هفتبرکه: دهم اردیبهشت، همزمان با روز خلیج فارس، شمعهای آیین چراغ برای تولد مردی روشن شد که به قول دوستانش «آچار فرانسه» است؛ هر جا کاری زمین مانده باشد، او آماده است تا آن را جلو ببرد؛ از عکاسی، نمایش، و برگزاری برنامههای هنری و فرهنگی گرفته تا نمایندگی خیرین در چند مرکز خیریه. دور کیک تولد او آشپز خوشذوق نوشته بود: «عبدالرضا افشار، روابط عمومی شهر گراش.»
شمعهای آیین چراغ ۳۳، پس از چند ماه وقفه در این برنامه، به پاسداشت زحمات حاج عبدالرضا افشار روشن شد. دورهمی دوستانهی روز تولد حاج عبدالرضا، پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ با حضور جمعی از دوستان و اعضای خانوادهی او در موسسهی فرهنگی هنری هفتبرکه برگزار شد. به علت فضای محدود موسسه هفتبرکه، بسیاری از کسانی که میتوانستند و دوست داشتند در این نشست باشند، در جلسه حضور نداشتند. مهمترین غایبان جمع هم خانم اسعدی و علی، همسر و پسر حاج عبدالرضا بودند که در قطر حضور دارند.
آیین چراغ؛ پاسداشت فعالان زحمتکش و پیشکسوت شهر
محمد خواجهپور، مدیر رسانههای هفتبرکه، در صحبتهای گشایش این دورهمی گفت: «قرار بود آیین چراغ عبدالرضا افشار زودتر و سالهای قبل برگزار شود، اما میگفت زود است. امسال خوشبختانه موافقت کرد. هدف اصلی این برنامه این است که کسانی را که برای شهر زحمت کشیدهاند، یادآوری و از آنها تقدیر کنیم و ازشان دعوت کنیم تا به این مسیری که کار میکنند، ادامه دهند. در گراش، مراسم جشن تولد کمتر داریم و میخواهیم این رسم باشد که افراد یادآوری و تقدیر شوند. برنامه بیشتر خودمانی است. در این بخش خود حاج عبدالرضا همیشه یکی از متولیان برگزاری بوده است.»
بخش اول: حاج عبدالرضا افشار از نگاه دیگران
محمدحسن مهرابی از شخصیت خانوادگی عبدالرضا گفت
خاطرهگویی دوستان حاج عبدالرضا افشار را حاج محمدحسن مهرابی، از دوستان قدیمی او در ورزش و همکار کنونی او در حوزهی کار خیریه و نمایندگی خیرین، شروع کرد. آقای مهرابی پدرزن علی، پسر حاج عبدالرضا، نیز است. صحبتهای او کوتاه بود. او ضمن تشکر از هفتبرکه برای برگزاری این برنامه گفت: «آشنایی ما از طریق علی غفاری بوده است. رابطه کاری با حاج عبدالرضا نداشتهام، اما برای من هم مدیر و هم مربی و هم معلم بوده است. همیشه به چشم برادر او را دیدهام. تا الان مشکلی هم نداشتهایم. قبل از مربی بودن برای من مدیر بوده است و خیلی از او مشاوره میگرفتم. در هر کاری از او مشاوره گرفتهام؛ از اول تا آخر خاطره است و همه هم خاطرات خوش است.»
مهندس هادیپور از شخصیت مدیریتی عبدالرضا گفت
دفتر مهندس هادی هادیپور، مدیر بیمارستان گراش، کنار دفتر خیریهی بیمارستان است که مدیرش حاج عبدالرضاست. حاج عبدالرضا علاوه بر این خیریه، دو موسسه خیریهی دیگر را هم مدیریت میکند: «خیریه آل فرج» و «خیریه شبابالبرکه». همسرش هم مدیر خیریه حضرت رقیه است که به حمایت از زنان بیسرپرست و بدسرپرست میپردازد.
مدیر بیمارستان از حس خوبی می گوید که رفیق قدیمی و همکار کنونیاش به مجموعه بیمارستان داده است: «تشکر میکنم از موسسه هفتبرکه که این جلسه را تشکیل داده است. و تبریک برای تولد حاج عبدالرضا عزیز. او یک شخصیت کاریزماتیک است؛ یک نوستالژی مدرن و یک برند برای شهر گراش. ما بچههای معماری میگوییم شهرهای بزرگ دنیا معمولا به بناهای معماری آن شناخته میشود؛ مثل شیراز و تهران میگویید برند آن شهر فلان بنا است. کسی که واقعا شخصیتش تاثیر دارد در تمام فرایندهای اجتماعی شهر؛ آقای حاج عبدالرضا افشار است. وجه عالی شخصیتش آن حس خوبی است که به تمام این فرایندها میدهد.
مهندس هادیپور در مورد تاثیر افشار در مدیریت بیمارستان نیز گفت: «افتخاری نصیب ما شده در مجموعه بیمارستان و کل ستاد علوم پزشکی شهرستان که شخصیت توانایی مانند حاج عبدالرضا جذب این سیستم شده است. از تمام آن تلاشها، زحماتش، از تمام آن دغدغهای که دارد؛ اگر مثلا بهداشت و درمان در این چند سال پیشرفت محسوسی دارد و دارد پیش میرود؛ بخشیاش به خاطر حضور آقای حاج عبدالرضا افشار در راس موسسه خیریه بیمارستان است، که حس خوبی را به کل سیستم انتقال میدهد.»
مهندس هادیپور از برندینگ حاج عبدالرضا گفت: «این برندی که میگویم در شهر اتفاق افتاده است؛ چند شب قبل مراسمی بودیم در لامرد و هر کس میآمد میگفت با ایشان عکس گرفته است و این نشان میدهد یک شخصیت واقعا تاثیرگذار برای شهر است و باید قدرش را بدانیم.»
او به کلمهای اشاره کرد که ساخت خود حاج عبدالرضا افشار است: «زمانی که یک شخصیت ایدهپرداز است؛ حتی روی واژهها و اتفاقات شهر تاثیر دارد. «بَر وَ خو» که معادل گراشی عکس سلفی است، کلمهای بود که در زبان عامیانه جا افتاده؛ که وقتی یک پزشک برای طرح پیش ما آمده میگوید «حاجی یک بَر و خو هم بریم.» این یک تاثیر است. تاثیر آدمها در شهر این است که شهر را در سطح کشور معرفی کند. حضور او برای ما واقعا برکتی است و امیدواریم این حضور تا ۱۲۰سالگی برکت خانواده و شهرش باشد.» و مهمانان برای سلامتی او صلوات فرستادند.
