هفت‌برکه: رضا روانبخش از بازیگران باسابقه‌ی تئاتر گراش است. جوان‌ترها نام او را به خاطر سال‌ها دوری از گراش نشنیده‌اند اما قدیمی‌ها او را به نام «رضا رَنگوبیو» می‌شناسند، نامی که خود آقارضا هم با آن مشکلی ندارد.

یک روز عصر سرد زمستانی، پس از سیلِ روزهای پایانی آذرماه ۱۴۰۴، بعد از چندین‌بار دعوت برای گفتگو، به دفتر موسسه‌ی هفت‌برکه آمد. آقارضا خوش‌گپ است، مثل اکثر قدیمی‌ها؛ و هر قدر وقت داشته باشی می‌تواند از هر دری صحبت کند؛ از خاطره‌ها و عمرش که با سازهای مختلف و با تاکید خودش «برای شاد کردن دل مردم» سپری شده است.

او نوازنده، بازیگر تئاتر، شعبده‌باز، خواننده و راننده‌ی موتور کراس است. آقا رضا این سال‌ها ساکن شهرستان داراب است و در سفر کوتاهش به زادگاه پدری، دقایقی را مهمان موسسه‌ی هفت‌برکه بود. گفتگوی با او قرار بود در یکی از روزهای سال ۱۴۰۴ یا نوروز ۱۴۰۵ منتشر شود که هر بار حادثه‌ای انتشار آن را به تاخیر انداخت.

در این روزهای پر از تنش و ناآرام، به آدم‌هایی مثل «رضا» خیلی بیشتر نیاز داریم.

Reza Ravanbakhsh

رضا روانبخش؛ بچه‌ی محله‌ی ناساگ

شخصیت‌های اجتماعی که بین مردم گراش به خصوص در قدیم، محبوب بوده‌اند و در حافظه‌ی جمعی گراشی‌ها ثبت شده‌اند، کم نیستند؛ از روضه‌خوان‌ها و کاسب‌ها تا مهمان روایت ما که مطرب و بازیگر بوده است.

رضا روانبخش متولد ۱۳۴۰ در گراش، فرزند محمد اسدالله روانبخش است. او ۲۵ سال است در شهرستان داراب زندگی می‌کند، اما می‌گوید: «اصل اصل هم گراشی هستم.» او در محله‌ی ناساگ بزرگ شده، سمت برکه حاج اسدالله. آقای روانبخش بعد از ازدواج، ابتدا در محله‌ی بنیاد خانه‌ای می‌سازد و مدتی آنجا سکونت داشته است. بعد خانه را به احمد شکاری می‌فروشد. آقارضا در گراش تا کلاس دوم درس می‌خواند. بعد کارنامه‌اش را برمی‌دارد و به دبی می‌رود. آنجا هم تا کلاس چهارم درس می‌خواند، تا اینکه پدرش در مغازه نیاز به کمک داشته و از پسرها می‌خواهد یکی درس را کنار بگذارد و کمک‌دست او بشود و آقارضا هم ترک تحصیل می‌کند تا کنار دست پدرش کاسبی کند.

آقارضا از همسر اولش دو فرزند و از همسر دومش چهار فرزند دارد. از فرزندانش، محدثه، مریم، ناصر، و محمدجواد، اسم‌هایی است که نام می‌برد.

آکاردئون؛ یک دوست از دبی برای یک عمر

نقطه‌ی آغاز علاقه‌ی او به ساز آکاردئون به دبی برمی‌گردد. می‌گوید قبل از انقلاب بود که به دبی رفت و همان جا عاشق آکاردئون شد.

آقای روانبخش اول مغازه‌ی خودشان را داشته و بعد می‌رود برای مجموعه‌ی تجاری آل‌ میر، راننده می‌شود. می‌گوید: «خدا خودش من را به آن سمت راهنمایی کرد که دل مردم را شاد کنم و الان هم دل‌شان را شاد می‌کنم. یعنی این وجود را دارم. در بدن‌ام است.»

