هفتبرکه: پروفسور عبدالمجید ارفعی، پژوهشگر برجسته زبانهای باستانی و یکی از نخستین مترجمان ایرانی منشور کوروش، که اصالتا اهل اوز است؛ صبح ششم اسفندماه ۱۴۰۴، در ۸۶سالگی در تهران درگذشت. در بیست و هفتمین شماره از مجله ادبی چامه (+) که دی و بهمن ۱۴۰۱ منتشر شد، علی عظیمینژادان گفتگویی با دکتر عبدالمجید ارفعی داشت، که بار دیگر مرور میکنیم.

چامه: آقای دکتر در برخی گفتوگوهایتان خواندم شما در سال ۱۳۱۸ در بندرعباس متولد شدید. اصالتاً اهل کجایید؟
ارفعی: زیاد پیگیرش نبودم، اما تا جایی که میدانم پدربزرگ من از اوز، منطقهی لارستان فارس رفتند به بندرعباس و پدر و من در آنجا به دنیا آمدیم.
چامه: تا چند سالگی در بندرعباس بودید؟ گویا تحصیلات مقدماتی را در یزد آغاز کردید.
ارفعی: حدود پنج یا ششسالگی من، پدرمان کوچ کرد به یزد. من سالهای اول و دوم ابتدایی را در یزد گذراندم، بعد سال سوم همراه عمویم رفتم بندرعباس و سال چهارم و پنجم دوباره برگشتم یزد و آخرهای کلاس پنجم کوچ کردیم به تهران و از سال ۱۳۲۸ به بعد ساکن تهران شدیم.
چامه: کی به دبیرستان البرز رفتید؟
ارفعی: سال ششم را در دبستان منوچهری گذراندم و سال بعد به دبیرستان البرز رفتم. شش سال در دبیرستان البرز درس خواندم و دیپلم طبیعی گرفتم. بعد برای این که بتوانم رشتۀ تاریخ و زبانهای باستانی بخوانم، چون از دوران دبیرستان و حتی بچگی به آن علاقه داشتم، به دارالفنون رفتم، برای این که بتوانم دیپلم ادبی بگیرم و بتوانم در کنکور مسائل ادبی شرکت کنم.
چامه: در دو سال مختلف، هم در البرز و هم در دارالفنون تحصیل کردید؟
ارفعی: من در البرز دورۀ طبیعی خواندم. آن سال من به علت پارگی شبکیه چشمم و عملی که کردم، شادروان دکتر حسن علوی اجازۀ درس خواندن به من نمیداد. آخر سال با اجازۀ شادروان دکتر علوی در امتحان شرکت کردم و طبق ضوابط آن دوران میباید چند درس نمرۀ هشتاد میآوردم. کتبی و شفاهی را هشتاد آوردم و دیپلم طبیعی گرفتم، ولی علاقه نداشتم که ادامه بدهم. برای این که در خیابانها بیکار نگردم، رفته بودم سر کلاس نشسته بودم. بعد رفتم دارالفنون و بعد ششم طبیعی را در دارالفنون خواندم.
چامه: آیا در دوران دبیرستان، استادان و معلمانی داشتید که شما را به ادامۀ تحصیل در رشتۀ تاریخ و ادبیات فارسی تشویق کنند؟
ارفعی: من از بچگی به تاریخ علاقه داشتم، بعد در دبیرستان معلمان خیلی خوب، هم در تاریخ و هم در ادبیات فارسی داشتتم. آقای بهمنیار معلم تاریخ ما بود و در ادبیات آقای دکتر متین را داشتیم. بعد آقای مؤتمن آمد که هر دو از نامآوران آن روزگار بودند.
چامه: مثل این که علاقهمندی شما به زبان باستان از تأثیر کتاب «گاتاهای زرتشت» بود که استاد ابراهیم پورداوود ترجمه کرده بودند؟
ارفعی: افتخار این را پیدا کردم که شاگرد ایشان شوم و از محضرشان استفاده کنم و تا آن جایی که توان داشتم از ایشان بهره بردم. کلاس سوم دبیرستانم که تمام شده بود، با دوستان میرفتیم کتابخانۀ ملی و وقتی که به کارت کتابها نگاه میکردم به این کتاب برخورد کردم که نوشته بود «گاتاها، سرودههای زرتشت» و تفسیر ابراهیم پورداوود را داشت. گفتم بگیرم و ببینم چه کتابی است. وقتی که خواندم، واقعاً مجذوبش شدم. همان جا نشستم متن اوستایی بعضی از گاتاها را رونویسی کردم، الفبا رونویسی کردم و ترجمۀ استاد پورداوود را هم نوشتم. به خیال این که میتوانم با خواندن شکلها و اینها زبانش را یاد بگیرم که البته امکان نداشت؛ چون زبان مشکلی بود، ولی از همان وقت زندگی من تغییر کرد.
چامه: گویا تأثیر کتاب کارنامۀ اردشیر بابکان بود که استاد محمدجواد مشکور از زبان پهلوی ترجمه کرده بودند؟
ارفعی: بله، کلاس ششم ادبی که بودم، مجبور بودم از توپخانه بروم به دارالفنون. در کتابفروشیهای کنار خیابان چشمم افتاد به این کتاب و آن را خریدم و توانستم به کمک آن با زبان پهلوی آشنا شوم.
چامه: از ورودتان به دانشگاه بفرمایید و از استادانی که داشتید. معمولاً زبانهای باستانی ایران را استاد پورداوود، استاد صادق کیا، استاد خانلری و دکتر معین تدریس میکردند درسته؟
ارفعی: درست یادم نیست که کی وارد دانشگاه شدم، اما وقتی که کسی از دبیرستان وارد دانشگاه میشود، دنیایش واقعاً عوض میشود. دنیایی دیگر با استادان بنام و فرهیخته. آن زمان در تمام زمینهها چه زبانهای باستانی و چه زبان و ادبیات عرب که ناچار بودیم بخوانیم، زبانهایی هم که با زبان فارسی و ایرانی پیوند داشت؛ مانند سانسکریت داشتیم که اختیاری میتوانستیم بخوانیم و خواه و ناخواه کسی که به زبانهای باستانی علاقه دارد، نمیتوانست از سانسکریت بگذرد. این واحد به توصیه شادروان پورداوود آنجا تدریس میشد. فارسی باستان اوستا را شادروان پورداوود و پهلوی را شادروان کیا درس میدادند و در ادب فارسی، بزرگی مانند دکتر معین داشتیم. در تاریخ زبان و دستور زبان دکتر خانلری و دکتر خطیبی را داشتیم که جانشین شادروان ملک الشعرا بود. در عربی، استاد مدرس رضوی را داشتیم که واقعاً بهنام بود. ادبیات عرب را بدیعالزمانی درس میداد و همچنین تاریخ ادبیات را دکتر مصفا و شادروان فروزانفر درس میدادند که هر یک دنیایی از علم و دانش آن روز بودند.
