هفت‌برکه – آناهیتا پیمانی*: از آنجایی که به خاطر دارم، ماندگار بودن و ماندگار شدن یک اثر، یکی از مؤلفه‌های مهم در ارزیابی آن است. گویا هرگاه بتوان اثری را از طاقچهٔ ذهن، گردگیری‌شده و روشن، به یاد آورد، مجال گفت‌وگو درباره‌ی آن نیز گشوده می‌شود؛ و همین خود یکی از رموز ماندگاری آن اثر خواهد بود.

یکی دیگر از مؤلفه‌های ماندگاری یک اثر، از نگاه من، زنده بودن و جریان داشتن آن است؛ و این زنده بودن تا حد زیادی به پرسشی مهم برمی‌گردد: آن اثر تا چه اندازه می‌تواند بیانگر دغدغه‌های به‌روز یک زمانه باشد؟

فرقی نمی‌کند فیلم در چه سالی ساخته شده باشد؛ ۲۰۰۵، ۲۰۰۶، ۱۹۹۷ یا هر زمان دیگری. اگر امروز پای نمایشگر می‌نشینید و آن فیلم را تماشا می‌کنید و همچنان با دغدغه‌ها، احساسات، چشم‌اندازها و پیچیدگی‌های بیان‌شده در آن احساس ارتباط می‌کنید، پس آن فیلم زنده است و هنوز در جریان.

Komod 184 Bachcheh

 

«بچه»؛ فیلمی که هنوز جریان دارد

در حال و هوای جست‌وجوی یک فیلم کمتر‌دیده‌شده برای خودم بودم که به «بچه» اثر ژان-پیر داردن و لوک داردن برخوردم. نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد پوستر فیلم بود؛ همان لحظه حس کردم میان من و آن نوعی آشنایی و صمیمیت شکل گرفته است. با خودم گفتم شاید از همان فیلم‌هایی باشد که با خط ارتباطی‌اش همراه می‌شوم و تا پایان دنبالش می‌کنم. برای همین بی‌درنگ شروع به تماشایش کردم.

وقتی فیلم تمام شد، تنها یک پرسش بزرگ در ذهنم می‌چرخید: «چطور تا امروز این فیلم را ندیده بودم؟» و خب، می‌دانید… این یکی از تبعات زیستن در زمانه‌های بعدی است. به آثار خوب می‌رسی، اما کمی دیرتر.

آن‌قدر بی‌مقدمه با این فیلم روبه‌رو شده بودم و آن‌قدر سریع تصمیم به تماشایش گرفته بودم که حتی فرصتی پیدا نکردم بررسی کنم چه کارنامه‌ی تحسین‌شده و پُرافتخاری پشت آن قرار دارد. اما نکته دقیقاً همین‌جا بود: اینکه فیلم آن‌قدر در اثرگذاری موفق بود که برای همراه شدن با آن، نیازی به هیچ پیشینه‌ی شناخته‌شده‌ای نداشتم. فیلم خودش کار می‌کرد؛ بی‌هیچ مقدمه و بی‌هیچ اعتبارنامه‌ای، تنها با نیروی درونی روایت و جهانش.

در چنین شرایطی شاید دیگر زیاد توجهی نکنی که اثر حاصل خلاقیت یک انسان است، یا نتیجه‌ی خروشی هنری در شامپانزه‌ای در حال تکامل که بر حسب اتفاق با تندیسی فضایی در بیابانی دورافتاده روبه‌رو شده باشد! امیدوارم خالقان اثر از این شیطنت لفظی رنجیده نشوند و باور کنند که این شوخی از دلِ شگفت‌زدگی من نسبت به فیلم برمی‌آید.

شناسنامه و داستان اثر

«بچه» (L’Enfant)، ساختهٔ ژان-پیر داردن و لوک داردن، یکی از مهم‌ترین آثار سینمای بلژیک در دههٔ ۲۰۰۰ است. این فیلم در سال ۲۰۰۵ اکران شد و همان سال نخل طلای جشنواره‌ی کن را برای برادران داردن به ارمغان آورد؛ دومین نخل طلای آنان پس از «روزتا». فیلم با بازی‌های ژرمی رنیه و دبوراه فرانسوا ساخته شده و با سبک واقع‌گرایانه، دوربین روی دست و روایت بی‌واسطه‌ی خاص سینمای داردن‌ها شناخته می‌شود. «بچه» بدون استفاده از موسیقی و بدون اغراق‌های نمایشی، جهان خود را با همان سادگی و شدتی بنا می‌کند که امضای سینمای برادران داردن است.