مهندس هادیپور در مورد چگونگی شکلگیری خیریه بیمارستان هم توضیحاتی داد: «یک ایده بود که در سطح کشور شروع شد که موسسات خیریه بیمارستانی راه بیفتند و تمام کمکهای خیرین را به مراکز درمانی منسجم کند. در گراش هم گفتند این ایده باشد. برای اینکه کمکها هدفمند باشد و سیاستی برایش تعریف شود، موسسه خیریه بیمارستان راهاندازی شد. یادم است به اتفاق همه اساتید در اولین جلسه که پزشکان شهر و چهرههای قدیمی درمان شهر بودند، گفتند موسسه خیریه بیمارستان را راهاندازی میکنیم. حاج محمدحسن هم بازوی قدرتمند سیستم است. در آن مجموعه اسم واحد گفتند حاج عبدالرضا افشار. حاج عبدالرضا در درمان دستش دورتر بود. اما اساتید گفتند اگر بخواهیم راهاندازی کنیم و ادامهدار باشد، حضور ایشان لازم است.»
علی غفاری از شخصیت ورزشی عبدالرضا گفت
علی غفاری، از دوستان قدیمی حاج عبدالرضا در باشگاه «گراش جوان»، به حوزهی ورزشی رسید و از شکلگیری این باشگاه فوتبال گفت: «عبدالرضا خودش برند «گراش جوان» است. در گراش جوان بچههایی بودیم که نمیتوانستیم در تیم استقلال بازی کنیم؛ به اتفاق محمدحسن و حمید و صادق ظرافت. زیاد بودیم و در حد دسته آنها نبودیم. آقای اکبری قبول نمیکرد یک تیم دیگر اضافه کنیم. خیلی برای ما سخت بود. تا اسم «گراش جوان» را انتخاب کردیم و آقای اکبری هم خیلی مخالفت میکرد و نهایتا قبول کرد تا تیمی با نام گراش جوان باشد. ما با مهدی امیدوار و حمید و محمد افشار رفتیم بندرعباس و لباسی خریدیم و آمدیم گراش. اسمها را روی کاغذی نوشتند و ده-دوازده اسم به ما دادند و گراش جوان شکل گرفت. آن زمان در دسته دو شروع کردیم و بین دوازده تیم یازدهم شدیم. سال بعد دسته دو برگزار شد و در دسته دو نایب قهرمان شدیم و صعود کردیم به دسته یک.»
غفاری نقش عبدالرضا افشار را در تمام این فرآیند برجسته میداند: «عبدالرضا در تیم استقلال بود اما در کنار ما هم بود. عکسش هم است. در تیم استقلال بازی میکرد، اما عکس دسته جمعیاش با ما بود. سال ۱۳۶۸-۶۹؛ به دسته یک گراش رفتیم. معروف شدیم و باشگاه تشکیل دادیم. باشگاه ما هم زیرزمین مغازه حاج عبدالحسین عظیمی بود و وسایل و امکانات داشتیم و هیچ تیمی باشگاه و امکانات نداشت. کتابخانه داشتیم و تماشاچی استقلال به کل سمت گراش جوان آمدند. با پرچم میرفتیم مسابقات. خیلی ابهت داشت و دشمن هم داشت. آن موقع اسمش یک برند بود و عبدالرضا خیلی زحمتش را کشید و قابل توصیف نیست. جایی که میرفتیم به ما میگفتند تیم افشارها. فامیلی من را هم میگفتند افشار! بعد از اینکه رفتم خدمت، مدیر حمید بود و بعد هم عبدالرضا. رسمی نبود، اما کار را حاج عبدالرضا انجام میداد. سال اولی که رفته بودیم باشگاه تشکیل داده بودیم. اسمش در دفترها هست و به عنوان گپتر کنارمان بود اما عضو استقلال بود و نمیتوانست یک دفعه ول کند.»
آقای جمالپور از دوستان حاج عبدالرضا از لار، در همین نقطه به دورهمی پیوست.
حاج عبدالرضا در توضیحات تکمیلی گفت: «بعد از رسمی شدن باشگاه، غلامرضا شد مدیر عامل و بچهها خودشان از هیات رییسه بودند. اسمم در لیست استان هم نبود.»
علی غفاری افزود: «در تیم گراش جوان کسی نمیداند چه کسی مدیر و چه کسی مدیر عامل است. اتوماتیک کار را انجام میدهیم. الان هم جدا از هم نیستیم. کسی نمیداند کدام یک از ما در تیم چکاره هستیم. امانتی دست ما است و به سایرین تحویل میدهیم. گراش جوان بیشتر رفاقت است تا فوتبال. ارتباط ما ارتباط خانوادگی است و کلی رفت و آمد داریم. حاج عبدالرضا هر جا به خیرین دسترسی داشت نام گراش جوان را یدک داشت.»
حمید افشار از شخصیت هنری عبدالرضا گفت
حمید افشار، هنرمند خطاط ساکن شیراز که تاکنون چند نمایشگاه نیز در گراش برگزار کرده است، پسر عموی حاج عبدالرضا است. او سخنانش را اینطور شروع کرد: «همه میدانند ما ککامه هستیم و هیچ فرقی نداریم. آقای مهرابی هم گفتند. ما شاگرد عبدالرضا بودیم و ایشان مدیر و مربی ما بود. هر اتفاق مثبتی برای ما در فوتبال افتاده از حضور او بوده است.
«عبدالرضا شخصیت چندوجهی دارد. بعضی اصطلاحات مخصوص خودش است. مثلا بعد از «بَر و خو» میگوید: «تا گراش هست، گراش جوان هم است.» یا «گراش شهر سخاوت». این چیزهایی است که به نام عبدالرضا ثبت شده است. حرف خیلی خاص و عجیبی ندارم. سال ۱۳۶۸ که گراش جوان تشکیل شد من ۱۶ سال داشتم. آقای علی غفاری آن موقع هجدهساله بوده است. زمان تاسیس گراش جوان نمیتوانست تیمداری کند. تشکیلاتی بود و همه دور هم جمع بودیم. مثل درختی که با کمک حاج عبدالرضا پا گرفت. از حالت افسردگی و منزوی بودن در آمدیم؛ هم از نظر مالی و از نظر اسمی برای ما تاثیرگذار بود. با عبدالرضا هم نمایش بازی کردهایم، هم فوتبال بازی کردهایم، هم مسافرت رفتهایم؛ یک پکیج کامل، به عنوان کاکا گپتر».
حاج عبدالرضا دستی هم بر هنر خوشنویسی دارد که کمتر شناخته شده است. اما مشغلههای کارهای دیگر باعث شده، وجه هنری حاج عبدالرضا مغفول بماند. حمید میگوید: «یکی از افسوسهای زندگی من همین است. خیلی هم فشار آوردهام و گفتهام لااقل یک چهارده معصوم بنویس تا یک نمایشگاه مشترک داشته باشیم؛ اما متاسفانه پیگیری نمیکند. به او غبطه میخورم. به نظرم یک فونت مخصوص خودش را دارد و جایی ثبت نشده است و کسی هم ندارد. اما حرف کوچکتر را گوش نمیدهد! امیدوارم یک روز نمایشگاه خوشنویسی بزنیم.»