چامه: گویا پیشاز رفتن به دانشگاه تهران کم و بیش با زبان پهلوی آشنا شده بودید؟
ارفعی: بله، من از طریق کتاب شادروان دکتر مشکور آشنا شده بودم و همچنین که هفتهای چند روز عصرها میرفتم آتشکدۀ زرتشتیان و نزد شادروان مؤبد شهرزادی پهلوی یاد گرفتم.
چامه: آیا پیش از رفتن به دانشگاه پنسیلونیا هم در رشتۀ باستانشناسی تجربه داشتید؟
ارفعی: تجربه نداشتم، اما به خاطر علاقهای که داشتم در یک گروه باستانشناسی یک مجسمه بود که دستش شکسته بود و من با کسب اجازه از شادروان دکتر نگهبان دست را تعمیر کردم و این زمینه آشنایی من شد با رشتۀ باستانشناسی. شادروان دکتر نگهبان این افتخار را به من دادند که با ایشان یک هفته در حفاریهای مارلیک شرکت کنم، ولی باستانشناسی اصلاً نخواندم.
چامه: شما زیر نظر دکتر فرهوشی زبان پهلوی را ادامه دادید؟
ارفعی: زیر نظر ایشان نه. بعد از این که داشتم فارغالتحصیل میشدم، با ایشان در گردآوری آن فرهنگ پهلوی که چاپ کردند، یک تابستان همکاری داشتم.
چامه: با توجه به تجربیاتی که در زمینۀ آموختن زبان پهلوی داشتید، چه شد که به سمت زبانهای ایلامی و سومری کشیده شدید؟
ارفعی: سومری کمتر، ولی اکدی. یکی از رسمهای پذیرش دانشجو در دانشگاههای آمریکایی این است که از چند استاد توضیحنامه بگیرید و بفرستید برای دانشگاه که بدانند شما به چه رشتههایی علاقهمندید و آمادگی ادامه تحصیل را دارید. در بالاتر از کارشناسی یا لیسانس آن دوره وقتی که من از استادانم درخواست میکردم که نامه برایم بنویسند و خدمت شادروان خانلری رسیدم، به من گفتند کسانی هستند که دارند پهلوی و اوستا فرا میگیرند، تو دیگر چرا باید بروی و اینها را بخوانی. ایشان دکتر فرهوشی و یکی دو تای دیگر را نام بردند که دارند در این زمینه کار میکنند تو بیا و برو زبان ایلامی، بابلی و آشوری یاد بگیر. البته من آشنایی پیدا کرده بودم با فرهنگ و تمدن بینالنهرین از ترجمۀ بسیار بسیار خوب داوود رسایی که امیدوارم زنده باشند، دنیای زیبایی را پیشچشم من باز کرده بود.
چامه: کتاب الواح سومری بود؟
ارفعی: بله. البته نام انگلیسی آن فرق دارد، ولی فارسی آن الواح سومری است. بعداً من متن انگلیسی آن را خواندم. با شادروان پورداوود هم در این باره گفتوگو کردم و ایشان پیشنهاد شادروان دکتر خانلری را بیدرنگ تأیید کردند. من برای زبانهای ایرانی بورس داشتم که با تغییر رشته، آن بورس را از دست دادم، ولی به هر زحمتی که بود دو سال در دانشگاه پسیلوانیا مقدمات زبان اکدی را یاد گرفتم و بعد از این نظر که فقط در دانشگاه شیکاگو زبان ایلامی کار میکردند، برای این دانشگاه انتقالی گرفتم.
چامه: چه تفاوت عمدهای میان زبانهای اکدی و سومری و ایلامی وجود دارد؟
ارفعی: سومری و ایلامی دو زبان جدا و منحصر به خودشان هستند که تاکنون به طور قطعی هم خانواده برای آنها یافت نشده، ولی زبان اکدی زبان سامی است که در بینالنهرین رواج داشته و از روزی که تاریخ آغاز میشود، این گروه سامی را در بینالنهرین میبینیم که زبانشان با زبان عربی، عبری و آرامی همخانواده است. سومری در جنوب بینالنهرین و زبان فرهنگی آن دوره بود و بعد گسترش یافت و دیگران هم از آن استفاده کردند. زبان ایلامی متعلق به بخش جنوب ایران بود و بیشترین مدارکی که داریم از خوزستان است، از فارس، کهکیلویه و بویراحمد و شهرکرد تا قندهار. گِل نوشتههای هخامنشی در قندهار پیدا شده است؛ یعنی سراسر جنوب ایران ایلامینشین بوده است.
چامه: خط آنها با هم خیلی فرق دارد؟
ارفعی: ایلامیها خودشان خطی داشتند که زیر نفوذ خط میخی کمکم کنار گذاشته میشود. خط میخی که ما داریم، سومریها از قوم قبل از خودشان اخذ کردند و تقریباً به کمال رساندند و کاربردی گستردهتر از گذشته برایش ایجاد کردند. ایلامیها این خط را از بابلیها و غیرمستقیم از سومریها گرفتند.
چامه: در واقع زبان بابلی و آشوری دو زبان وابسته به زبان اکدی هستند؟
ارفعی: شروع اکدی من با استاد آیخلر بود که بعد از مرگ ایشان، استاد اسپایسر مسئولیت زبان اکدی را به عهده گرفته بود. من تمام دستورها و شیوۀ خواندن و کارکردن زبان اکدی را مرهون تلاشهای این استاد بزرگم هستم. سال بعد من شاگرد شوبرگ شدم در همان دانشگاه پنسیلوانیا که تازه استخدام شده و سوئدی بود. در پنسیلوانیا یک دوره هم افتخار شاگردی کلیر را داشتم که از بزرگان زبان سومری بود. البته در قسمت اسطورهشناسی شاگرد ایشان بودم نه زبان سومری. بعد هم رفتم به دانشگاه شیکاگو. علاوه بر استادانی که در زبان ایلامی داشتم، استادان بزرگ دیگری آنجا بودند که افتخار شاگردی ایشان را داشتم. استاد گلد که اصلیت لهستانی داشت و در ایتالیا تحصیل کرده بود. بعدها جزو کاشفان خط هیروگلیف محسوب شد و استاد اوین هاین که سرپرست چاپ اصلی فرهنگ آشوری بزرگ دانشگاه شیکاگو بود که در ۲۱-۲۲ جلد منتشر شده است. استادان دیگری هم داشتم مثل خانم دکتر راینر و آقای دکتر بیلکس. دکتر جرکمن هم تاریخدان بزرگی است که بر شناسایی بهتر تاریخ بینالنهرین اثر گذاشته است. دکتر سیویل در سومری از بزرگان این رشته بودند.