او برای اولین بار این ساز را در یک مغازه می‌بیند و می‌خرد و کاملا خودآموز فرا می‌گیرد. اولین آهنگی که اجرا می‌کند آهنگ «ملاممدجان» بوده که یک ترانه‌ی فولکلور هراتی از افغانستان است. او همین آهنگ را با صدای بلندش برای ما می‌خواند و می‌گوید در یک برنامه تلویزیونی آن را شنیده است. تمرین را در منزل شروع می‌کند، تا اینکه یک روز یک گراشی به او می‌گوید سازت را به گراش بیاور و آقارضا همین کار را می‌کند. ظاهرا دورکلاتی از قدیم برای چند نسل جوان‌های گراش از تفریحات بوده و برای آقارضا هم پربرکت و مفرح بوده است. آقارضا می‌گوید دورکلات را می‌زد و کنار مدرسه هرمزی می‌ایستاد و بچه‌ها همه می‌آمدند و خیلی خوش‌شان می‌آمد و او هم برای آنها آهنگ «ملاممدجان» می‌نواخت.

نوازندگی در پُرسه، کُنار زیارت و مدارس

آقای روانبخش خیلی پرانرژی است. حافظه‌اش آنقدر پرخاطره و دلش آنقدر مشتاق نقل کردن است که زیاد از این شاخه به آن شاخه می‌پرد. همین جا است که او خاطره‌ای از نوازندگی در یک پُرسه را از جعبه‌ی خاطراتش بیرون می‌کشد و تعریف می‌کند. آقارضا می‌گوید: «داشتم در یک کوچه‌ای می‌نواختم که یک‌باره کسی آمد و گفت یک نفر اینجا مُرده؛ نزن! گفتم خب غمگین می‌زنم! کاری ندارد! دامادشان من را سمت خانه‌ی زنانه راهنمایی کرد و رفتم. نمی‌شد بین خانم‌ها بنشینم. رفتم بالای پشت بام و در حالی که زن‌ها «وای و ما» می‌زدند (پرسه می‌کردند) من هم با همان ریتم ساز را می‌زدم. آنها هم گرم شدند و بیشتر خواندند!»

آقای روانبخش؛ مطرب روایت ما، همه نوع آهنگ، شاد و غمگین می‌نوازد. گنجینه‌ی خاطراتش ما را به روز دیگری در سال‌های سیاه و سفید می‌برد. روزهایی که موسیقی در سر لیست ممنوعه‌ها بود. او به همراه چند نفر از گراشی‌ها و لاری‌ها برای تفریح به کنار زیارت رفته بودند. می‌گوید: «بالاخره می‌ترسیدیم! گفتم یک نگهبانی سمت در بایستد تا کسی معترض نشود. من هم سرم پایین بود و داشتم آکاردئون می‌زدم. تا سرم را بالا آوردم، دیدم صیادی، رییس وقت، ایستاده است. آهنگ را عوض کردم و آهنگ انقلابی زدم. صیادی به من اشاره کرد که یعنی بیا! رفتم و از خودم دفاع کردم! صیادی از من امضا گرفت و حق هم داشت، چون آن روزها شهید آورده بودند و بالاخره غائله ختم به خیر شد.»

آقارضا در مدارس گراش هم برای دانش‌آموزان نوازندگی کرده و آموزش نوازندگی داشته است؛ شاید در سال‌های دور، که هنوز سخت‌گیری‌های فرهنگی در مورد موسیقی در مدارس اینقدر نبود. او با مدرسه‌ای از گراش برای شرکت در یک مسابقه به مدرسه‌ای در لار می‌روند. او با آکاردئونش، لار با تار، و اوز با ویولون، شرکت‌کنندگان این مسابقه بوده‌اند. آقاعباس هم که آن زمان امام‌جمعه‌ی گراش بوده، در کنار داوران بوده است. گروه سرودی که آقارضا به آنها آموزش داده به همراه نوازندگی او، اجرا را شروع می‌کند و اول می‌شود؛ لار دوم و اوز سوم و بعد هم از او دعوت می‌کنند دوباره بنوازد.

