هفتبرکه – مسعود غفوری: از هفت مسابقهی چارچار که برگزار شد، احتمالا بیشتر از سوالات، این صحنهها به یاد تماشاگران مانده باشد:
یک. در میانهی مسابقه، اسماعیل بلبلی، مجری مسابقه، سوالی را از تماشاگران میپرسد و بعد به یکی از خانمها که از ته سالن دست بلند کرده است، اشاره میکند که جواب بدهد. همین که خانم از صندلیاش بلند میشود، بلبلی او را به جا میآورد و به سمت یکی از شرکتکنندگان مسابقه روی صحنه برمیگردد و با لحنی خودمانی میگوید: «زنته!» سالن از خنده منفجر میشود.
دو. یک پسربچه به یکی از سوالات تماشاگران جواب میدهد. وقتی جایزه را برایش میبرند، بلبلی رو به پدر پسربچه میگوید: «ممدرضا؛ تک مسابکه اولی، مو ننهتو جایزه دا. تک مسابقه کبلی مو خوت دا. آلا هم شه پوسوت. دگه خونوادگی جایزه تو گرتن هه! گله نکنش!»
سه. خانمی از میان تماشاگران به یکی از سوالات جواب میدهد. بلبلی به سمت یکی از شرکتکنندگان روی صحنه برمیگردد و میپرسد: «ای همشیرهتوئن؟» او میگوید: «بله.» میپرسد: «ننه علی؟» شرکتکننده میگوید: «نه.» بلبلی میگوید: «هو، انه مرضیهان. نپه ای باید رقیه به!» و شرکتکننده تایید میکند.
چهار. یکی از سوالات مسابقه این است: «اولین کارخانه برق گراش کجا بود؟» مردی از ته سالن دست بلند میکند و مجری همان فرد را انتخاب میکند برای جواب دادن. چه کسی؟ «پورغفور»، کسی که نام خانوادگیاش با مراقبت از کارخانه برق و یا به گراشیها با «تِرَکه» گره خورده است.
پنج. در مسابقهی نهایی، مجری نکتهی خاصی را در مورد چهار گروه مرحلهی فینال اعلام میکند: از هر گروه حداقل یک نفر شاگرد مرحوم حمید رایگان در مجمعالقرآن بوده است. سالن به یاد حمید رایگان صلوات میفرستد.
این تنها چند صحنه از صحنههای بسیاری است که نشان میدهد چارچار تنها یک مسابقهی اطلاعات عمومی نیست، بلکه یک جشن روابط اجتماعی است. به کمک ارتباطات و آشناییهای گستردهی طراحان برنامه و در راس آنها خود اسماعیل بلبلی، «گراشی بودن» به یک واقعیت ملموس تبدیل میشود: بلبلی القا میکند که هر دو نفری که در آن جمع ۶۰۰ نفره در سالن حضور دارند، حتی اگر مستقیم همدیگر را نشناسند، حداکثر با یک لینک به همدیگر مرتبط هستند.
فصل اول چارچار با وجود تغییر سهبارهی محل مسابقه و اجرای قویِ علیاکبر شاهمحمدی، در چنگ کرونا گیر کرد و بیشتر به شکل مسابقه محدود ماند. فصل دوم هم با اینکه در گیرودارِ جنگ افتاد، موقعیتی ویژه یافت: عطش جامعه برای برنامهای که فضای پراسترس این روزها را بشکند و لحظهای آرامش و قدری امید تزریق کند.
فصل دوم چارچار بر سه رکن استوار بود: یک، آموزش، از طریق طرح سوال در مورد منطقه و جهان، و مهمتر از آن، یادآوری اهمیت زبان مادری و تلاش برای گسترش فرهنگ و رسوم بومی؛ دو، سرگرمی، از طریق اجرای مسابقهای دقیق و حسابشده که در فرم و محتوا تماشاگران را مشغول میکرد؛ سه، آیین اجتماعی، از طریق مهیا کردن یک عرصهی عمومی برای حضور و مشارکت همهی اقشار و سنین، چیزی شبیه به یک مراسم عروسی.
فیلم مسابقات در آینده منتشر خواهد شد، اما بعید میدانم آن احساسی را که تماشاگران در سالن شوری داشتند، از طریق صفحه نمایش زنده شود. از نوعی «احساس تعلق» صحبت میکنم که یک تعداد آدم را تبدیل به یک «جامعه» میکند. در برههی سختی که آدمها به دلایل مختلف از همدیگر میبُرند و جدا میافتند، ایجاد کردن سقفی که همه را زیرش جمع کند، و چسبی که آنها را به همدیگر پیوند دهد، کار آسانی نیست.
چارچار یک بار دیگر یادآوری میکند که بر خلاف سیاست که آدمها را متفرق میکند، فرهنگ و زبان آدمها را به هم پیوند میدهد و تبدیل به یک جامعه میکند. این مسابقه در واقع یک آیین بومی-محلی است که مفهومی ملموس و خواستنی از «گراش» میسازد و آدمها را حول آن جمع میکند. به همین خاطر است که من با منطقهای شدن چارچار موافق نیستم چون ساختن چنین مفهومی برای منطقه چندان ممکن نیست.




۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
تشکر از دوستان برای اجرا برنامه…
میشد سیل جمعیت مدیریت کرد که سرپا یا روی زمین نشینن با مانیتور کنار سالن و صندلی در محوطه کنار یا روش های دیگر…شان حاضرین حفظ بشه