«بچه» داستان برونو، جوانی سرگردان در حاشیه‌ی شهر، و دوست‌دخترش سونیا را روایت می‌کند که به‌تازگی صاحب نوزادی شده‌اند. برونو که زندگی‌اش را با کارهای خُرد و بی‌ثبات، یا به عبارتی صریح‌تر با دله‌دزدی و سرهم‌بندی کردن روزمرگی می‌گذراند، با آمدن این کودک با واقعیتی روبه‌رو می‌شود که تا آن لحظه چندان برایش معنایی نداشته است. همین رویارویی و شیوه‌ی مواجهه‌ی او با آن، و پیامدهایی که از دلش بیرون می‌آید، جریان اصلی فیلم را شکل می‌دهد.

حال‌وهوای بچه

با تماشای «بچه» گویی با اثری نئورئالیستی روبه‌رو هستیم؛ اثری عاری از موسیقی، با شلوغی‌های دست‌نخورده و بکر شهری. صحنه‌ها کمتر پرداخت‌شده و صیقل‌خورده به نظر می‌رسند، یا دست‌کم در ظاهر چنین‌اند، و همین سادگیِ بی‌پیرایه، حسی بدوی و کمتر دستکاری‌شده را در فضای فیلم تداعی می‌کند.

«بچه» از نظر بصری نیز همین ویژگی را حفظ می‌کند. در این فیلم با رنگ‌هایی نسبتاً ملایم روبه‌رو هستیم؛ رنگ‌ها چندان تند و اغراق‌آمیز نیستند. از چهره‌ی بازیگران و رنگ موی آن‌ها گرفته تا لباس‌ها و چیدمان صحنه‌ها، همه‌چیز به‌گونه‌ای انتخاب شده که حال‌وهوایی کم‌رنگ و فروخورده داشته باشد؛ گویی نوعی رنگ‌باختگی و بی‌پیرایگی کودکانه بر فضای تصویر نشسته است.

در بسیاری از لحظات، حس می‌شود با نوعی لطافت بصری طرف هستیم که یادآور پوست نوزاد است؛ لطافتی کم‌رنگ، خام و دست‌نخورده. این انتخاب بی‌دلیل به نظر نمی‌رسد. گویی قرار است نوعی معصومیتِ هنوز از دست‌نرفته در فضای فیلم تداعی شود، و فیلم تلاش کرده این حس را در ساختار تصویر نیز بازتاب دهد: در انتخاب رنگ‌ها، نوع فیلم‌برداری و چیدمان صحنه‌ها.

عاملیت دوربین در بچه

بیراه نگفته‌ام اگر بگویم دوربین در این فیلم رفتاری کودکانه دارد؛ کودکانه از آن جهت که بی‌پرواست، کمی ناپایدار است و گاه رفتارش حالتی عجولانه پیدا می‌کند. در لحظه‌هایی بسیار به شخصیت‌ها نزدیک می‌شود، چنان که گویی نفسشان را حس می‌کند؛ در لحظه‌هایی دیگر از فاصله‌ای دور آن‌ها را همراهی می‌کند؛ گاهی شتاب‌زده از آن‌ها جلو می‌زند و در بسیاری از صحنه‌ها همچون تعقیب‌کننده‌ای حرفه‌ای پشت سرشان باقی می‌ماند.

مجموع این رفتارها دوربین را به نوعی در جایگاه یک کاراکتر چهارم قرار می‌دهد؛ حضوری کنجکاو و موشکاف که می‌کوشد از دل روایت آدم‌های قصه سر درآورد، اما گویی به اندازه‌ی کافی اطلاعات در اختیار ندارد. شاید به همین دلیل است که می‌توان گفت دوربین در «بچه» سرک می‌کشد و فالگوش می‌ایستد؛ گویی اجازه ندارد چندان به درون پیشینه و گذشته‌ی شخصیت‌ها نفوذ کند تا روایت آن‌ها را به‌طور کامل دریابد. پس ناچار است از بیرون، با سماجتی کنجکاوانه، نگاه و تعقیب خود را ادامه دهد تا کم‌کم بفهمد ماجرا از چه قرار است.