چامه: گویا یکی از تأثیرگذارترین و مهمترین استادان شما، استاد ریچارد هلک بود؟
ارفعی: ریچارد هلک کسی بود که من افتخار داشتم هفت یا هشت سال زیر نظر او ایلامی را فرا بگیرم. به ویژه ایلامی هخامنشی و اصولاً خواندن یک گل نوشته را من از ایشان فرا گرفتم که چگونه یک گل نوشته را ببینم و حروفش را شناسایی کنم و بتوانم بخوانم.
چامه: پایاننامهتان را هم زیر نظر استاد هلک گذراندید. موضوع پایاننامهتان چه بود؟
ارفعی: فارسی آن میشود زمینههای جغرافیایی گِل نوشتههای تخت جمشید که من در اینجا کوشش کردم شهرهایی را که از دوره داریوش تا اردشیر اول آمده شناسایی و تا جایی که ممکن است، روی نقشه پیدا کنم.
چامه: آیا گِلنوشتههای تخت جمشید به زبان ایلامی بوده است؟
ارفعی: اساساً بله، ولی در برخی از گلنوشتهها کاملاً یا چند حرفی به خط و زبان آرامی داریم که حدود چهارصدواندی گِل نوشته به زبان آرامی است و یکی به زبان فارسی باستان است. یکی دو تا به زبان اکدی بابلی نو و یکی هم فیجی است.
چامه: شما با پروفسور هلک روی کتیبه بیستون، روی متن آن کار کردید؟
ارفعی: متن بیستون اولین متنی است که در زبان ایلامی تدریس میشود. بنابراین من چند ماه اول فراگیری زبان ایلامی، سرگرم خواندن این سنگ نوشته سُترگ بودم.
چامه: ولی کتیبۀ بیستون به سه زبان مختلف نوشته شده است؟
ارفعی: مثل همۀ کتیبههای هخامنشی به سه خط و سه زبان است، ولی البته کتیبهای که معروف به کانال سوئز است، به چهار خط و زبان است که مصری هم دارد.
چامه: دربارۀ استاد اصلیتان، استاد ریچارد هلک توضیح دهید و تحقیقاتی که دربارۀ زبانهای باستانی و گلنوشتهها و سنگنوشتهها کردهاند.
ارفعی: در سال ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ وقتی دیوار شمال شرقی تخت جمشید را حفاری میکردند، به دو اتاق برخورد کردند که پر از گِلنوشتهها بود و گلنوشته در حصار یا باروی تخت جمشید پیدا میشد. با دیدن خط میخی و با توجه به این که در تخت جمشید پیدا شده است، احتمال هخامنشی بودنش میرفت، ولی بقیه چیزها ناشناخته بود که به چه زبانی نوشته شده و مال کدام پادشاه است. این بود که با موافقت دولت ایران در سال ۱۳۱۴ این گلنوشتهها برای رمزگشایی به آمریکا رفت. در تخت جمشید قبل از این که آنها را بار کشتی کنند در پارافین قرار داده بودند که در شیکاگو اول پارافینزدایی شد و سپس این استاد به اتفاق سه شاگردش که دکترا گرفته بودند شروع به کار روی این کتیبهها کردند. با توجه به کتیبههایی که از شوش به دست آمده بود و آجرنوشتههای پادشاهان ایلامی، متوجه میشوند که زبان، ایلامی است. این اولین قدم رمزگشایی آن بود. بعد شروع میکنند به خواندن. اول فکر میکردند که مال خشایارشاه باشد تا این که به یک نوشته برخورد میکنند و با حساب و کتاب ماهها و سالهای کبیسه، به این نتیجه میرسند که آنها از دورۀ داریوش بزرگ است. چند وقت نگذشت که کتیبه دیگری پیدا کردند که در آنجا از داریوش به عنوان شاه نام برده شده. کتیبه هم این است که والی فارس به زیر دستش نامه نوشته و متن نامه این بوده است: فلانی به فلانی بگویید که بر اساس دستوری که داریوششاه به من داده است، صد تا گوسفند از اموال شخصی خود شاه به فلان خانم که زن داریوش است داده شود. الان من به شما دستور میدهم که همانطور که داریوش شاه به من دستور داد، صد تا گوسفند بدهید به فلان خانم . در اینجا نام داریوش شاه که میآید، میفهمند تمام گلنوشتهها مال داریوش بزرگ است. بعد گلنوشتههای خزانۀ تخت جمشید که میآید، میفهمند که از سال سیام داریوش شروع میشود تا هفتم اردشیر اول، ولی تعداد گلنوشتههای اردشیر خیلی کمتر است و بیشتر محدود به ناحیۀ تخت جمشید است؛ در صورتی که آن یکی کل ایالت فارس را در بر میگرفت. دو یا سه سال بعد از این که گروه کار را شروع کرده بود، جنگ جهانی شروع میشود. استاد آلمانی که خیلی هیتلرپرست بوده، برمیگردد به آلمان، هلک به سربازی احضار میشود و کمرون در شیکاگو میماند و روی گلنوشتههای خزانۀ تخت جمشید کار میکند. از استاد فرانسوی هم هیچ اطلاعی نداریم که با آغاز جنگ چه اتفاقی برایش افتاد. دورۀ سربازی هلک که تمام میشود، برمیگردد به دانشگاه شیکاگو. همچنان کمرون داشته روی گلنوشتههای خزانه کار میکرده که هلک تمام همّ و غمش را تا روز مرگش در دسامبر ۱۹۸۰ میلادی روی این گلنوشتهها میگذارد و کار میکند.