علی فخری هم از شخصیت هنری عبدالرضا گفت
علاوه بر خوشنویسی، وجه دیگر شخصیت هنری حاج عبدالرضا که در گراش شناختهشده است، بازیگری نمایش است. علی فخری، کارگردان تئاتر و از دوستان قدیمی او، در این مورد میگوید: «خوشحالم که در جمع شما هستم و از دعوت شما تشکر میکنم. عبدالرضا شناختهشده است. نیازی نیست من تعریفی بکنم. من با عبدالرضا در کارهای هنری خیلی کنار هم بودهایم. الان جایی که باید باشد، است و شاید وظایفش اینجا مهمتر است. ولی دوره خوبی بود؛ چه زمانی که خودشان گروهی داشتند و چه زمانی که کارهای مذهبی با هم انجام میدادیم. نیرویی است که کارآمد است و کار از او بر میآید. شخصا اعتراف کنم که وقتی میخواهم کاری بکنم دلم میخواهد کنارم باشد؛ عملا احساس امینت به آدم میدهد. متاسفانه یا خوشبختانه مشغله کاریاش جوری است که باعث شده در کنار هم نباشیم. متوجه شدم که مشغلهی کاریاش در بیمارستان زیاد است و واقعا گیر است. اما هنوز هم از نیروهایی است که شخصا وقتی کار هنری میکنم میخواهم کنارم باشد.»
خواجهپور در ادامه میگوید: «بعضیها وقتی به یک سنی یا یک سطحی میرسند، میگویند ما دیگر این کار را انجام نمیدهیم. اما برای عبدالرضا فرقی نمیکند که بگویند تو دم در بایست و میزبانی کن، یا نقش کوچکی بازی کن. هر گوشهای از کار که خالی است آن را میگیرد. این کمک میکند کار پیش برود. شاید به خودش هم گفته باشند که تو شصت سال سن داری، چرا میروی در نمایش کودک بازی میکنی؟ خیلیها در این سن میگویند این کار را نمیکنم. اما او هنوز این روحیه را ندارد و هر بخشی که به او محول شود انجام میدهد.»
و فخری ادامه داد: «عبدالرضا بازیهایش را خودتان دیدهاید. من روی این همیشه حساسیت دارم که چه کسی در چه نقشی بازی کند. اگر عبدالرضا را انتخاب کردهام میدانستم چه نیرویی را انتخاب میکنم. چند کار مذهبی مثل «طفل بزرگوار» و «بر شانههای زخمی زینب» در دهه ۹۰ با او کار کردهام. عبدالرضا بازیگر بود و خیلی کارهای دیگر هم انجام میداد که از عهده خیلیهای دیگر بر نمیآید و او با دل و جان انجام میداد.»
مسعود غفوری، سردبیر هفتبرکه، به جشنواره فیلم کوتاه کل گراش و نقش عبدالرضا در برگزاری آن اشاره کرد و گفت: «در جشنواره فیلم کل، علی فخری دبیر بود و عبدالرضا هم یکی از مدیران و برگزارکنندگان بود. در انجمن نمایش هم همیشه جزو هیات سیاستگذاری بوده است و اکنون عضو هیات نظارت است و در جشنواره نمایش کل که قرار بود امسال برگزار شود اما به دلیل جنگ تعطیل شد، دبیر اجرایی بود. یعنی او محدود به نمایش هم نیست و یکی از پایههای برگزاری بسیاری از جشنوارههاست.»
فخری ادامه داد: «عبدالرضا خیلی نقش دارد در گرم کردن و جمع و جور کردن بچهها. او همیشه موافق این بود که کاری انجام شود. بعضیها خیلی دل و دماغ کاری را ندارند و موافق نیستند. برای او مهم نبود به عنوان مهره کجا باشد. مهم این بود که کار انجام شود. این خیلی ارزشمند است که برایت مهم نباشد سمتت در کار چیست.»
حاج عبدالرضا در مورد گروههای نمایشی که او بخشی از آن بوده هم گفت: «در نمایش با حمید و حامد نیساری و بچهها، زمان سال ۱۳۶۸ و اتمام خدمت، با هم همکاری داشتیم و «کلاتآباد» را راه انداختیم. یازده دوره برگزار شد و محلی بود. بعد چند نمایش با گروه «فجر» اجرا کردیم و بعدها با علی فخری و محمدعلی شامحمدی کار کردم. الان هم با گروه باشگاه مجریان طنین کار میکنیم.»
او در طول نشست، چند بار هم از جفت نمایشیاش گفت: «اگر غلامرضا پورقائد گراش نباشد؛ نمیشود. با غلامرضا مکمل هم بودیم.»
حمید افشار ادامه داد: «کلاتآباد بخشی از گروه فجر به مناسبت دهه فجر بود. ۱۰-۱۲ سال برنامه اجرا کردیم. کلاتآباد برنامه طنز انتقادی بود نسبت به مسائل شهر. به جز مشارکت در این برنامهها، در برنامهها و مناسبتهای دیگر هم مشارکت داشته؛ از کنسرت تا جشنواره محلی کباب؛ خونه کدیم.»
شمسی: از ۳۰سالگی من هم افشار شدم!
آقای شمسی از دوستان حاج عبدالرضا نفر بعدی بود. او گفت: «ما بیشتر از طریق ورزشی با حاج عبدالرضا آشنا شدیم و او را به کاپلو تشبیه میکنم. کل مجموعه گراش جوان برای گراش زحمت کشیدهاند. کل خانواده افشار برای مجموعه گراش جوان زحمت کشیدهاند.»
او با اشارهای طنز ادامه داد: «ما چند سالی که بازی کردیم، موهایمان از ۳۰ سالگی شروع به ریختن کرد. خانمم میگفت از بس با افشارها گشته، کچل شده!»
او از تاثیر اجتماعی باشگاه گراشجوان نیز صحبت کرد: «این مجموعه شاید تنها مجموعه در گراش است که چه در شادی و چه در غم کمکحال همدیگر هستند و فرم باشگاهی دارد. هنوز هم همان طور است و مراسمی باشد؛ چه شادی و چه غم کمکحال همدیگر هستیم. عبدالرضا از زندگیاش زد به خاطر گراش جوان. میتوانست برود قطر و بهترین زندگی را بکند، ولی برای فوتبال و گراش جوان ماند تا بالای سر ما جوانها باشد. تنها مربی بود -بعدها فهمیدیم و خبردار شدیم- که لباس تیم را میشست و واقعا شرمندهاش هستیم.»
محمدعلی افشار: در تمام مراحل زندگی ما برایمان پشتوانه بوده است
محمدعلی افشار، برادر عبدالرضا و از پرسنل بیمارستان گراش، کوتاه و مختصر گفت؛ به مهربانی و صداقت یک برادر کوچکتر: «در تمام مراحل زندگی ما برایمان پشتوانه بوده است؛ مثل همهی برادرها و تولدت هم مبارک.»