«رَنگوبیو» نام هنری رضا روانبخش در گراش

ساز دیگری که آقارضا در نواختن آن تبحر دارد، «زنبورک» است و آنطور که خودش می‌گوید و بین مردم محلی این ساز به همین نام شناخته می‌شود، «رنگوبیو» یا «رنگومیو» است که می‌توان حدس زد از روی ریتم و صدای آن گرفته شده و نوعی «نام‌آوا» به شمار می‌رود. او می‌گوید آن را اولین بار در گراش در مغازه‌ی حاجی غلوم شیخ، یعنی آقای مسلمانی، دیده است و با قیمت ارزان، شاید یک تومان، آن را می‌خرد و می‌نوازد. خوشش می‌آید و یک زنبورک دیگر می‌خرد و آنقدر می‌خرد تا به چهار تا می‌رسد.

نام ساختگی همین ساز برای بسیاری از گراشی‌های آن زمان، تا به امروز، به نوعی فامیلی او شده است. خیلی‌ها او را به نام «رضا رنگوبیو» می‌شناسند. از او می‌پرسیم: «از اینکه شما را با این اسم صدا بزنند، ناراحت نمی‌شدید؟» و او با خلوص و صداقت مثال‌زدنی‌اش پاسخ می‌دهد: «نه! چرا ناراحت شوم؟! فامیلی من را نمی‌دانستند و به این اسم صدا می‌زدند. ناراحتی ندارد!» و می‌گوید تنظیم کردن آن مثل سنتور مشکل است.

او حالا دیگر آکاردئون ندارد. آقارضا می‌گوید یک زمانی یک نفر در مغازه‌ی غلوم شیخ از آن خوشش می‌آید و آقارضا هم با قلب مهربان و وسیع‌اش که دوست ندارد کسی را ناراحت کند، ساز را به او می‌دهد.

اما جدایی از آکاردئونش به معنای خداحافظی با دنیای موسیقی نیست. سنتور ساز دیگری است که آقارضا در نواختن آن مهارت دارد و حتی اخیرا برای نواختن ساز تنبک به کلاس می‌رود. اشتیاق او به موسیقی همیشه تازه است و تمامی ندارد. پسرانش هم دنباله‌رو او شده‌اند. می‌گوید ناصر یک سنتور خریده و محمدجواد هم ارگ می‌نوازد.

بازیگری، جبهه و جانبازی، و رانندگی مینی‌بوس در گراش

رضا روانبخش تجربه‌ی بازیگری در تئاتر هم دارد. او در گراش با گروه نمایشی «باران» همکاری داشته و با هنرمندانی چون گروه علی حسین‌شیری، علی مالدار و محمد نظامی همبازی بوده و با محمدعلی شامحمدی هم همکاری داشته است. خودش می‌گوید از اینکه به سمت هنر رفته است، پشیمان نیست و ادامه می‌دهد: «هنر شادی است. وقتی دلم تنگ می‌شود، سنتور را بیرون می‌آورم و می‌خوانم.»

داشته‌های رضا روانبخش زیاد است؛ از موسیقی تا یادگاری از جنگ هشت‌ساله. آقارضا جانباز است. او به سرعت، ما را از صحنه‌ی تئاتر بیرون می‌آورد و به میدان جنگ می‌رویم.

او از گراش به جهرم و از پادگان جهرم به بهبهان می‌رود که آن زمان زیر آتش جنگ هشت‌ساله‌ی تحمیلی بوده است. می‌گوید در خرمشهر جلویشان شط بوده و آن سمت شط عراقی‌ها کمین کرده بودند. او آکاردئونش را به جبهه هم برده و آنجا هم نواخته است. یک شب بعد از تیراندازی طولانی از سنگری که سه نفره بوده است، آقارضا خسته می‌شود و گوشه‌ای روی شکم دراز می‌کشد و دو همسنگر او هم گوشه‌ای دیگر برای رفع خستگی دراز می‌کشند. می‌گوید: «ما مهمات زیادی نداشتیم، اما خدا را داشتیم و خرمشهر را هم خدا آزاد کرد.»