چامه: از زبان سومری یاد کردید. ما و در واقع همه جهانیان به یکی از اسطورههای مهم سومری بسیار گرایش داریم، «حماسۀ گیلگمش» که حماسۀ قدیمی و مشهور سومری است که هنوز هم خوانندۀ بسیار دارد و ما در زبان فارسی با ترجمه آقای منشیزاده از سالها پیش با این کتاب آشنا هستیم. با توجه به این که شما با این زبان آشنایی دارید، پس از سالها که به ترجمه و ترجمههای دیگر به زبان فارسی نگاه میکنید، به نظر شما چقدر اصالت دارند؟
ارفعی: هم متن بابلی و هم آشوری آن پیدا شده. اصل کتیبههایی که پیدا شده، مال کتابخانۀ آشور بنی پال و دوازده لوح است که اشاره به گیلگمش یک پادشاه واقعی سومری است. تاریخ دقیقش را نمیدانیم، ولی برای پادشاه حقیقی است که این اسطوره از روی آن ساخته شده و سومری این داستان خلاصهتر از این است. ترجمهای که داوود منشیزاده اول بار از این گل نوشته کرده، بر اساس ترجمه سال ۱۹۰۴ میلادی استاد وینکلر در اتریش است. بعد احمد شاملو این را بازنویسی و زیبانویسی کرده و در شماره شانزده هم مجله کیهان هفته چاپ نموده. من این ترجمه را خواندم. ترجمهاش از نظر زیبایی خوب است.
احمد شاملو زیبا مینویسد، اما از متنی که کامل نشده بود. به علت این که آگاهی ما بسیار بیش از آن چیزی است که در سال ۱۹۴۰ وینکلر آن را چاپ کرده، امروز اطلاعاتمان خیلی بیشتر است و آن قطعاتی که مکمل این دوازده لوح هستند، ما به مراتب بیشتر داریم. یک محقق باید ترجمه دقیق از زبان خود بابلی یا آشوری به زبان فارسی بکند. ترجمههای دیگران را نخواندهام و نمیدانم چه کسی ترجمه کرده است و تا چقدر اصالت دارند و آیا در ترجمه امانتداری کرده اند؟!
چامه: پس معتقد هستید که هنوز هم جای یک ترجمۀ مناسب از این متن خالی است؟
ارفعی: الان هم اگر چاپ شود، شاید پنج سال دیگر به یک ترجمه دیگر نیاز داشته باشیم، با توجه به این که متنهای بیشتری ممکن است خوانده شده باشد و قطعات بیشتر پیدا شود که مربوط به این داستان باشد.
چامه: شما پس از به پایان رساندن تحصیل در دانشگاه شیکاگو به تهران آمدید و تصمیم داشتید که کرسی آشورشناسی و ایلامشناسی را در دانشگاه تهران ایجاد کنید که موفق نشدید. چه شد؟
ارفعی: به هر جهت تا به امروز دریچهای باز نشده و جایش حتی در یکی از دانشگاههای ایران خالی است؛ چون این زبانها از جمله ایلامی مال ایران بوده و متعلق به ایران، اکدی در ایران قرنها نوشته شده و آثاری از آن باقی مانده است و همچنین سومری که از آن هم در ایران اثر داریم. متنهای ادبی هم داریم که در شوش پیدا شده است. واقعاً جای اینها در یکی از دانشگاههای ایران خالی است تا بتوانیم شاگردان بیشتری پرورش دهیم که به این کار همت بگمارند و در آینده اگر چیزی پیدا شد، باز دست نیاز به سوی خارجیها دراز نکنیم.
چامه: اما فصل دیگری از زندگی فرهنگی شما مربوط میشود به استخدام شما در فرهنگستان هنر درست است؟ از تجربیاتتان در آن فرهنگستان بفرمایید.
ارفعی: بله. این افتخاری بود برای من که با شادروان مهرداد بهار همکلام بشوم. خیلی چیزها را ما مینشستیم به اتفاق دکتر رجایی بخارایی که آن زمان در رادیو، شاهنامه میخواندند و تفسیر میکردند از زبان فارسی، اسطوره ایرانی، اسطورههای بینالمللی و زبانها گفتوگو میکردیم و من از این استادان خیلی چیزها یاد گرفتم که در زندگی و کارهای بعدی از آنها استفاده کردم. وقتی کارم را در فرهنگستان شروع کردم، هدف این بود که متون بینالنهرینی را بشناسانم و اگر بشود، ایلامی را هم تدریس کنم. وقتی استاد خانلری به من گفتند بیا در فرهنگستان کار کن و از من پرسیدند چه میخواهید؟ گفتم کتاب. گفتند دست شما برای خرید باز است. در آن سه سال و اندی که من در فرهنگستان کار میکردم، شروع کردم به سفارش دادن کتاب؛ کتابهای مربوط به بینالنهرین و دنیای خطوط میخی و این چیزها که حاصل کار، تعداد زیادی کتاب و ۵۴ مجله بود که از جلد اول آن داشتم تا وقتی که در آنجا کار میکردم (تا زمان انقلاب) و کتابخانه خیلی مجهزی ترتیب داده شده بود.
۵۴ مجله علمی خارجی را من مشترک بودم. با حمایت شادروان خانلری هر روز برای ما کتاب میرسید و نزدیک سه تا چهار میلیون دلار آن روز من کتاب خریدم. همزمان صحبت کردم با شادروان خانلری برای گلنوشتههای تخت جمشید که بیشتر بخوانیم و من کمک به استادم کنم. به من گفتند که فرمان کوروش را ترجمه کنید و وقتی ترجمه کردید، من شما را میفرستم آمریکا تا همکاری کنید با استاد خودتان در خواندن گلنوشته و مثلاً سالی پانصد تا بفرستید تا ما چاپ کنیم. این شد که من رفتم موزۀ بریتانیا. مولاژ (قالب) خاصی ساخته شد با آن خط هایی که به آن اضافه شده بود. در سال ۱۹۷۳ میلادی من آن مولاژ را به ایران آوردم و کپی کردم که نسخۀ دستنویس منشور کوروش من تنها نسخهای است که درست مطابق با اصل آن است. آن چیزی که انگلیسیها چاپ کردند، بر اساس حروف استاندارد خودشان است، در صورتی که کار من عین خود گلنوشته کوروش است. زیر چاپ بود که انقلاب پیش آمد. مرحوم خانلری کنار گذاشته شد و این کتاب که آمادۀ منتشرشدن بود، توقیف شد تا اینکه آقای بروجردی، داماد حضرت امام (ره) مجوز این را گرفتند که از وزارت ارشاد این کتاب را با امضای خودشان توزیع کنند و به هر کسی که صلاح میدانند بفروشند که آن چاپ اول بود. بعد چاپ دوم را با اضافات، دایرهالمعارف اسلامی چند سال پیش چاپ کرد. البته کار نسخهبرداری کوروش شش ماه طول کشید و چون من خیلی بدخط هستم، یکی از خانمهایی که برای شادروان خانلری کار میکرد و گرافیست بود، آمد و زیبانویسی کرد. بعد استاد خانلری یک نفر دیگر را فرستاد که متن دستنویس مرا مرکبی کردند.
