرفتن سنت‌های قبیله‌اش از آن طرد می‌شود. پدر آینه که قدرت حمایت از دخترش را ندارد، با کوزه‌ای پول او را راهی سفری بی‌مقصد ‌می‌کند و اینجاست که سردرگمی‌ها و دردسرهای آینه شروع می‌شود. آینه از سرزمین خودش طرد می‌شود و راهی سرزمین دیگری می‌شود و این سوال پیش می‌آید که چه سرزمینی دختر را در آغوش خود پناه می‌دهد؟ آیا چنین جایی وجود دارد؟ آن هم سرزمینی که توسط مردها و دستورات آن‌ها احاطه شده است یا گوش‌به‌فرمان مردها است.

با این اوصاف بیایید داستان را با سه نقطه‌ی روشن که در جایی به هم اتصال پیدا می‌کنند بررسی کنیم؛ زن، سفر و سرزمین.

دخترانگی

رمان حول شخصیت اصلی دختری کولی به نام «آینه» می‌چرخد. با این حال، روایت به آینه محدود نمی‌ماند. در طول داستان و به واسطه‌ی روایت چندصدایی، با قصه‌ی زن‌های دیگری هم روبه‌رو می‌شویم؛ زن‌هایی که دردهایشان از دهان آینه بیرون می‌ریزد.

نام آینه تصادفی نیست. او گویی آینه‌ی تمام‌نمای زنان جامعه است؛ زنی که فقط به‌ دلیل زن‌ بودن، بار رنج دیگر زنان را هم به دوش می‌کشد. زنانی با زیستی تلخ و گزنده که در سرزمینی می‌خواهند دخترانگی کنند، یا دست‌کم زنده بمانند؛ سرزمینی که مردها را گرگ‌وار می‌زاید و زنان را همیشه مقصر نگه می‌دارد.

رقص آینه کنار آتش، فقط راهی برای امرار معاش نیست. این نقش به‌تدریج به نمادی از موقعیت زن در جامعه بدل می‌شود؛ نمادی از سردرگمی، از دشواری زیست زنانه، و از نابخشودنی بودن هر کنش زنانه، حتی زمانی که مردها سهم بزرگ‌تری در خطا دارند.

در این نقطه، همه‌چیز علیه دخترانگی آینه عمل می‌کند. سنت، قبیله، سرزمین و حتی پدر؛ هیچ‌کدام پناه نیستند. با این حال، آینه محکم پایش را در زمین می‌کوبد، انگار هنوز امید دارد جایی برای ایستادن پیدا کند. اما این سرزمین…

سرزمین

سرزمین برای آینه به مثابه‌ی فرشی است که مدام از زیر پایش بیرون کشیده می‌شود و همین باعث می‌شود به دنبال فرشی برای سکونت از این مکان به مکان دیگر برود و سفری را پشت سفری دیگر شروع و ناتمام به پایان برساند.

اما سوال اینجاست که چرا‌ این سرزمین، مدام زیر پای آینه را خالی می‌کند؟ آینه دارد تبعات اعتماد به چه چیزی یا چه کسی را پرداخت می‌کند؟ یا گرگ‌های این سرزمین چه چیزی از آینه را دزدیده‌اند که آینه مامن خود را پیدا نمی‌‎کند؟

شاید این سرگردانی نشان‌دهنده‌ی تبعات اعتماد او به افرادی است که یا او را نخواستند یا سهمی از زندگی‌اش را ربوده‌اند، و همچنین نمایانگر محدودیت‌هایی است که زنان در سرزمین مردسالار با آن روبه‌رو می‌شوند. با این حال آینه سفرش را ادامه می‌دهد… ولی تا کجا؟

سفر

بله! آینه سفری را برای نجات شروع می‌کند؛ سفری که یادآور سفر اودیسه و سرگردانی‌های او برای رسیدن به پناهی برای زندگی است. همان طور که اودیسه بعد از سال‌ها از سفر دریایی‌اش برمی‌گردد و پی می‌برد که رنج و سختی‌هایش تازه شروع شده، برای آینه هم همین اتفاق می‌افتد.

سفرِ آینه برای جدا کردنِ خودش از سرزمینی مردسالار که زن را کم‌اهمیت می‌دانست، دوباره او را با همه‌ی سرگردانی‌هایش به همان مکان برمی‌گرداند. به عبارت دیگر، آینه هم مانند اودیسه، دوباره به همان جایی برمی‌گردد که از آن رانده شده بود. زادگاهی که او را نخواستند و خانه‌ای برایش نگذاشتند. آینه در نقطه‌ی بازگشت نیز می‌فهمد باید خود را برای زندگی‌ای متفاوت از زندگیِ قبلیِ خود و حتی سخت‌تر، ولی با جهان‌بینی دیگری، آماده کند. چاره‌ای جز این ندارد. جنگ او برای حیات همچنان و تا ابد ادامه دارد، جایی برای استراحت ندارد حتی اگر احساسات زنانه‌اش سرکوب شده باشد نیز باید ادامه دهد.