اکنون مهم‌تر از دیروز

در حالی که چندان با گذشته‌ی شخصیت‌ها روبه‌رو نمی‌شویم (آن‌قدرها نمی‌دانیم چه کسانی‌اند و چگونه به این نقطه رسیده‌اند) فیلم در به تصویر کشیدن لحظه‌ی اکنونِ آن‌ها بسیار موفق عمل می‌کند. ما با جزئیات لحظه‌ی فعلی زندگی‌شان روبه‌رو می‌شویم؛ جزئیاتی که خواه‌ناخواه ما را به آن‌ها نزدیک می‌کند و نوعی همدلی ناخواسته می‌سازد. گویی رنج لحظه‌ای آن‌ها را لمس می‌کنیم.

مثلاً در صحنه‌ای که سونیا پشت در خانه تقلا می‌کند تا به خواسته‌ای برسد، یا آن لحظه‌هایی که با نوزاد در آغوش پشت باجه‌ی تلفن از نفس می‌افتد؛ یا لحظه‌هایی که برونو در استیصالی سرگردان پرسه می‌زند، وارد فضایی تاریک می‌شود و بی‌قرار و بی‌خبر در آن پیش می‌رود.

بیش از این نمی‌گویم تا جذابیت فیلم برای تماشاگر از بین نرود؛ اما می‌توان گفت فیلم در به تصویر کشیدن «لحظه‌ی اکنون» شخصیت‌ها بسیار موفق است، و همین یکی از ویژگی‌هایی است که پیوند تماشاگر با روایت را تا پایان داستان محکم نگه می‌دارد.

بچه؛ مفهومی چندلایه

یکی دیگر از ابعادی که این فیلم را برایم دوست‌داشتنی می‌کند، چندلایه بودن مفاهیم آن است. برای نمونه، همین «بچه» که در عنوان فیلم آمده، خود می‌تواند در چند سطح دیده و تفسیر شود.

در سطح نخست، بچه همان نوزادی است که تازه به دنیا آمده و به‌طور مستقیم در مرکز داستان قرار دارد. در سطحی دیگر، می‌توان «بچه» را در معنای گسترده‌تری دید؛ نشانه‌ای از کودکانی که در جهان فیلم، هرکدام به شکلی در جست‌وجوی راهی برای ادامه‌ی زندگی‌اند.

و در لایه‌ای عمیق‌تر، «بچه» می‌تواند استعاره‌ای از جنبه‌ی نابالغ و به‌بلوغ‌نرسیده‌ی خودِ شخصیت‌ها باشد؛ به‌ویژه برونو، و تا حدی سونیا. گویی در دل این روایت، تنها یک نوزاد نیست که تازه به جهان قدم گذاشته، بلکه نوعی کودکیِ ناتمام نیز در وجود شخصیت‌ها حضور دارد؛ کودکی‌ای که هنوز با مفهوم مسئولیت، انتخاب و پیامدهای آن‌ها به‌طور کامل روبه‌رو نشده است.

والد به مثابه کودک

وقتی به برونو نگاه می‌کنیم، با شخصیتی بسیار سرزنده و بی‌پروا روبه‌روییم؛ کسی که اغلب بی‌فکر و لحظه‌ای عمل می‌کند. در رفتار او چندان نشانی از واقعیت‌سنجی یا آینده‌نگریِ بالغانه دیده نمی‌شود. با وجود وضعیت اقتصادی ناپایداری که دارد، تصمیم‌هایش بیشتر بر پایه‌ی اصل لذت و خواستِ لحظه‌ای گرفته می‌شوند. از این نظر، رفتار او شباهتی به کودکان دارد؛ کودکانی که هنوز توانایی سنجش واقعی نیازها و پیامدهای تصمیم‌هایشان را به‌طور کامل به دست نیاورده‌اند و بیشتر در مدار خواسته‌های فوری و هیجان لحظه حرکت می‌کنند.