غلامرضا افشار: عبدالرضا به «گراش جوان» شخصیت داد
غلامرضا افشار، پسر خاله حاج عبدالرضا و مدیر تیم گراشجوان، با تبریک تولدش شروع کرد و گفت: «من راستش یکی از بزرگان زندگیام حاج عبدالرضا بوده است. وقتی کوچک بودیم میگفتیم کاکا عبدالرضا. در سن کم کاکا بود و در سن بالاتر پایه سفرش هستم.»
او در مورد خصوصیات مدیریتی عبدالرضا هم صحبت کرد: «یکی از خصوصیات عبدالرضا این است که به گراش جوان شخصیت داد. اگر علی بنیانگذارش بود، عبدالرضا به آن شخصیت و ابهت داد. عبدالرضا میگفت هیچ چیزی مثل اخلاق نیست و به تیمها با گل جواب بدهید.»
او چند خاطرهی ورزشی هم تعریف کرد، از جمله در مورد دوست مشترکشان، یونس کریمی: «با تیم پیروزی بازی داشتیم و در پادگان بود. ما به عبدالرضا کمک میکردیم. یونس کریمی میخواست برود داخل زمین. عبدالرضا میگفت حواست باشد خطا نکنی، چون بازی حساس است. میگفت چشم دایی. بعد از سه-چهار دقیقه، اولین توپ که آمد، یک خطا کرد و یک کارت زرد گرفت. دومین توپ هم آمد، دوباره خطا و کارت دومی و اخراج شد. عبدالرضا میگفت خوب شد گفتم که حواست باشد!»
«یک خاطره دیگر اینکه مادرخانم و خانوادهاش از قطر با پرواز به شیراز میآمد. او رفته بود به استقبالشان و من بالای سر تیم بودم. بازی با شاهین بود. بازی گره داشت. من چند نفر را فرستاده بودم که گرم کنند. چند دقیقه به پایان بازی مانده بود که عبدالرضا خودش را رساند. به من گفت خودت را گرم کن. گفتم چند نفر دارند گرم میکنند. گفت نه، خودت برو. رفتم داخل زمین و یک سانتر کردند و آمد روی سر من که پست دفاع بودم و گل شد! آن بازی را یک-هیچ بردیم. یکی از قهرمانیهای لذتبخش بود. بعد از آن بازی، ما را کلا مهاجم کرد. کار من این بود که دفاع را خسته کنم.»
حاج عبدالرضا خودش هم به خاطرهبازی دوستانش پیوست و گفت: «با ستاره آبی بازی داشتیم. شب قبل از بازی معمولا یک کاغذ یادداشت در مغازه داشتم که روی آن ارنج میریختم و مطالبی مینوشتم. سر زمین که رفتیم، به دروازهبانمان، غلامرضا پورقاید، برگه را نشان دادم و گفتم: حواست باشد؛ این نقطه از زمین، سمت چپ، خطا میشود و شاکر آشفته میرود پشت توپ و شوت میزند به این گوشه دروازه. حواست باشد که گل نشود. شکلش را هم کشیده بودم. بازی که شروع شد، همانجا خطا شد و شاکر شوت زد و رفت توی گل! به غلوم گفتم مگر نگفتم بهت؟ حواست باشد که تکرار میشود. دوباره همانجا خطا شد و دوباره شاکر زد و غلوم گل خورد! البته آن بازی را سه-دو بردیم.»
حسین افشار: دنبال حاشیه نیستیم
حاج حسین افشار، برادر حاج عبدالرضا، از فعالان اجتماعی و ورزشی گراش است. او گفت: «ما هفت برادریم. چه آن که سواد دارد و چه آن کسی که سواد ندارد، دنبال سمت نبودهایم. فرقی برای ما نمیکند. دنبال حاشیه هم نیستیم و کاری از ما ساخته باشد، انجام میدهیم. کار جهادی انجام میدهیم. کار فرهنگی؛ اجتماعی، اداری، هر چه باشد. خودم نزدیک به ۲۵ سال در مجمع خیرین مدرسهساز بودم و ۱۲-۱۳ سال نماینده اولیا در شورای آموزش و پرورش. تا اول راهنمایی هم بیشتر نخواندهام؛ اما با گپتریا گشتهام و دنیا را دیدهام و در هر شرایطی هر کمکی باشد انجام میدهم و خوشحال هم میشوم.»
خواجهپور به یکی از خصوصیات خانواده افشار یعنی بذلهگویی و حاضرجوابیشان اشاره کرد. حاج حسین گفت: «در بحث بذلهگویی، ما زیر بار حرف زور نمیرویم؛ و هر طور شده جواب را میرسانیم. من داور پایه بودم و میگفتم هر بازی چالشبرانگیز است به من بدهید. همه درجه داوری داشتند و من پایه بودم. جرات این کار را داشتم و قصدم قلدری نبود. الان هم تحویل آقامجید دادهایم.»
یزدانپناه: عکسهای او معرف آداب و رسوم گراش است
یسنا یزدانپناه، از عکاسان لاری و داور چند دوره از جشنوارهها و سوگوارهی عکاسی، در مورد آقای افشار گفت: «من به شخصه آقای افشار را در حیطههای هنری و فرهنگی میشناسم و اولین بار هم در فستیوالهای عکاسی ایشان را شناختم. آقای افشار در زمینهی عکاسی صاحبسبک هستند. همان سلفیهای معروف «بَر و خو» که همه منطقه با آن آشنا هستند و امیدوارم این سبک بماند و پیشرفت کند و عکسهای جذاب از منطقه و از ایشان در فضای مجازی بیشتر ببینیم. زیاد با هم همکاری داشتهایم و در بحث داوری سوگواره عکس عاشورایی بیشتر افتخار همکاری داشتهام.
«نیازی به سخن گفتن در مورد عکسهای خبری ایشان نیست. من لاری هستم و با آداب و رسوم گراش زیاد آشنا نیستم اما با کلی از آداب و رسوم گراش در پیج آقای افشار آشنا شدم. یک معرفی خیلی خوب از آداب و رسوم و سنتهای گراش و منطقه در پیج آقای افشار است. ایشان یک برند و معرف خیلی خوب از گراش است.»
حاج عبدالرضا آغازگر عکاسی ورزشی در گراش است
خواجهپور در مورد عکاسی ورزشی افشار گفت: «یکی از جاهایی که حاج عبدالرضا خیلی به رسانهها از جمله خود ما کمک کرد، بخش عکس بود. معمولا قبل از او و در رسانههای محلی، از عکس استفاده نمیشد. در اواخر دهه ۷۰ و ۸۰ برای عصر گراش و خبر گراش خودش خبرنگار ورزشی بود و فکر نمیکنم قبل از او کسی بوده باشد. یعنی طبق معمول، او خودش جریانی را شروع میکند و بقیه ادامه میدهند.»