چامه: فرمان کوروش هنوز به صورت کامل ترجمه نشده، درست است؟
ارفعی: چون چند سال پیش، موزه بریتانیا ظاهراً دستنوشتههای دیگری پیدا کرد…
سه قطعه کوچک چند خطی پیدا کردند که دو تای آنها مربوط به سطرهای اول میشود، دیگری هم مربوط به سطر سیوششم میشود، ولی بقیه آن هنوز پیدا نشده است، اگر پیدا شود آن وقت میشود به صورت کاملتری چاپ کرد، ولی تا به امروز آن چیزی که در بریتانیا ترجمهاش را من در چاپ دوم کتابم استفاده کردهام تا به امروز کاملترین است.
چامه: فرمان کوروش از زبان بابلی ترجمه شده و اساساً روحانیون بابل نوشتهاند، پس چرا ما به آن فرمان کوروش میگوییم؟
ارفعی: البته به نام کوروش نوشته شده. از سطر یک تا سطر نوزده اشاره به این میکند که نابونایید پادشاهی که پیش از کوروش بوده، پادشاه نادرستی بوده است و خدایان از او ناراضی بودهاند. کوروش پادشاهانشان را پیدا میکند و دستشان را میگیرد و به سوی بابل هدایتشان میکند تا بتواند جور و ستم را دور کند از بابل و دیگر سرزمینها. از سطر بیستم کوروش وارد صحنه میشود و خودش را معرفی میکند که من کوروش شاه بزرگ، شاه جهان، شاه پارس، شاه سومر و اکد، پسر فلانی و نوه فلانی، و بعد شروع میکند به صحبت درباره این که وقتی وارد بابل میشود چه کارهایی انجام میدهد که همگان در مقابل ایشان کرنش و تعظیم میکنند؛ هم شاهان محلی و هم فرمانداران محلی یا شیخهایی که آن طرف رود فرات بودند و… تمام شهرهای بینالنهرین میآیند و خوشآمد میگویند و با ایشان بیعت میکنند و سپاهیانش هم وارد پرستشگاه میشوند؛ یعنی اقامتشان در پرستشگاه بزرگ مردوک بوده در بابل که حق اجازۀ حمل اسلحه را نداشتند به داخل پرستشگاه. حالا این قسمت مهمترین قسمت شاید کتیبه کوروش باشد که میگوید: «من فرمان صلح یا آشتی را به همۀ سرزمینها فرستادم» که با پیدا شدن آن قطعاتی که برای سه تا از کتیبهها جداگانه هستند؛ میدانیم که این فرمان صلح به جاهای دیگر هم فرستاده شده و واقعیت دارد. در کتیبۀ بابلی دیگری هم این موضوع گفته شده که از طرف کوروش فرمان صلح و آشتی به همۀ سرزمینها فرستاده شده است و خودش میگوید: «من اجازه ندادم که کسی مردم را غارت کند.» شما کتیبههای پادشاهان دیگر را که بخوانید همه صحبت از این است که شهری را، محلی را که فتح میکنید، چقدر غارت نمایید. به خصوص فهرستی از غارتیها را میتوانیم در نوشتههای پادشاهان آشور بخوانیم، اینجا خبری از آن نیست. بعد شروع میکند به گفتن این نذر و نذورات پرستشگاه مردوک را اضافه کرده و بعد ساختمانهایی که آنجا ساخته، دیواری کامل نبوده و کامل کرده است. دیواره کنار رودخانه فرات را درست کرده که آسیب نرساند و بقیهاش که متأسفانه شکسته است.
چامه: در اینجا میرسیم به فعالیتهای شما در دوران انقلاب که مهمترینش همکاری در تأسیس تالار کتیبههای موزه ملی ایران بود با همکاری خانم نیکخواه بهرامی و شاهرخ رزمجو. یکی هم کتیبههای شوش! در این باره توضیح دهید.
ارفعی: بله، بعد از گفتوگوهای بسیار، من شروع کردم در مرداد ۱۳۷۷ به شناسایی و جمعآوری کتیبههایی که در موزه ملی بود، در بخشهای مختلف پیش از تاریخ و دورۀ تاریخی که در جاهای مختلف نگهداری میشد. کوشش کردیم که اینها را برگردانیم و در یک جا مستقر کنیم. آقای رزمجو هم کمک میکردند. به بخشهای مختلف میرفتند و کتیبهها را جمع میکردند: خانم بهرامی در راهاندازی و جا دادن این کتیبهها خیلی به من کمک کردند. حتی من و ایشان قفسههایی را که استفاده کردیم، پیچ و مهره کردیم و شروع کردیم به شناسایی آن کتیبهها. سه سالی که آنجا بودم، هم زبان اکدی درس میدادم هم ایلامی و هم این کتیبهها را شناسایی کردم. در ضمن میتوانستیم گلنوشتههایی که از شوش آمده بود و از قبل از جنگ جهانی دوم در صندوقچههایی جا داده بودند باز کنیم و تمیزشان کنیم و شناسایی کنیم که خیلی از آنها کرمزده شده بودند؛ بعضی از آنها هم پودر شده بودند، به خاطر این که هوا ندیده بودند. حدود چهل تا پنجاه صندوق بود که من و خانم نیکخواه باز کردیم و تا جایی که توانستیم، این گلنوشتههایی که از شوش آمده بود شناسایی کردیم.
بعد به درخواست آقای مهندس بهشتی و آقای دکتر محیط طباطبایی، من تالار کتیبههای شوش را راهاندازی کردم که تا امروز که هفت فصل آنجا کار کردم، ۳۲۰۰ تا آجر و کتیبه را آنجا شناسنامهدار کردیم، که البته ۱۸۰۰ تای دیگر مانده است. انشاءالله بتوانم تا پیش از سالخوردگی آنها را شناسنامه بدهم که این را از من داشته باشند.
چامه: لطفاً درباره مضمون برخی سنگنوشتهها و گلنوشتهها از جمله گلنوشتههای تخت جمشید و شوشتر توضیح دهید.
