هفت برکه – فاطمه یوسفی: «باید آن قدر قوی باشم که دیدن بازی امید و یاس در چشمان بیمارانم توانایی مدیریت احساسم را از من نگیرد. حساسیت کار ما، کنترلی است که باید روی شرایط داشته باشیم، درست زمانی که قرار است شروع جنگ را به یک نفر اعلام کنیم. جنگ با سرطان.»
مرضیه امانی، مسئول کلینیک پیشگیری از سرطان گراش، وقتی داشت با مدرک مامایی از دانشگاه فارغالتحصیل میشد، با خودش فکر میکرد قرار است در شغلش، شاهد تولدهای مکرر باشد. اما سرنوشت او را در مسیر دیگری قرار داد. هر چند او در کلینیک پیشگیری از سرطان هم شاهد تولدهای مکرر است، با این تفاوت که این متولدین، زادهی جدال مرگ و زندگیاند.
درگیری روحی؛ بهای سنگین انسانیت
با مرضیه امانی در اتاق ۳۰۳ کلینیک مولی الموحدین علی(ع) گراش ملاقات میکنم. میگوید: «هر چند گراشیام و مادربزرگم از خوانین گراش بودند، اما با اندک شناخت از گراش، به این شهر آمدم. من امارت به دنیا آمدهام و دیپلمم را از آنجا گرفتم و بعد مدتی در شیراز زندگی کردم و از سال ۱۳۹۳ به گراش آمدم. هیچ موقع فکر نمیکردم بتوانم اینجا بمانم. اما بعد از وارد شدن به این بخش، توان دل کندن از این شغل مقدس را ندارم. سختترین قسمت زندگی در گراش برایم جدایی از خانوادهام است و تنها دلخوشیام بیمارانی که روزنهی امیدشان هستیم.»
اما این عشق به کار، سختیهایی هم برای او دارد: «یکی از قسمتهای سخت این بخش، اولین لحظهای است که جواب پاتولوژی بیمار میرسد. باید با هر بیمار بر اساس شخصیت، فرهنگ و تا حدودی میزان سواد و پذیرش او صحبت و حقیقت را بیان کرد. یعنی باید تمام جوانب بیمار را در نظر گرفت و در آن فرصت محدود، حواسمان باشد که لحن ما به شکلی باشد که تلخی خبر برای بیمار و همراهانش به نحوی نباشد که امید برای درمان را از آنها بگیریم.»
میگوید: «یکی از تفاوتهای این بخش با بقیهی بخشهای درمان، درگیری بسیار زیاد روحی و روانی است. از آن جایی که جنس ما آدمیزاد است، این درگیری روانی فقط برای بیمار و همراهان او نیست و کادر درمان را نیز درگیر میکند. به جرات میتوانم بگویم هر بیمار تکهای از روانم را میکند و با خودش میبرد . فارغ از جنسیت، قومیت، سن و … حرف انسانیت و درمان که باشد مهم نیست حتی آن شخص ایرانی باشد یا نباشد.»
بخش سرطان گراش به عنوان مرکز درمان سرطان جنوب، توانسته بهترین خدمات تشخیص و درمان را در زمینهی جراحی، شیمیدرمانی و پرتودرمانی و مراقبتهای بعدی انجام دهد و این دلیلی است که بیماران از تمام گوشه و کنار جنوب برای درمان به این کلینیک مراجعه کنند.
امانی میگوید: «روبهرو شدن با بیمارانی که از زندگی ناامید هستند، روبهرو شدن با همراهان و بیمارانی که از وضعیت پیش آمده مستاصل هستند و توان کنترل خشم و اضطراب و انتظار برای درمانشان را ندارند، نیاز به صبور بودن و مدارا کردن دارد. تلاش تمام پرسنل در این بخش با این حجم از حساسیت بالا و مراجعات زیاد، برای داشتن بهترین برخورد، واقعا ستودنی است. کمبود نیروهای درمان تقریبا در تمام بخشهای درمانی همیشه مشهود بوده و متاسفانه کلینیک پیشگیری از سرطان نیز از آن مستثنی نیست و چقدر از خودگذشتگی و ایثار نیاز است تا پرسنل در این بخش دوام بیاورند.»