حاج عبدالرضا در این زمینه به سالهای حضورش در جنگ هشتساله برگشت و گفت: «اولین دوربینم در جنگ اسیر شد! سال ۶۷ که عراق پاتک زده بود، ما خدمه تانک در خط دوم بودیم و برای شناسایی میرفتیم و در سنگر بودیم. چند بار رفتیم و برگشتیم و صدای تیر آمد. یک پرستار دانشجو بود که رشتی و دانشجوی شیراز بود. گفت بلند شوید که عراقیها آمدند. همه چیز را و دوربین را رها کردیم و آنجا دوربین اسیر شد.»
او در مورد عکاسی خبری هم توضیح داد: «کار عکس خبری، اوایل در عصر گراش بود که خواستند برای صفحه ورزشی همکاری کنیم. بعد اینها که تمام شد؛ آقایان صادق رحمانی و محمدعلی شامحمدی آمدند و گفتند بیا برای در نشریه صحبت نو همکاری کن برای آگهی گرفتن. گفتم برای صفحه ورزشی میآیم. آنجا هم یک صفحه ورزشی شروع شد.»
فاطمه افشار: بابا خیلی حامی است
فاطمه افشار، دختر عبدالرضا، در هنر پا جای پای پدر گذاشته و گرافیک خوانده است. برادرش علی نیز از عکاسان ورزشی حرفهای است و در قطر مشغول به عکاسی است.
فاطمه پدرش را کوتاه و با محبت پدر-فرزندی توصیف کرد: «بابا خیلی حامی است؛ خیلی بیحاشیه است؛ قلب بزرگی دارد و خیلی مهربان است. او از هر چیزی یک کلکسیون دارد. تستر خوبی است تا آشپز خوبی باشد. از زمان جام جهانی تا الان همه چیزش را دارد، از قابها گرفته تا لباسها و نمیگذارد کسی به آن دست بزند.»
نوهی حاج عبدالرضا؛ دلوان، ششساله است و در کنار مادرش، فاطمه، نشسته است. او به پدربزرگش گفت: «باباجی تولدت مبارک!» و همه برایش دست زدند و او خیلی خوشحال شد.
محسن افشار: او همیشه طرف مشورت بوده است
محسن افشار، برادر عبدالرضا و از فعالان اجتماعی و ورزشی گراش، که چند سال ریاست اداره ورزش و جوانان گراش را به عهده داشت، در مورد او گفت: «اکثر ما شاگرد عبدالرضا بودهایم. در کنارش در مغازه کار کردهام و روزانه ارتباط همیشگی داریم. او همیشه حامی بوده و مشورت گرفتهام؛ از ۲۲ سال قبل دانشگاه تا الان. اولین بار هزینه کلاس بازیکنیِ فوتبال من را عبدالرضا داد تا انگیزه بیشتری داشته باشم. گراش جوان از دل استقلال متولد شد. یک سالی مربیگری میکردم و من علمی جلو میرفتم و عبدالرضا سنتی بود. میگفت در کنار هم کار کنید اما گاهی اختلاف پیش میآمد. یک روز با موافقت خودش، با دوستان نشستیم اسم آکادمی فوتبال خلیج فارس را برای یک فعالیت جدید انتخاب کردیم. امروز دوازدهمین سالگرد تاسیس خلیج فارس است و از دل گراش جوان متولد شد. خیلی اصولی بازیکنسازی میکنیم و حمایتهای گپتریا بوده است.
«خصوصیات حاج عبدالرضا، یکی اخلاص او در کار است. خیلی جاها در گراش است که طرف پول میدهد تا دیده شود، اما او پول میدهد که دیده نشود. او خیلی به دنبال دیدهشدن نیست. گاهی جایی که هستیم و بحث اداری میکنیم، او همیشه میگوید «دُمُش بِکنی» یعنی جلو بروید و کاری به کسی نداشته باشید و خدا خودش کمک میکند.»
پورشمسی: او همیشه برادر بزرگتر است
مجتبی پورشمسی، از بازیکنان و دوستان قدیمی آقای افشار، خاطرهگویی را پی گرفت و گفت: «اختلاف سنی ما با ایشان ۱۰-۱۲ سال بیشتر نیست، اما الان حدود سی سال است با ایشان رفیق هستم. رفاقت ما خیلی عمیق است. خیلی جاها در زندگی شخصی من نقش مستقیم داشته است. مسیری که میخواستم انتخاب کنم همیشه با دو تا نصیحت حاجی مسیری که ایشان تعیین میکرد میرفتم. همیشه به چشم یک برادر بزرگتر هستند.»
مرصاد افشار: او برند خانواده افشار است
مرصاد افشار، داماد حاج عبدالرضا، نفر بعدی بود که از پدرخانمش کوتاه و با تواضع سخن بگوید: «افتخار میکنم که عضو خانوادهشان هستم. همه جا از خانواده افشار ایشان را میشناسند. هر جا میروم سریع میگویند با عبدالرضا چه نسبتی داری؟ او برند خاندان افشار است.»
بخش اول برنامه با آوردن کیک شکلاتی تولد حاج عبدالرضا به پایان شیرین خودش رسید تا او با تشویق دوستان و خانوادهاش کیک تولدش را فوت کند و ببرد و با تشویق و آرزوهای خوب دوستانش، وارد ۵۸سالگی عمر پُرکار و پرتلاشش شود.
خودکامه: شخصیت او فراگروهی است
احمدرضا خودکامه، مدیر باشگاه مجریان طنین، یکی از دوستان جوان حاج عبدالرضا است. او ضمن تبریک تولدش گفت: «آشنایی من با حاج عبدالرضا در مدرسه راهنمایی حسنی بود. یک تئاتر کار میکردیم و ایشان با دو نفر دیگر برای داوری به مدارس میرفتند. من در آن برنامه، بازیگر مقام سوم شهرستان شدم و خاطرهی خوبی از ایشان در ذهن من نقش بست. یک کار عاشورایی هم علی فخری میخواست کار کند و گفت بیا نقش امام سجاد را بازی کن. عبدالرضا نقش زدن کاروان با خیزران داشت. گفتم برای چی خوب است و گفت به اسب میزنند. دور سِن به دخترها نمیزد و به من که میرسید محکم میزد و من سرفه میکردم و میگفتم درد دارد! میگفت، نه! طبیعیتر است! و شب بعد کارتون پشت سرم گذاشتم!»
«در این جمع همه از شخصیت فوتبالی عبدالرضا گفتند. شخصیت او فقط فراگروهی است و نقش او در هنر و هر چیزی خیلی شاخص است و در ذهن مردم خاطرهی خوبی مانده است. در این چند سالی که کار فرهنگی میکنیم، هر کار بزرگی که میخواهیم برگزار کنیم، حتما یک پایه مشورتی ما عبدالرضا بوده؛ چه جشنواره و چه برنامه و کنسرت. حضور او مایه دلگرمی بوده و هر جا خواستهایم ایشان نه نگفته است و در هر برنامهای باعث دلگرمی بوده است. هر خوانندهای آوردهایم، برنامهای اگر میخواستیم برگزار کنیم، بیشترین هماهنگی و زحمتش مال حاج عبدالرضا بوده است.