ارفعی: گلنوشتههای تخت جمشید سندهای اداری است. ادارۀ مالیۀ ایالت فارس منظورم استان امروز فارس نیست؛ از حدود یزد تا کرانههای دریای پاس، از رود مارون در غرب (که امروز در شمال غربی بهبهان در خوزستان است) تا حدود نمک لاخ سیرجان، حدود ۳۱ یا ۳۲ مطلب را در این گلنوشتهها به خودش اختصاص داده، مطالبی از جمله: تحویل گرفتن کالا و حمل و نقل آن، تحویل دادن، رسیدهای باج که رد و بدل میشود، مالیات و ذخیرهسازی، حقوق و بذل. بعد نامههایی داریم که فرادست به فرودست خودش میدهد که چه کار باید انجام دهد. آجرنوشتههایی که از شوش جمعآوری کردیم، تمام اینها از پرستشگاه است؛ پرستشگاه خدایان یا محرابهای مختلف خدایان است. چون آجر برای ساخت معبد به کار رفته برای پرستشگاه، برای خانه به کار نمیرود که همه صحبت از این است که یک نفر خودش را معرفی میکند که من فلانی پادشاه فلان جا هستم. این معبد که از خشت بوده است خراب شده بود، اکنون من با آجر ساختهام و تقدیم کردهام به خدا برای این که عمرم زیاد شود. این محتوای گلنوشتههای شوش است که مربوط به ۱۹۰۰ یا ۱۵۰۰ سال پیش میتواند باشد و بیشتر داد و ستد مردم است که به زبان اکدی است. سنگنوشتهها تمام متنهای پادشاهی یا تاریخی مثل بیستون و نقش رستم فارس مال داریوش یا درباره بنای ساختمان است. آنهایی که در شوش میبینیم، نه تنها سنگ نوشته است، بلکه روی آجر هم نوشته شده یا نوشتههایی که در پس ستونها نوشته شده که چه کسی این را ساخته و مثلاًً در کجاست، ولی معمولاً اینها به زبان فارسی باستان، ایلامی و بابلی نو است.
چامه: چند سال پیش، متن سنگ نوشتۀ یکی از فرمانروایان مهم ایلام به نام شیلهک این شوشیناک را منتشر کردید. لطفاً در این باره توضیح دهید.
ارفعی: من خود سنگنوشته را ندیدم. روزی بیست تا عکس در اندازههای مختلف برای من ارسال شد که من اینها را کنار هم که گذاشتم، دیدم که سنگنوشتهای است، اما طول و عرض آن چقدر بود، نمیتوانم بگویم؛ چون اندازهاش را هم به من نداده بودند. آن را که خواندم، متوجه شدم که مال پادشاهی به نام شیلهک این شوشیناک است که از ۱۱۵۰ تا ۱۱۲۰ پیشاز میلاد بر ایلام پادشاهی کرده است. او پسر دوم پادشاه بزرگ ایلام شوتروک ناهونته است که در سال ۱۱۶۰ یا ۱۱۵۷ پیش از میلاد بینالنهرین را فتح کرد و از آنجا غنیمتهای بسیاری به شوش آورد، مثل ستون یادمان حمورابی. ما آجرنوشتهها و سنگنوشتههای بسیاری از این پادشاه در دست داریم که در جاهای مختلف که در غرب یا خوزستان پیدا شده و نشان از لشکرکشی او به سومر و ناحیه زاب و رودخانه زاب و دیاله دارد. این سنگنوشتهای که من کار کردم درباره زمینی است که برای ساخت پرستشگاه به یک روحانی میدهد و به خاطر این، جشن و سروری برگزار شده و هزینههایی که در آن جشن شده در این سنگنوشته گزارش شده است.
چامه: در واقع این پادشاه ایلام پیش از پادشاهان ماد حکمرانی میکرده است؟
ارفعی: بله، ماد که به قول من مال دیروز است که حدود سال ششصد قبل از میلاد بر بخشهایی از ایران فرمانروایی داشتند که باعث شدند امپراتوری آشوریها نابود و از صحنه تاریخ محو شود. تاریخ ایلام خیلی قدیمی است. اولین پادشاه ایلامی که سراغ داریم در حدود ۲۱۵۰ پیش از میلاد است و پیش از آن هم بر اساس یک گلنوشته میتوانیم پادشاهی ایلام را تا حدود سال ۲۶۵۰ پیش از میلاد به عقب ببریم و مسلماً پیش از آن هم بوده؛ چون شوش پیش از آن آباد و مسکونی بوده و شهر بزرگی به حساب میآمده است.
چامه: با توجه به تحقیقات گستردۀ شما در بسیاری از سنگنوشتهها و گلنوشتهها که بخش زیادی از آن به دورۀ هخامنشی مربوط میشود، از نظر شما تا قبل از این تحقیقات غربیها درباره این سنگنوشته و گلنوشتهها چه اطلاعات نادرستی به مردم و بسیاری از پژوهشگران درباره هخامنشیان دادهاند؟
ارفعی: البته متنهای پادشاهان هخامنشی که من خواندم، بیشتر برای فراگیری زبان ایلامی بوده، ولی تحقیقات اصلی من روی گلنوشتههای تخت جمشید است که سندهای اداری است و اطلاعات خیلی کمی از نظر تاریخی به ما میدهد. بنابراین دو مسئله متفاوت است. بیشتر اطلاعات تاریخی که ما داریم، از زمان هخامنشیان از سنگ نوشتههایشان است، ولی روی گلنوشتهها که کار میکنم، چندان کاری با تاریخ ندارد مگر موردهای خیلی کمی مثلاً اینکه در یک سفر دختر داریوش که زن مردونیه سپهسالار ایران در زمان خشایارشاه است، همراه با پدرشوهرش کَبُریاس که فرمانده سپاده داریوش است از شوش به تخت جمشید میآید. این اطلاعات اندک را ما داریم، برای همین من نمیتوانم بگویم اطلاعاتی که غربیها درباره هخامنشیان دادهاند، درست است یا نادرست. من واقعاً به این مسئله کاری ندارم چون در زمینه کار من نیست، ولی این که تاریخ ایران را از قوم ایرانی ماد شروع کنیم، ستم به ایلامیها است که نزدیک ۲۵۰۰ سال شاید بر بخشهای وسیعی از این سرزمین فرمانروایی داشتند و اثرشان را در هخامنشی هم میبینیم که خیلی نفوذ فرهنگی داشتند. زبان ایلامی باعث تحول در زبان ایرانی شده است که متأسفانه ما اینها را نادیده گرفتیم.