امانی در طول مدت فعالیتش در این کلینیک تجربههای تلخ و شیرینی زیادی را از سرگذرانده است. چهرههای آدمهای زیادی در ذهن او حک شده است که از میان آن چهرهها، داستان شش نفرشان را برایمان تعریف میکند.
روایتهایی از امید، استقامت و معجزات زندگی
روایت اول: امید دوباره در سایه سلامتی
امید، جوانی ۳۰ و خردهای ساله، بعد از ۱۲ سال، از کانادا برای دیدن پدر و مادر و خانوادهش تنهایی به ایران برگشته بود. در طول مدتی که اینجا بود دردهای شکمی و یبوستهای مزمن او را بارها به مطب پزشکان و متخصصین گوارش کشانده بود. تا این که یکی از آنها برای او کولونوسکوپی تجویز کرد و جواب کولونوسکوپی او و خانوادهش را غافلگیر کرد.
اولین بار که دیدمش بعد از گذاشتن پورت برای شروع شیمیدرمانیاش بود، کمی حیران و پریشان بین ماندن و رفتن. از یک طرف پدر و مادرش و بیماری جدیدی که خیلی غافلگیرانه به سراغش آمده بود و از طرف دیگر همسر و فرزندش در کانادا که نگران و چشم انتظارش بودند، بالاخره تصمیم بر ماندن گرفت. به او اطمینان دادم که بخش سرطان گراش با داشتن نیروهای حاذق و اساتید برجستهی سرطان و مهمترین عاملش جناب دکتر عبدالهی، بهترین خدمات را ارائه میکند.
امید ماند و هر ۱۴ روز یک بار برای تزریق شیمیدرمانی مراجعه میکرد. متاسفانه به دلیل عوارضهای مختلف شیمیدرمانی و آبسه و عفونتهای مکرر، راهی اتاق عمل هم شد. تا این که به جلسههای آخر شیمیدرمانیاش نزدیک شدیم. طبق معمول با پدر صبور و مهربانش به کلینیک آمد. پدری که پس از سالها دوری بار دیگر با پسرش همراه شده بود تا او را سالم و سلامت مثل یک پرنده مهاجر راهی کند به آغوش خانوادهش در آن سر دنیا.
و بالاخره جلسهی آخر رسید. بعد از انجام سیتیاسکن و درخواست پتاسکن، خبر سلامتی امید را به گوش خودش و پدر همیشه همراه و مهربانش رساندیم. امید با قلبی پر امید رفت و دعای خیر ما بدرقهی راهش.
روایت دوم: سمیرهای که فراتر رفت
زمزمهی سفر حج و زیارت خانهی خدا در همهی خانهها و دورهمیها پیچیده بود. حجاج خودشان را آمادهی ملاقات با خدا و کعبهی او میکردند. کلاسهای آموزشی و مصاحبهها و پر کردن برگههای سلامتی برای اعزام شروع شده بود و سمیره تمام مقدمات این سفر بزرگ و عرفانی را طی کرده بود اما خواست خداوند چیزی بالاتر از فراخواندن سمیره به خانهی خودش بود. سمیره برگزیده شده بود برای ملاقات با خود خدا.
داستان او از این قرار بود که درگیری او با سرطان پنهان بود و این موضوع کار را پیچیده کرده بود. اندوسکوپیهای متعدد و نمونهبرداریهای پیدرپی نشان میداد سمیرهی مهربان ما مشکلی ندارد. اما تشخیص ما چیزی غیر از این بود.
سی تی اسکن و لاپاروسکوپی تشخیصی و بررسیهای بیشتری انجام دادیم تا بالاخره به تشخیص نهایی رسیدیم. انگار قرار بود سرطان معده، راه او را برای ملاقات با خدا هموار کند.
روزی که تکپسر سمیرهی مهربان ما جواب پاتولوژی را با دستانی لرزان و چشمانی مضطرب و پاهایی که توان ایستادن نداشت برایم آورد، یکی از سختترین لحظات زندگی و شغلی من بود. سعید که مدیریت مدرسهی چند صد نفری را به عهده داشت، در آن لحظهی سخت و سنگین نمیتوانست احساسات خودش را مدیریت کند. چقدر سخت بود آن لحظه، چقدر سنگین بود آن اتفاق. اما باید قوی بودم مثل همیشه و یا نقاب آدم قوی بودنم را محکمتر میکردم.