«در باشگاه مجریان نمیتوانیم از نقش او غافل شویم و برای اولین بار از نقش حاج عبدالرضا به عنوان مجری هم در جشنواره روز گراش رونمایی کردیم. از طرف باشگاه مجریان میگویم که خوشحالیم که حاج عبدالرضا قبول کرد بیاید.»
طارمیزاده: جامعه ورزش لار عبدالرضا افشار را دوست دارد
خواجهپور در ادامه گفت: «حاج عبدالرضا با آدمهای مختلفی در منطقه ارتباط دارد و اگر میخواستیم برنامه گستردهتری برگزار کنیم، قاعدتا از آنها دعوت میشد. از این جمع دو تا از بزرگان منطقه و دوستان قدیم او تشریف آوردهاند؛ آقای جمالپور و آقای طارمیزاده.»
آقای حسین طارمیزاده، از لار و دوستان حاج عبدالرضا، ابتدا از گراش و مردمش گفت: «قبل از هر چیز بگویم گراش مردمان بسیار دوستداشتنی، مومن و نجیب و پرشوری دارد؛ به خصوص جامعه ورزش. من هفتهای یک بار دعوت گراش هستم.»
او در مورد برادران افشار گفت: «برادران افشار همه گل و عزیز هستند. عبدالرضا افشار که به او خیلی نزدیک هستم، واقعا دوستداشتنی است. جدا از اینکه آقای افشار عزیز خدمات بسیار ارزندهای به گراش داشته؛ خدماتی در منطقه و مخصوصا شهر لار هم داشته و دارد؛ با تمام وجود جام رمضان، ریاست کمیته جام رمضان با آقای جمالپور بود و تاکید داشت که اگر آقای افشار در کنارمان باشد، به راحتی میتوانیم. یکی از خواستههایم برای پذیرش جام رمضان، حضور آقای افشار بود. مردم لار و جامعه ورزش مخصوصا فوتبالیها آنقدر دوستشان دارند. اگر دست من بود در لار مجسمهاش را میزدم.
«در مورد تیم داریاش. سه-چهار بار جام رمضان برگزار کردیم و دو بارش جام اخلاق را بردند. هیچ ارفاقی هم نبود. دوستان عزیز حضور آقای افشار واقعا نعمتی است. گراش ظرفیت بالایی در فوتبال و مخصوصا فوتسال دارد. حتما مسئولین باید به آن بیشتر بها بدهند. این ظرفیت در جنوب بینظیر است و ما قدرش را نمیدانیم. به دختر آقای افشار هم داشتن چنین پدری تبریک میگویم.»
جمالپور: خداوند به شما عمر باعزت بدهد
آقای جمالپور از دیگر دوستان لاری حاج عبدالرضا در صحبتهای تکمیلی گفت: «گرداننده سالن آقای افشار بود و اگر حرفی میزد، حرفش خریدار داشت. خیلی مهم است که یک نفر وسط باشد و تماشاگر نگاه آقای افشار که میکند ساکت شود. من قبل از اینکه وارد هیات فوتبال شوم، ذکر خیر افشارها را شنیده بودم، اما از نزدیک آشنایی نداشتم. خیلی چیزها از آقای افشار در این هشت سالی که در هیات هستم یاد گرفتهام. متانتش و آن طور که دوستان گفتند دنبال حاشیه نیست، قوت قلب است و یک وزنه کنار ما است. ما هم با اجازهی آقای طارمیزاده ایشان را به عنوان نماینده هیات فوتبال لار انتخاب کردیم. در برگزاری مسابقات خیلی از راهنماییهای ایشان استفاده میکردم.»
شامحمدی: او دوستان زیادی در منطقه دارد
محمدعلی شامحمدی، مدیر عامل موسسه هفتبرکه، در مورد دوستش عبدالرضا افشار گفت: «سه-چهار روز قبل به عبدالرضا زنگ زدم و گفتم میخواهم به عنوان اولین نفر تبریک بگویم. گفت نه، قبل از تو چند نفر دیگر تبریک گفتهاند! معلوم میشود طرفداران و دوستان زیادی در منطقه دارد. آچار فرانسه کارها است. سالهای ۹۰ تا ۹۲ عضو کانون روایت آفتاب بود و در برنامهها همکاری داشت. ۲۰ یا ۲۵ سال قبل که نشریه چاپ میکردیم، با تویوتا سرخش میرفتیم تحویل میگرفتیم.»
شامحمدی در انتها به شوخی گفت: «فکر کنم بعد از مراسم آیین چراغ آقای علیاصغر حسنی، این بلندترین آیین چراغی است که برای مهمان خودمان برگزار میکنیم!»
بخش دوم: حاج عبدالرضا افشار از زبان خودش
پسر کَولعلی و بباجی دِلوان
حاج عبدالرضا افشار یکی از فرزندان حاجی کولعلی افشار است و امسال ۵۸ساله شده است. عبدالرضا سه خواهر و شش برادر دارد: حسن، حسین، محمدعلی، رسول، محسن، مجید. حاج عبدالرضا میگوید: «سخنران خوبی نیستم و فقط کار بلدم. عبدالرضا افشار متولد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۴۷. نام دیگرم اَدول است. کوچک که بودم، حسین به من میگفت اَدول. گذشت و ول شد تا بزرگتر که شدیم و فجازی که آمد، گفتم اَدول برای مجازی جالب است. اسم مستعار مجازی من ادول است. دارای یک همسر و یک دختر و یک پسر و یک نوه و یک داماد و یک عروس هستم. دیپلم هم با فشار موسسه، پارسال گرفتم. در نمایش، دنگ در میآوردیم. در ورزشهای فوتبال و پینکپنگ، و در زمان نوجوانی، دومیدانی هم بودم.»
مسیر زندگی: همین راه را ادامه میدادم
خواجهپور از افشار پرسید اگر بخواهد مسیر زندگیاش را مرور کند و بخشهایی را از اول برود، چه کارهایی انجام میدهد. او میگوید: «قطعا همین راه را ادامه میدادم. خیلی کارها را نیمهتمام گذاشتم. قطعا بحث تحصیلات دانشگاهی را و مربیگری را ادامه میدادم. بحث نمایش هم قطعا بهتر میکردم، اما راه همان راه را میرفتم. تا برسم به جایی که الان هستم.