از سوی دیگر، همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، در برونو با نوعی معصومیتِ هنوز از دست‌نرفته نیز روبه‌رو می‌شویم. در ابتدا ممکن است تصور کنیم با کاراکتری طرف هستیم که قرار است جلوه‌ای از بدجنسی یا آلودگی جهان بزرگسالی را به ما نشان دهد؛ اما خیلی زود روشن می‌شود که ماجرا چندان هم از این جنس نیست. بسیاری از تصمیم‌های برونو نه از سر بدجنسی، بلکه بیشتر از دل نوعی ترس، نابلدی و ناپختگی بیرون می‌آیند. او گویی هنوز نمی‌داند چگونه باید با موقعیت‌های دشوار زندگی روبه‌رو شود.

برونو راه و رسم پدر بودن را نیاموخته است؛ یا شاید حتی عمیق‌تر از آن، خودش نیز هرگز تجربه‌ی کامل و روشنی از پدر داشتن را پشت سر نگذاشته باشد.

سونیا و آغاز مادری

سونیا به آغاز مادری می‌رسد. اما ماجرا برای او شکل متفاوتی دارد. از همان لحظه‌ای که با سونیا روبه‌رو می‌شویم، نشانه‌های بلوغ در او با شدت بیشتری خود را نشان می‌دهند؛ گویی او بسیار زودتر وارد فرایند بالغ شدن شده است. شاید مادر شدن یکی از مهم‌ترین نمودهای همین بلوغِ ناگهانی باشد.

سونیا از همان ابتدای فیلم مراقب‌تر و مسئول‌تر به نظر می‌رسد؛ نگران‌تر است و با توجهی جامع‌تر به محیط اطراف و آدم‌هایی که دوستشان دارد نگاه می‌کند. در رفتار او نوعی از آن نگرانیِ آشنای مادرانه دیده می‌شود؛ نگرانی‌ای که مدام در پی محافظت، مراقبت و حفظ پیوندهاست.

اما همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، ما در این فیلم صرفاً با یک «بچه» روبه‌رو نیستیم. بنابراین مادری‌ای که در فیلم می‌بینیم نیز تنها به مادر بودن برای یک نوزاد محدود نمی‌شود. به نظر می‌رسد سونیا، به شکلی نانوشته، حتی برای برونو هم مادری می‌کند.

او با انتخاب‌ها، واکنش‌ها و شیوه‌ی مواجهه‌اش با اتفاقات، نوعی از والدگری را به نمایش می‌گذارد؛ والدگری‌ای که می‌کوشد کودکِ همراه خود را، حتی اگر هم‌سن و شریک زندگی‌اش باشد، اندکی به سمت بلوغ بیشتر هدایت کند. از این منظر، سونیا تنها مادر جیمیِ نوزاد نیست؛ او در سطحی دیگر، برای برونو نیز نقشی مادرانه پیدا می‌کند.

دعوت به یک سینمای متفاوت

با وجود آن‌که با فیلمی کم‌دیالوگ و کم‌حرف روبه‌رو هستیم، «بچه» سرشار از صحنه‌هایی است که به‌تنهایی سخن می‌گویند. تصاویر و موقعیت‌ها آن‌قدر گویا و بیانگرند که بسیاری از احساسات و معناها بدون اتکا به کلمات به تماشاگر منتقل می‌شوند.

تماشای این فیلم تجربه‌ای احساسی و در عین حال تأمل‌برانگیز است؛ فیلمی که مخاطب را نه‌تنها درگیر احساس می‌کند، بلکه او را به سطحی از فکر کردن نیز می‌رساند. سکانس‌های آن، چه از نظر عاطفی و چه از نظر مفهومی، بسیار روشن و اثرگذار طراحی شده‌اند.

این فیلم را می‌توان در برخی پلتفرم‌های داخلی نیز جست‌وجو و تماشا کرد. دیدن «بچه» را به‌ویژه به کسانی پیشنهاد می‌کنم که مایل‌اند کمی از منطقه‌ی امن خود در تماشای سینما فاصله بگیرند و با شکل جدی‌تر و متفاوت‌تری از روایت روبه‌رو شوند؛ تجربه‌ای که شاید نگاه تازه‌ای به سینما برایشان باز کند.

 

* هنرمند و فعال فرهنگی اوز