روزهای سخت و نفسگیری بود، اما سمیره هیچ موقع خندههای زیبایش محو نشد. حتی در روزهای شیمیدرمانی سمیره پرقدرت و پرانرژی بود. به محض ورودشان سنگینی نگاههای پریشان فرزندانش را میشد احساس کرد. اما لبخند زیبای سمیره حس آرامش عمیقی را القا میکرد.
صاحب کعبه، مابین تمام تلاشهای خانواده و ما، فراموش نکرده بود که سمیره مهمان ویژهی خودش است. سمیرهی خوشخنده و مهربان ما پر کشید و رفت ما در مقابل تقدیر و مشیت الهی تسلیمیم.
روایت سوم: جشن فارغالتحصیلی محبوبه
مادری با چشمانی پر از اشک وارد اتاقم شد. جواب پاتولوژی را روی میزم گذاشت. حتی توان صحبت کردن نداشت و به سختی نفس میکشید. آن قدر مضطرب بود که در و دیوار اتاق من هم انگار با او بغض کرده بودند. با اشاره دست به مادر جان گفتم بفرما بنشین. دستهایش را گرفتم و گفتم، میشود یک نفس عمیق بکشی؟ میشود کمی آرام باشی؟ سرش را به نشانه مخالفت بالا برد. گفتم خواهش میکنم کمی آرام باش عزیزم.
رفتم سراغ جواب پاتولوژی. سن بیمار را نگاه کردم خانمی ۳۷ساله. مطمئن شدم که این همه نگرانی برای خودش نبوده. آمدم سراغ جزییات جواب؛ سرطان روده، با درگیری غدد لنفاوی و مقداری آسیب شکمی، کمی کار را سخت کرد. اما باز هم توکل بر خدا. نفس عمیقی کشیدم گفتم عملش خوب بوده و پاکسازی کامل شده و میرویم سراغ مرحله بعدی درمانش.
پرسید، چیه این مرحله بعدی؟ سختترین قسمت ماجرا گفتن شروع شیمیدرمانی است. عادت دارم واقعیت را با سبکی که مناسب شرایط بیمار است بگویم. مادر را راضی کردم به سرمدرمانی، سرمدرمانی اصطلاحی است که فکر میکنم نسبت به شروع شیمیدرمانی بار منفی کمتری دارد. باید حواسمان به تکتک کلمات باشد. کلماتی که بند دل بیماران و همراهان او به آن بند است و گاهی امید میبخشد برای ادامه دادن.
قسمت سخت دیگر ماجرا راضی کردن خود بیمار است. قرار شد فردا به اتفاق دخترش بیاید. آن شب تا صبح داشتم با خودم تمرین میکردم که چطور بیمار را راضی کنم، چون مادرش از سرسخت بودن دخترش برایم تعریف کرد.
فردا رسید، مابین بیمار دیدنم، منتظر حضورش بودم. محبوبه قصهی ما چطور میتوانست باشد که از روز قبل تمام حواس من را به خودش پرت کرده بود. صدای تقتق در را شنیدم اما امروز همان مادر مضطربتر، حیرانتر و مستاصلتر وارد شد. گفتم: «پس محبوبهی ما کجاست؟» گفت: «به شما گفتم راضی نمیشود، رفته در اتاق و خودش را حبس کرده. تو را به خدا کمکم کنید.»
آخر من چه کمکی میتوانستم بکنم؟ داشتم با خودم فکر میکردم که گفت: «میشود بیایید خانهی ما و راضیاش کنید؟»
گفتم: «نمیشود عزیزم. اما شما بیاوریدش و راضی کردنش با من.» داشت میرفت. رویش را برگرداند و گفت: «برایم دعا کنید.»
روزها گذشت و هفته جدید از راه رسید. محبوبه زیبای ما آمد و من تا جایی که توانستم با او صحبت کردم و از او قول گرفتم به خاطر دو بچههایش درمانش را شروع کند. شیمیدرمانی او را شروع کردیم و روز به روز بهتر و بهتر شد. بالاخره روزی رسید که صندلی کنارم نشست و به او گفتم که امروز روز آخر سرمدرمانی است و با هم با لبخند، فارغالتحصیلیش را جشن گرفتیم. فارغالتحصیلی اصلاحی است که برای زمانی ساختهایم که مراحل شیمی درمانی به پایان میرسد.