«مسیری که رفتهام لطف دوستان بوده. اگر در فوتبال چیزی یاد گرفتهام قطعا ردپای آقای چترآذر و اکبری وجود دارد. اگر کار خیر وارد شدم، پدرم قطعا و حاج حسن و حاج حسین تاثیرگذار بودهاند. آقا محمدحسن میگفت شما ساخته شدهاید برای کار مفت انجام دادن و راست هم میگفت. حالا خودش هم وارد کار خیر شده و زندگیاش را گذاشته است! خیلی چیزها از او یاد گرفتهام.
«در بحث گراش جوان، من در ویترین بودهام و تلاش همه بوده است. قطعا لایق این همه محبت دوستان نیستم و کوچکتر از این حرفها هستم. همچنین در هیات فوتبال لار هم خدمات و زحمات حاج حسین بر کسی پوشیده نیست. در کنار آقای جمالپور و راه همان را میرفتم چون قطعا راه درستی بوده است چون کار خیر است. با اخوان و هم خانمم که خیریه حضرت رقیه را دارد، هر کدام یک گوشهای از شهر فعالیت میکنیم و همه دوستان هم هستیم. در زمان کرونا، یکی از اولین گروههایی که شروع کرد به توزیع بستههای بهداشتی، گراش جوان بود.»
نقش منفی داشتم و خیلی نفرینم کردند
حاج عبدالرضا از قدیم عکاس خبر ورزشی بوده و بعدها پیج او در فضای مجازی طرفداران زیادی پیدا کرد. او میگوید: «نمایشی که برای خودم خاطرهانگیز است، نمایشی بود که برای آقای فخری بازی کردیم. شب آخر، در سینما جا نبود و من نقش منفی داشتم. آن شب حس میگرفتم که شمر هستم. خیلی نفرینم کردند! پدرم خیلی میانهاش با سینما خوب نبود. پدرم آن شب آمد و دیدش نسبت به سینما و نمایش عوض شد. علی فخری یکی از بهترین کارگردانها در منطقه، در کنار دوستان لار است. خیلی چیزها از علی یاد گرفتهام.»
«در مورد نمایش کودک، هر جا خودم احساس کنم کار درست است، انجام میدهم. سابقا ریشم را برای نمایش کودک میزدم. مشورت که گرفتم با علی و بچهها گفتند اشکالی ندارد و جنبه منفی نداشت. با غلامرضا پورقائد برای کارهای طنز مکمل هم هستیم و اکثر دیالوگها بداهه است. چارچوب موضوع را میگفتیم و جلو میرفتیم.»
رفیقباز هستم
وقتی محمد خواجهپور در مورد ارتباطات گستردهی اجتماعی افشار پرسید، او گفت: «من وحشتناک آدم رفیقبازی هستم. زود با بقیه پسرخاله میشوم. خیلی از مقامات که به گراش میآیند میروم در فرودگاه استقبال. معمولا اینها حرف راننده خیلی برایشان مهم نیست. اما وقتی در ماشین درباره گراش صحبت میکنم، حتی معاون وزیر هم باشد، میگوید امکانش هست شماره شما را داشته باشم. آدم رفیقبازی هستم و روابط عمومی قوی دارم و در اینستاگرام رفیق زیادی پیدا کردم.
او در مورد قطعی اینترنت و اینستاگرام هم میگوید: «اوایل از لحاظ روحی این قطعی بد بود. اگر بله نبود، هفته دوم جنگ افسرده شده بودم. حداقل الان روی بله خبرها را میخوانیم و الان بهتر شده است.»
اینستاگرام؛ پیشنهاد علی و فاطمه
او در مورد نحوه ورودش به اینستاگرام میگوید: «اینستاگرام بلد نبودم. یک سفر به قطر رفتیم و فاطمه و علی و مادرش گفتند برای تو خوب است و باید یک صفحه داشته باشی. آن موقع تک و توکی میدانستند اینستاگرام چیست. گفتند برایت خوب است و میروی سفر عکس بگذار. آیدی صفحه را گذاشتیم adol1968 و ده سال قبل ۷هزار فالوور داشتم.
فونت مخصوص ادول برای خوشنویسی هم در همین صفحه گل کرد: «یک روز دیدم یک کاربر اسمش را نوشته و زیرش نوشته بود نمونه دستخط من. من هم یک خط نوشتم و در پیج گذاشتم. بعدها فهمیدم آن دختر گراشی بود. گذاشتم و دیدیم پشت سر هم درخواست آمد. کسانی که درخواست میدادند، روی کاغذ آچار مینوشتم تا یادم نرود. مثلا خیلی از دوستانی که من دارم از اطراف گاوبندی و پارسیان هستند. اسم همه آنها را با دستخط خودم نوشتهام.»
عبدالرضا افشار؛ یک شخصیت موسس
خواجهپور پرسید: «کارهای زیادی انجام دادهای، اما یا نیمهتمام بوده و یا خروجی قطعی نداشته. قصد نداری کاری بکنی، مثلا نمایشگاه خط یا نوشتن خاطره؟»
افشار گفت: «خاطره که نه. حافظهام یاری نمیکند و یادم نمیآید. اما بحث نمایشگاه چرا. در فکر هستم. اما مدل پوستری و با خط خودم. قرار است با علی کارهایش را انجام دهیم و اواخر پاییز برگزار کنیم.»
خواجهپور باز پرسید: «کارهای زیادی را شروع کردی و بقیه ادامه دادند. یک شخصیت موسس داری. از بین این کارها کدام را انتخاب میکنی؟»
و آقای افشار میگوید: «در میان کارهایی که شروع کردم، عکاسی را انتخاب میکنم. با توجه به اینکه مجید، هادی، زهرا، علی، حسن و فاطمه عکاسی میکنند، حس میکنم تاثیر کارم بیشتر است. شاید من به آن صورت تاثیری نداشتهام، اما الگو گرفتهاند و راهنمایی میکردم. علی اول رفت کلاس کارگردانی. یک دفعه راهش جدا شد و بعد آمد به سمت عکاسی ورزشی و علاقه زیادی داشت. الان طاها [ایزدی] هر عکسی میگیرد، اول نظر من را میخواهد. در حد خودم که بلدم، راهنمایی میکنم. مشورت بیشتر با مادرشان بوده و همسرم هم یک ترم در قطر پیش از ازدواج هنر خوانده است. چند مجله آشپزی اشتراک بودم و چهل-پنجاه کارتون قدیمی هنوز دارم. کتاب آشپزی هر کدام از قطر میگرفتم. همسرم هنر آشپزی دارد.»
خیریه بیمارستان؛ با اصرار دکتر عبداللهی
حاج عبدالرضا از شروع کار خیریه بیمارستان میگوید: «یک روز آقای مسعود خواجهزاده به من زنگ زد و گفت بیا دانشکده، دکتر عبداللهی کارت دارد. گفتند نشستهایم به اتفاق اعضای هییت رییسه، و از ده نفر، نه نفر اسم من را گفته بودند. دکتر عبداللهی گفت شما به عنوان مدیر عامل باش. گفتم من کار اداری بلد نیستم. گفت کمکت میکنیم. میخواستم به قطر بروم و یک ماه ماندم که یادشان برود. ولی همین که برگشتم، هنوز در راه فرودگاه بودم که مسعود زنگ زد و گفت دکتر گفته باید بیایی. در جلسه بالاخره قبول کردم. از اول سال ۱۴۰۰ شروع کردیم.»
