هفتبرکه – حبیبالله فروزش: مدتی است نوهی دختریام که امسال برای نخستین بار کلاس اول را تجربه میکند، همراه پدر و مادرش از کیش به گراش آمدهاند.
مادرش مدام تلویزیون را خاموش میکند؛ میخواهد دخترک نفهمد چه خبر شده است، مبادا روحیهی لطیف و کودکانهاش زخمی شود. اما مگر میشود کودکی از پچپچهای شبانهی پدر و مادر، از سکوت ناگهانی مادر هنگام شنیدن صدای انفجار، یا از حال و هوایی که دیگر شبیه شبهای قبل نیست، چیزی نفهمد؟
یک روز آرام پرسید: «مامان، گراش هم جنگ شده؟ که هر شب مردم میرن توی خیابون سینه میزنن و میگن مرگ بر اسائیل؟»
مادر سعی میکرد او را از این فضا دور نگه دارد؛ اما دخترک هر غروب اصرار میکرد: «امشب منو هم ببرین.»
پدر و مادر، بیتوجه به خواهش کودکانهاش، موضوع را عوض میکردند تا این که شبی به خانهی ما آمدند.
هنوز وارد نشده بود که خودش را به پایم رساند. سرش را بالا گرفت. نگاهش شکسته بود و صدایش میلرزید: «باباجی… امشب… منم باید سینهزنی ببینم…»
مادر آرام گفت: «نه دخترم. سینهزنی نیست.»
اما دخترک بغض کرد. نفسزنان گفت: «میخوام بیام. باید بیام.»
بالاخره مادر تسلیم شد: «باشه دخترم؛ ولی کنار باباجی میشینی.»
اشکهایش همان لحظه خشک شد. با ذوق دوید سمت کفشهایش.
هوای آن شب کمی سرد بود. خیابانها پر از ماشین، سرود و فریادهای «مرگ بر آمریکا» بود. ما هم به صف خودروها پیوستیم.
دخترک خودش را به پنجره چسباند و گفت: «بذار کنار شیشه بشینم.»
نشست و شیشه را پایین کشید. سرمای شب گونههای کوچکش را سرخ کرده بود. دستهای کوچکش را در جیبش برد، تکهکاغذی بیرون آورد و با احتیاط بازش کرد. بعد با هر دو دست گرفت و نیمتنهاش را از پنجره بیرون برد تا همه ببینند.
با تمام توان فریاد زد: «مرگ بر اسائیل… مرگ بر آمیکا…»
انگار آن کاغذ را با همهی وجودش نوشته بود؛ با خطی لرزان، با مدادی که تهاش جویده شده بود. رویش نوشته بود: «مرگ بر اسائیل، مرگ بر آمیکا، ایران قوی است»
و کنار جملهها، پرچم کوچکی از ایران کشیده بود.
او هنوز خوب نمیتوانست حروف را کنار هم بنویسد؛ هنوز خیلیها از حرفها، «صاد» و «ذال» را کامل نمیشناخت، اما تلاش خودش را کرده بود.
ساعتها همانطور ماند.
دستهای کوچکش خسته شد، اما پایین نیامد. انگشتهایش از سرما یخ زد، اما کاغذ را رها نکرد. مردم از ماشینهای دیگر نگاهش میکردند؛ یکی بوق میزد، یکی دست تکان میداد و دیگری با لبخند برایش آفرین میگفت.
هنوز در میان صف خودروها بودیم که ناگهان از بلندگوی ماشین جلویی ــ ماشینی که جمعیت را هدایت میکرد ــ صدای کوبندهی سرودی بلند شد: «بزن، بزن که داری خوب میزنی… بزن… ضربهی آخرو… بزن…»
طبلها حماسیتر میکوبیدند و ضربآهنگ تندتر میشد. همه منتظر اوج صدا بودند.
و درست همان لحظه که فریادها به اوج رسید، ناگهان صدایی مهیب پیچید: «بــــــــوم…»
سرود تمام شد و سکوت خیابان را گرفت.
از آن صدای انفجار، دخترک حتی پلک هم نزد. آرام برگشت سمت من و با صدایی محکم پرسید: «باباجی… زدند؟»
به چشمهایش نگاه کردم؛ اثری از ترس نبود.
گفتم: «نه عزیزم… صدای نوار بود. آخر سرود این صدای انفجار را گذاشته بودند.»
چند ثانیه سکوت کرد؛ سکوتی سنگین، انگار زمان ایستاده باشد. بعد نفس عمیقی کشید؛ شبیه کسی که میخواهد آخرین حرف دلش را بزند. ناگهان مشت کوچکش را گره کرد، از پنجره بیرون برد و با تمام قدرت فریاد زد: «مــــرگ بــــر اســــائیــــل! مرگ بر آمیکا!»
وقتی مراسم تمام شد، کاغذش را به من داد و گفت: «باباجی… اینو تا فردا شب برام نگه دار.»
کاغذ را گرفتم؛ خیسِ عرقِ کف دستهای کوچکش بود.
فقط نگاهش میکردم.
این کودک نه ترسیده بود، نه عقب کشیده بود. انگار همه چیز را فهمیده بود؛ فهمیده بود و انتخاب کرده بود.
وقتی به خانه رسیدیم، کفشهایش را با غرور در آورد. پرسیدم: «عزیزم، نترسیدی؟»
نگاهم کرد، لبخند زد و آرام گفت: «باباجی… من که نترسیدم. من قویام.»
و من ماندم با کودکی که خیلی زود از خواب کودکی بیدار شد؛ با مشتی کوچک که در تاریکی گره خورد، و فریادی که در سرمای شب نلرزید.