محبوبهی زیبای ما الان سالم و سلامت به اتفاق هر دو بچههایش گاهی برای سلام و احوالپرسی و معاینات دورهایش به ما سر میزند.
روایت چهارم: ۱۱ سال پس از طوفان
بعد از بازنشستگی، فرصتی است برای زندگی کردن. تازه معنی زندگی را میفهمی. فرصتی میشود برای مسافرتهای نرفته، دعوتیهایی که فرصت رفتن نداشتی، عروسیهایی که موقع شیفت بوده، کامل کردن شادیهای نصف و نیمه. خلاصه باید بنشینی و برنامهریزی کنی بعد از ۳۰ سال خدمت چه کارهای ماندهای داری. اما تقدیر الهی بعضی مواقع جوری برایت نوشته میشود که این کارهای عقبمانده از زندگی را باز هم به تعویق میاندازد.
بانوی فعال دقیقا بعد از بازنشستگی آمد پیشم برای چکاپ، البته با اندکی درد. قبل معاینه به او اطمینان دادم که درد علامت خوبی است و نگران نباشد. اما وقتی معاینه کردم دیدم بر خلاف انتظارم، نیاز اورژانسی به ماموگرافی و سونوگرافی و نمونهبرداری پیدا کرده است.
برایش نوشتم و لبخند زدم تا ذرهای از استرسش را کم کنم. اما دلم آشوب بود. آشوبی سخت، با افکاری متلاطم. دو روز بعد برگشت. اما این بار با لبخندی بر لب. به محض ورودش گفت: «اضطراب از چشمانتان مشخص بود. ممنونم که نخواستید این چند روز به من سخت بگذرد اما من بعد از دیدن چشمان نگران شما فهمیدم میتوانم به شما تکیه کنم و الان هم بعد از خدا به شما پناه میآورم و هر کاری گفتید انجام میدهم.»
همان موقع در دلم از خدای منان تشکر کردم که این همه شکیبایی به او داده، و گفتم: «ممنونم بابت پذیرش زیبایت. و ان شاالله درمان را شروع میکنیم.»
عمل جراحی انجام شد. و شیمیدرمانی و به فاصله یک ماه بعد از شیمیدرمانی، پرتودرمانیاش شروع شد. امروز آمد پیشم برای مراقبتهای سالانهش. از او پرسیدم: «چند سال شده؟» باورم نشد. ۱۱ سال شده بود. در این چندین سال به تمام کارهای عقبماندهش رسیده بود. دخترش را فرستاده بود خانه بخت و گفت چند ماه قبل نوهش را بغل کرده است. امروز به او گفتم: «قول میدهم نوه و نتیجه و نبیره را هم ببینی، اما قول نمیدهم برای دیدن ندیده. چون تا حالا کسی ندیده!» چه خندههای از ته دلی رد و بدل شد امروز در اتاقم.
روایت پنجم: مقاومت سه خواهر ورزشکار
خانمی جوان از بستک با شکایت از تودهی پستان برای معاینه مراجعه کرد. پس از بررسی و پیگیریهای لازم، تشخیص سرطان پستان قطعی شد. بلافاصله شیمی درمانی را شروع کردیم و به امید بهبودی و سلامتی؛ جلسههای درمان را هر سه هفته یک بار طی میکردیم.
به وسط درمانش که رسیدیم این بار برادرزادهی ۲۳ ساله خودش را نیز برای معاینه آورده بود. دختری زیبا با چشمهای رنگی و امیدی به آیندهای که در ذهن خود تجسم کرده بود. حقیقتا خیلی نفسگیر بود. صدای ضربان قلبم را میشنیدم اما نباید اجازه میدادم لبخند روی لبهایم محو شود. باید آرامش حاکم بر اتاق را مدیریت میکردم. باید حواسم به عمهی این دختر زیبا هم بود. باید مراقب تکتک جملههایم بودم تا به قوی بودن این دختر زیبا آسیب نزنم.
