هفتبرکه – عزیز نوبهار: احسانو را دوست دارم. او جایی میگوید: «فقر فضیلت نیست، اما شتاب دویدنمان در بزرگسالی، ارتباط مستقیمی دارد با حاصل ضرب «خلوتها» در «رویاها» در «تمناهای اعماق جانمان»، تقسیم بر «سالهای تعویق و صبوری»».
اولین بار اسمش را از «امین» شنیدم. میگفت با سعید و امیر رفته بودند بوشهر و احسانو آنها را برده بود خانهاش. پرسیدم: «این احسانو اصلاً کی هست؟» گفت: «نویسنده و فیلمساز بوشهری که خیلی خودمونیه.»
دومین بار، اسمش را از «مهدی» شنیدم؛ همان که خدای پادکست است. زمان کرونا بود. من جزو اولینهایی بودم که ویروسِ منحوس، بعد از گذشتن از «ووهان» چین، یکراست آمده بود داخل بدنم! آن زمان انگار هر کس کرونا میگرفت، جنایت کرده بود؛ قرنطینه بود و افسردگی، و فرارِ فامیل و رفیق از آدم. توی آن روزهایی که حتی خرسواری هم در گراش جریمه داشت و عروسیها ممنوع و انگار دنیا به آخر رسیده بود، مهدی گفت: «توی قرنطینه فقط پادکستهای احسانو را گوش کن.»
برام پادکستهایش را آورد. شبها در حالی که فکر میکردم هر لحظه عزرائیل سر میرسد تا جانم را بگیرد و ببرند در عمق ۳ متری و بدون عزادار و تشییع خاکم کنند، قصههای احسانو به گوشم میرسید. پادکستهایی مثل «رادیو گوشه»، «قصه اسید» و آن روایتِ عجیبِ «نذرِ استرالیا». هر شب بیشتر غرق میشدم؛ داستانهایش از جنس جنوب بود و حرفهایش از جنس «خودمونی». حال و هوای شرجی بوشهر، جهازها، فرهنگ قدیم و ماهیگیرهای پیر را چنان زنده میکرد که انگار یک فیلم سینمایی جلوی چشمانم اکران میشد.
حدود یک ماه پیش شنیدم که احسانو به لار آمده است. گفتم بروم از نزدیک ببینم این آدمِ داستانها کیست؟ در خانه محمودی لار که بازسازی شده بود، برنامه داشت.
احسان عبدیپور دقیقاً همان احسانویِ داستانهایش بود؛ بیرنگ و لعاب، بیشیلهپیله و واقعی. همان اول ننشست روی صندلی و به احترام آنهایی که آمده بودند، دو ساعتی ایستاده حرف زد. سه فیلم کوتاه نشان داد که یکیاش وصفِ حالِ خانمی هنرمند بود که «غمِ نان اگر بگذارد»، نوازنده بود اما حالا املت میفروخت؛ حکایتِ هنرمندانِ زیادی در کشور ما.
او استاد روایتِ داستانهای فقر و رویاهای بزرگ در پسکوچههای باریکِ جنوب است. در یک کلام، احسانو از سیاست گریزان بود و ذوبشده در فرهنگ. در این وانفسایِ نبودِ اکسیژنِ آرامش، دیدنِ او حالم را خوب کرد. جملهای گفت که خیلی به دلم نشست: «فرهنگ آدمها را به هم نزدیک میکند و سیاست آدمها را از هم دور.»
داستانهای احسانو مرا میبرد به کودکیها. شنیدن قصه «قوطیها» با صدای خودش و آن لهجهی گرم بوشهری، صفای دیگری دارد. آنجا که با صدایی حزنانگیز میگوید: «حالا دیگر میدانم که آن گودیِ دو متر در یک متر در منتهیالیه جنوب، نه یک پایان، که آغوشِ امنیست برای کسی که تمامِ عمرش را روی تکچرخِ حسرتها، تا خودِ مقصد تاخته است….»
به دنبالِ یک حالِ خوبِ واقعی، فقط باید نشست و به احسانو گوش داد. پادکست احسانو را میتوان از جاهای مختلف، از جمله از اینجا و اینجا یا اینجا گوش داد.