وظایف و فعالیتهای خیریه بیمارستان گراش
او ادامه میدهد: «یک جورهایی ما برای رو زدن به خیرین هستیم. کار شخصی نیست و برای کار خیر است. همیشه پیش خودم میگفتم کاش بتوانم کاری انجام دهم. خدا را شکر هم رو داریم و هم دوستان لطف دارند و کمک میکنند و تا حالا هم شاید ۹۹ درصد از درخواستهایمان را قبول کردهاند.
«در خیریه بیمارستان، به کسانی که در بیمارستان بستری میشوند، یک مقدار ما کمک میکنیم و یک مقدار هم از طرف مدیریت بیمارستان کمک میشود. مورد بعد هم خرید تجهیزات پزشکی است. درصدی از طرف خیرین و درصدی هم از طرف دولت پرداخت میشود. خرید تجهیزات پزشکی هم با ما است. معمولا از طریق مدیریت بیمارستان تقاضا میکنند و ما با توجه به موجودی حساب موسسه کمک میکنیم.»
دو موسسه خیریه دیگر: شبابالبرکه و آل فرج
حاج عبدالرضا میگوید: «در کنار این خیریه بیمارستان، دو خیریه آل فرج و شبابالبرکه هم است و خیلی چیزها مانند پتو، یخچال، بالشت، ویلچر و بخاری برای بیمارستان تهیه میشود. در مورد شبابالبرکه، ما یک گروه واتساپی داریم و من پول میگرفتم برای خیریه. گفتم به نام من میشود، پس اسمش را بگذاریم شبابالبرکه و فیلم و عکس هم میگرفتیم و به عنوان گزارش کار به گروه میفرستادیم. خیریه آل فرج بیشتر خانوادگی است و پول پدر خانم و برادر خانمم است و برای خیلی چیزها، از تحصیلی تا مذهبی و فرهنگی و ورزشی، تا حدی که توانستهایم کمک کردهایم.»
«به جز اینها، در گراشجوان هم حدود ۲۵ مورد فعالیت فرهنگی داشتهایم؛ به جز فعالیت ورزشی. خیریه حضرت رقیه(ع) که خانمم مسئول است و بیشتر زنان بدسرپرست و بیسرپرست شاغلند و درآمدشان هم برای خودشان است.»
داستان عطر ادول و عطر گراش
آقای افشار، ادکلن برند خودش را دارد؛ عطر ادول و عطر گراش و در مراسمها از مهمانان ویژه با اهدای آن تقدیر میشود. او میگوید: «حسین نجاتی در قشم تصادف کرده بود و آورده بودند گراش. حوصلهاش در بیمارستان سر رفته بود. گفت ما عطر برای علی دایی و مهران مدیری و باشگاه پرسپولیس زدهایم. گفتم کاش یک عطر ادول هم میزدیم. گفت میشود! گفتم چه کسی میداند اَدول چیست. میخواهم عطر گراش برایم بزنی. شروع کردیم و طراحی با خودشان بود. هنوز عطر دامو و کادامو نبود و وقتی آمد گراش گفتیم کاش اسم گذاشته بودیم. بعد زنانه دامو شد و مردانه کادامو نام گرفت و بین مردم معروف شده است.
«قبل از جنگ هم قرار بود برای روز گراش از دو نام دَدام و کَکام رونمایی شود و نمونه هم فرستادند و به خاطر جنگ ول شد و هنوز رونمایی نشده است.»
کباب گراشی مستقیم به قلب میرود!
حاج عبدالرضا افشار از طرفداران سرسخت کباب گراشی است. او داستان طنزی هم در مورد ارتباط پپسی و کباب گراشی دارد: «در اینستاگرام عکس کباب گراشی که میگذاشتم، بین لاری و گراشی خیلی دعوا داشتیم. داماد آقای زارع گفت کباب مال لار است. گفتم نه، حتی پپسی هم به خاطر کباب گراش درست شده است. با سند میگویم. و بعد این داستان را برایش تعریف کردم:
«یک زمانی شرکت توچال که مال آسفالت بود در آن زمان در گراش کار میکرد. گراشیها آنها را دعوت کردند و کباب دادند. یکی از آنها گفته بود این کباب یک چیزی کم دارد. رفتند مرخصی و سال بعد که برگشتند. سال بعد، طرف آمریکایی گفت: من پارسال گفتم کباب گراشی یک چیزی کم دارد. الان آوردهام. و رفت و از صندوق عقب ماشینش یک جعبه پپسی شیشهای را آورد و گفت نوشابه به خاطر کباب گراشی درست شده است!»
حاج عبدالرضا اعتقاد دارد هر دو اسم کباب گراشی و کباب لاری درست است، چون دو نوع کباب متفاوت است: «برند کباب لاری فولاد است. نحوه درست کردنش هم فرق دارد. کباب گراشی بر خلاف کباب لاری یک راست به قلب میرود؛ مال آنها به معده میرود!»
دورنمای زندگی: عاقبت به خیری
حاج عبدالرضا به شوخی میگوید: «دورنمای ادامه زندگی، هیچی؛ باید همین طور بیاید و بگذرد. آرزویم عاقبت به خیری است. برای همه برادران همین است. این که بتوانیم باری از روی دوش کسی برداریم. هدف همه ما همین است و هیچ کدام نمیخواهند در دید باشند. این همه هزینه که مثلا حاجی محمدحسن میکند خیلیها نمیدانند چون گزارش نمیدهد. خیلیها هزینه کوچکی میکنند و گزارش کار میدهند. موسسه خیریه بیمارستان فرق دارد و هر ریالش ثبت میشود. همه چیز روی حساب و کتاب است. اما موسسه شباب و آل فرج نه خیلی. فقط برای کار خیر و ادامه راهمان هم همین است. خداوند توفیق بدهد و به ما هم بیشتر پول بدهد. لطف دوستان است و ما به آنها رو میزنیم. من در ویترین هستم و مردم عبدالرضا افشار را میبینند. اصل کاری را دوستان انجام میدهند. در گراش جوان هم همین طور. هدف خدمت است. انشاالله خداوند قبول کند.»
سی و سومین برنامه آیین چراغ، برای گرامیداشت روز تولد و به پاسداشت زحمات و یک عمر فعالیت فرهنگی، هنری، ورزشی و خیریه آقای حاج عبدالرضا افشار، بعد از سه ساعت و با اهدا هدایای دوستانِ او و عکس یادگاری از قاب دوربین مجید افشار، برادر حاج عبدالرضا، به پایان رسید.





