درخواست نمونهبرداری دادم و منتظر جواب پاتولوژی که ۱۰۰ درصد انتظار بدخیم بودنش را داشتم. جواب حاضر شد. اما این دخترک ورزشکار، بسیار قویتر از چیزی بود که گمان میکردم. برگهی عملش را با توکل برخدا نوشتم و راهی اتاق عمل شد. در این فاصلهای که منتظر جواب عملش ماندیم، توصیه اکید داشتم بقیهی خواهرها هم برای معاینه و بررسی مراجعه داشته باشند.
یکی از روزهایی که به خودم قول داده بود آرامش داشته باشم و آهنگ آرامی را پخش میکردم، در اتاقم به صدا در آمد. با دیدن برادر دختر زیبا، شوکه شدم. سری تکان داد و گفت: «این سری یک خواهر دیگرم را آوردم.»
مریم زیبا هم ۲۶ساله و او هم ورزشکار بود. غیر قابل باور بود. امکان نداشت. معاینهاش کردم. نمیدانم چطور توانستم خودم را به صندلیام برسانم. آخر چرا؟ واقعا چرا؟
مریم نگاهم کرد و گفت: «ببخشید این همه استرس به شما وارد میکنیم.»
گفتم: «ببخشم؟ بابت چی؟ عزیزم، نگران نباش تو هم خوب میشوی.»
حقیقتا توان صحبتی بیش از این نداشتم. درخواست شیمی درمانی دادم و هر سه دختر خانمهای جوان ما، روزهای سخت شیمیدرمانی را پشت سر گذاشتند. عمل جراحی انجام شد و خدا را شکر به کانون گرم خانوادهشان برگشتند.
چند مدت پیش، مریم آمده بود برای فالوآپ. در اتاق، کنارم نشست. موهای خوشگلش درآمده بود و سر حال و خوشحال بود. گفت: «میشود باهم عکس بیندازیم؟» من هم با کمال میل پذیرفتم که افتخار عکس گرفتن با او را داشتم. با هم قرار گذاشتیم برای عروسی هر سه نفرشان دعوتم کنند و بروم بستک تا شاهد خوشحالی و خوشبختیشان هم باشم.
روایت ششم: پایان راه حسن
حسن، پسری ۲۴ساله، تازه از دبی آمده بود. با دردی شدید و با تشخیص آپاندیس، در بیمارستانهای دبی، تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. اما جواب پاتولوژی چیزی بر خلاف تشخیص پزشکان آن کشور و تصور خودش و دیگران بود.
باید درمان مرد جوان را شروع میکردیم. روزهای سخت شیمیدرمانی شروع شد. هر روز با عوارض و علائم متفاوت. حسن روز به روز نحیفتر و ناتوانتر میشد اما باز هم امید به درمانش برای خانوادهش پابرجا بود. چقدر دشوار بود، به چشمان پر از التماس حسن نگاه کردن و به او وعدهی بهبودی دادن.
یادم است یک هفته قبل از پرکشیدنش، پیشم آمد تا با من حرف بزند. در آن چند لحظهای که طول کشید تا وارد اتاقم شود با خودم درگیر بودم که چه جوابی برای سوالهای حسن داشته باشم؟ اصلا چه سوالهایی قرار است، بپرسد؟ حسن وارد اتاقم شد. دیگر نای لبخند زدن هم نداشت. حس من به او مثل حس خواهری پریشان برای برادر کوچیکترش بود. اما دیگر راهی برای ادامهی درمان نمانده بود. حسن پرسید و من جواب دادم. حسن ناامید بود و من امیدوارش کردم. حسن گفت. و من گوش دادم. چقدر سنگین بود فضا. چقدر نفسگیر شده بود، اتاقم. دلم میخواست حسن برود و من برای برادر کوچکترم باران بهار اشک بریزم.
حسن رفت. دیگر ندیدمش. روز خاکسپاری آرام و قرار نداشتم. روبهروی گلزار در ماشینم نشستم اما پاهایم توان رفتن نداشت. جایگاهش بهشت برین.






















۲۵ خرداد ۱۴۰۵
روح مجید راستی شاد. درود برافراد بنیان گذار و پشت پرده