چامه: یعنی ایلامیها را میتوان ایرانی محسوب کرد؟ چون به هر صورت زبانشان فرق داشت؟
ارفعی: قوم ایرانی شاید نباشند، ولی بر سرزمین ایران، سرزمینی که بعدها ایران خوانده شد، ۲۵۰۰۰ یا ۳۰۰۰۰ سال پادشاهی کردند و این تاریخ را نباید از تاریخ این مرز و بوم کنار بگذاریم.
چامه: آیا شما با توجه به مطالعاتتان این دغدغه را داشتید که تاریخ، فرهنگ و زبان ایلامی را تدوین کنید؟
ارفعی: متأسفانه نمیتوانیم تاریخ مدونی بنویسیم، علتش کمبود منابع است. ما برای نوشتن تاریخ ایلامی خیلی متکی به منابع بینالنهرین هستیم که شاید خیلی به ما کمک کند، ولی آگاهی ما از پادشاهان ایلام بیشتر از آجرنوشتههاست که ساخت پرستشگاه و این چیزهاست و گلنوشتههایی که آن هم مربوط به ۱۹۰۰ تا حدود ۱۵۰۰ پیشاز میلاد است و داد و ستد مردم عادی را نشان میدهد و از این نظر اطلاعات ما بسیار اندک است. متأسفانه چون به آن صورتی که در بینالنهرین رواج داشته، ما خصلت نویسندگی نداشتیم که بتوانیم تمام وقایع و رخدادها را ثبت کنیم ما این کار را نکردیم، اما در بینالنهرین خیلی داریم؛ مثلاًً سالنامه نابو نایید به من میگوید که کوروش کی و در چه سالی با پادشاه ما جنگید.
چامه: یعنی این قضیه برمیگردد به سنت نوشتن که در فرهنگ، خیلی کم بوده؛ یعنی ما بیشتر شفاهی بودهایم؟
ارفعی: متأسفانه به نظر میآید که این طور بوده، چون من هیچ کتیبه و نوشتهای ندارم از دوران باستان که اسطورهها را برای من شرح بدهد. مثلاًً فلان خدا مسئولیت چه چیزهایی را بر عهده داشته یا فلان پادشاه چه کار کرده است؛ دقیقاً نمیتوانم بگویم چون گزارشی نداریم. ادبیاتشان و پزشکیشان چگونه بوده است، متأسفانه آگاهی ما بسیار اندک است. اگر اندک اطلاعاتی هم داریم، مدرسهای است؛ در مدرسه شوش نوشته شده است. مثلاًً متون بابلی را رونویسی کردهاند، متون ادبی سومری را هم همینطور. یکی از نوشتههایی که از گیلگمش داریم، مال شوش است که مدرسهای بوده و شاگرد مدرسهها میخواندند و یاد میگرفتند.
چامه: گفتید که دغدغۀ اصلی شما دوره هخامنشی و کلاً تاریخنگاری نبوده است، اما از شما شنیدهایم که درباره برخی زوایای تاریخ ایران هم نکاتی گفتهاید، از جمله درباره آتش زدن تخت جمشید به فرمان اسکندر مقدونی! اساس این گفتهها چه بوده است؟
ارفعی: من اثر آتشسوزی را روی ستونهای تخت جمشید نمیبینم. سنگهایی که در ستونسازی تخت جمشید به کار رفته، سنگهای کربنی است. اگر آتشسوزی مهیبی که یونانیها میگویند در تخت جمشید رخ داده باشد، واقعاً باید اثر آتشسوزی را روی این ستونها ببینیم. یکی از چیزها تجزیه سنگ است که ما نداریم. گلنوشتههای تخت جمشید گل خشکشده در سایه است، پخته نیست. چند کتیبه سیاه داریم که میشود گفت جنس خاکش این بوده یا دود زده، ولی محدود است. این نیست که بگوییم این سی هزار قطعهای که پیدا شده همه پخته شده. هیچ کدام پخته نشده است. ما خزانه تخت جمشید را میبینیم که رسوب است و با اکسید آهن روی گل نوشته شده است، اما آتشسوزی به آن صورت ندارد.
به نظر میآید که بخشی از آنها سوخته باشد، ولی این سوختگی فراگیر نیست. در عوض میبینیم که نویسندگان یونانی میگویند که شهردار شهر آمده و شوش را تحویل اسکندر مقدونی داده است، در صورتی که حفاریهای آقای کابلی در یکی از دیوارههای شوش که مال آپادانا است، سر تیرهای یونانی فراوان داریم قلوه سنگهایی که حتی بعضی از آنها ستونهایی است که مال جاهای دیگر است و برای منجنیق استفاده شده. این نشان میدهد که خلاف گفتار آنها شوش پس از مقاومت بسیار زیاد تصرف شده است و خرابی آن را هم که نگاه میکنیم، بسیار بیشتر از چیزی است که در تخت جمشید رخ داده. شاید شوش را آتش زده باشند و اینها به اسم تخت جمشید نوشته شده باشند. من اثری از سوختگی نمیبینم، به خصوص این که تخت جمشید کمتر برای یونانیها شناخته شده بود؛ چون پایتخت نبوده. پایتخت ما شوش است و شاه بیشتر وقتها در شوش بود تا در تخت جمشید. احتمالاً تخت جمشید پرستشگاهی بوده، چون این نوسازی و بازسازی که در تخت جمشید داریم تا پایان دوره هخامنشی ادامه دارد و این تنها شیوهای است که در ساخت معابد و این چیزها به کار میرود.
چامه: به هر حال دغدغۀ اصلی شما در این سالها همچنان که از پایاننامهتان هم بر میآید مطالعه و پژوهش درباره گلنوشتههای تخت جمشید بود. شما در چند زمینه پژوهش کردهاید؟ دغدغۀ اصلی و زمینه اساسی پژوهش شما در این سالها چه بوده است؟
ارفعی: دغدغۀ اصلی من در دیروز تلاش برای گشودن این رشتۀ دانشگاهی بود و حالا برای زبان ایلامی و سومری و اکدی ناموفق بودهام. چیزی که واقعاً به آن احتیاج داریم، دغدغه امروز من است، فردا که دادگاه آمریکایی این گلنوشتهها را آزاد کند و ما به ایران برگردانیم، مجبوریم به خواندن ادامه دهیم. امکان نبودن این رشته دانشگاهی در ایران باعث میشود که فردا که من رفتم، کسی نباشد که بتواند اینها را ادامه بدهد و این گلنوشتهها باز بر زمین میماند، بی آن که حاصلی برای ما داشته باشد. منظورم حاصل علمی است. من امیدوارم که بتوانم شاگردانی پرورش بدهم که بعد از من بتوانند این گلنوشتهها را بخوانند و ترجمه کنند و چاپ کنند و آن چیزی که در آن است به دیگر نسلها تحویل دهند. الان امیدم به تنها شاگردی است که در انگلیس دکترا میخواند که اگر این گلنوشتهها بر گردد، ایشان هم برگردد به ایران، من بتوانم به ایشان تعلیم بدهم که بعد از من بتواند این گلنوشتهها را که بیش از چهل سال است که با آنها درگیر هستم بخواند و این راه را ادامه بدهد.
چامه: جز رشته تخصصیتان که سالهاست در آن فعالیت میکنید، به چه زمینههای دیگری علاقهمندید؟
ارفعی: اگر بتوانم، کتابهای نجوم را میخوانم و پیگیری میکنم، این کارهای نجومی جدید را که انجام میشود، البته بدون ریاضیاتش؛ چون از ریاضیات هیچ سر در نمیآورم و رشتههای علوم پایه مثل زیستشناسی و اینها را دوست دارم.
چامه: در این زمینه مطالعاتی دارید؟
ارفعی: تا حدی خواندم، ولی نه خیلی عمیق و علمی.
چامه: مثلاًً به چه شاخهای از زیستشناسی علاقه دارید؟
ارفعی: چیزهای بنیادی آن که مثلاًً میپرسم چرا بخشی از بدن انسان یا حیوان این کار را انجام میدهد، یا این بیماری چرا پدید میآید. به این چیزها علاقه دارم.
چامه: این بر میگردد به رشتهای در دبیرستان که رشته طبیعی بوده است؟
ارفعی: نه، این کاری به آن ندارد. این علاقه شخصی است. اصلاً به پزشکی علاقه نداشتم.
چامه: آیا به کتابهایی از شعرای نامی ایران و یا متون نثر کلاسیک ایران به طور خاص علاقهمند هستید؟
ارفعی: هر وقت دستم برسد، کتاب شعری از گذشتگان را میخوانم. علاقه دارم، ولی محقق نیستم در این رشتهها. یکی از دغدغههای من این است: الان متأسفانه در دانشکده ادبیات، دانشجویان دوره دکترای زبان فارسی از زبان پیش از اسلام و گذشته زبان فارسی ناآگاهند و با ادبیات پهلوی آشنایی ندارند و زبان اوستایی نمیدانند. برای من خیلی مایه تأسف است که ادیب مشهوری مثلاًً نداند که چه رابطهای است بین دزد و دژخیم و دُژم و امثال این کلمات.
چامه: در زمینه اشعار هجایی پیش از اسلام مطالعه کردهاید؟
ارفعی: نه، اصلاً.
چامه: آیا به خواندن رمان هم علاقه دارید، چه ایرانی و چه خارجی.
ارفعی: علاقه داشتم برای وقتگذرانی. این که هر کتابی دستم برسم میخوانم، ولی رمان ایرانی کمتر بر من تأثیر میگذارد. خیلی از کتابهای مشهوری که مثلاًً چاپ پانزدهم شده است، باز میکنم و میخوانم، میبینم که یک داستان کلیشهای است، ادامه نمیدهم و کنار میگذارم.
چامه: آیا از رماننویسان غرب کسی هست که به گونهای در زندگی شما تأثیر گذاشته باشد؟
ارفعی: هیچ کدامشان تأثیر آنچنانی نگذاشتهاند، ولی بینوایان را وقتی که میخوانم، لذت میبرم. یا آثار خیلی از نویسندگان دیگری که بنام هستند میخوانم، ولی تأثیرگذار به آن صورت نیستند.
چامه: به چه نوع موسیقی علاقه دارید؟
ارفعی: من موسیقی سنتی و به خصوص موسیقی باکلام و محلی را خیلی دوست دارم.
چامه: به کدام یک از دستگاههای موسیقی ایرانی بیشتر علاقهمندید؟
ارفعی: به همه آنها علاقهمندم، چون دستگاه را تخصصی نمیشناسم، نمیتوانم تشخیص بدهم آواز در چه دستگاهی است، ولی به همه آنها گوش میدهم.
چامه: اما احتمالاً به نوازندگی برخی از نوازندگان سازهای ایرانی علاقه دارید. میتوانید چند نفر از نوازندگان را نام ببرید؟
ارفعی: شکی نیست در ویولون مثلاً یاحقی، خرم، ملک و صبا. در سهتار عاشق عبادی هستم. در کمانچه عاشق استاد بهاری و در پیانو کار استاد مرتضی محجوبی و مشیر همایون شهردار را دوست دارم اینها نوازندگان هم دوره من بودند؛ یعنی هم سن و سال خودم بودند.
چامه: پنج نفر از استادانی که از ابتدا تاکنون بیشتر بر شما تأثیرگذار بودهاند، نام ببرید.
ارفعی: در دبیرستان آقای دکتر متینی و شادروان زینالعابدین معتمد. در دانشکده ادبیات شادروان پورداوود، شادروان معین و شادروان خانلری.
چامه: اما سخن آخر. آن نکتهای که دوست دارید بیان کنید و دغدغه اصلی شما در این سالهاست؟
ارفعی: نمیدانم چه بگویم. دغدغه من همانطور که گفتم این است که فردا که کتیبهها برمیگردد به ایران، روی زمین نماند. امیدوارم آقای پارسا از انگلیس که دکترایش را گرفت و برگشت، بتوانم یادش بدهم و این راه را ادامه بدهد. فقط و فقط به ایشان امید دارم. ایشان دوره دبیرستان آمد پیش من زبان ایلامی و اکدی را یاد گرفت. در عین حال که آن روزها زندگی من به سختی میگذشت، با این شرط به ایشان درس دادم که این رشته را برای زندگی ادامه ندهد. این شد که رفتند مهندسی عمران خواندند، سالها کار کردند و پول ذخیره کردند و رفتند انگلیس فوق لیسانس با سرمایه خودشان در دانشگاه آکسفورد خواندند و بین دانشجویان آنجا شاگرد اول شدند و بورسیه دانشگاه آکسفورد شدند و تنها دانشجویی بودند که پارسال برای دوره دکترا پذیرفته شدند. امیدوارم رساله دکترا را که نوشت و برگشت ایران، من هم بتوانم با ایشان کار کنم.
منبع: مجلهی ادبی چامه، شمارهی بیست و هفتم، دی و بهمن ۱۴۰۱.