یکباره خمپاره ۱۲۰ به سنگر برخورد می‌کند. آقارضا پتو را جلو سنگر می‌زند تا جلوی روشنایی برای دشمن را بگیرد. دو همرزم‌اش ترکش می‌خورند و شهید می‌شوند. او هم ترکش می‌خورد و از راننده‌ای که می‌خواسته او را به جای دورتری منتقل کند، می‌خواهد در لیست شهدا نام او را هم بنویسند چون گمان می‌کرده شهید می‌شود. دشمن هم دوباره آن منطقه را زیر آماج خمپاره و گلوله می‌گیرد. او دو سال را در جبهه سپری می‌کند و با یادگاری جانبازی به گراش برمی‌گردد.

در دوره‌ی جنگ، مواقعی که گراش بوده، کارش رانندگی اتوبوس همراه با حسین افشار بوده است. می‌گوید اتوبوس آقای افشار را پدرزنش برای او خریده بوده است و آقارضا هم راننده‌ی سرویس مدارس بوده است. مدیر آن زمان آموزش و پرورش حاج احمد درویشی بوده است. او نزدیک به هشت سال رانندگی سرویس پنج مدرسه را به عهده داشته است.

او رانندگی کراس (موتور پرشی) را هم بلد است و در واقع به زبان خودش عاشق آن است و چند بار به صورت نمایشی با این موتور پرش‌های طولانی داشته است. می‌گوید اولین نفری در گراش بود که موتور کراس داشته است.

حرف اول و آخر آقارضا برای یادگیری هر هنر و حرفه‌ای، علاقه و علاقه است. او می‌گوید: «تا زنده هستم، سنتور و رنگوبیو و ارگ می‌زنم و تا زنده هستم می‌خوانم.»

خوشحالی ابدیِ آقای شعبده‌باز

از آقارضا می‌پرسیم آرزوی او چیست؟ و جواب می‌دهد: «خدا می‌گوید تا زنده هستید دل همدیگر را به دست بیاورید. خوشحالم که هفت‌برکه این مصاحبه را با من انجام داد. تا ابد هم خوشحالم. آرزو می‌کنم ۱۳۰ سال زنده باشیم و کارمان را همینطوری ادامه دهیم تا مردم بیشتر بیدار شوند.»

در میان نقل متنوع و خاطرات رنگارنگش، آقای رضا روانبخش گفتگو را با خنده و نقل یک خاطره‌ی شاد تمام می‌کند: سال ۱۳۷۹ او و محمد نظامی در یک نمایش به کارگردانی محمدعلی شامحمدی همبازی بوده‌اند. هر دو آنها در نقش تعمیرکار بوده‌اند و در صحنه‌ی نمایش به یک تلویزیون نیاز داشته‌اند. کارگردان آن را به عنوان امانت از مغازه‌ی علی امانتی تهیه می‌کند و به عنوان یکی از لوازم صحنه، آنجا قرار می‌گیرد. آقارضا و محمد نظامی غافل از نقش بودن شخصیت‌هایشان و نمایش بودن موقعیت، چنان در نقش‌شان فرو می‌روند که همه‌ی سیم‌های تلویزیون را یکی یکی قطع می‌کنند تا صحنه‌ی تعمیر در نمایش کاملا واقعی باشد!

یادمان رفت بگوییم! آقارضا دستی هم بر شعبده‌بازی دارد و در حین گفتگو، یک شعبده‌بازی کوچک با پول انجام می‌دهد و می‌گوید ترفند پنهان کردن پول به مو نیست، به پشت گردن است!

رضا روانبخش در پایان گفتگو می‌گوید: «دوست پیدا کردن آسان، اما نگه داشتنش سخت است.» شاید او دلتنگ آکاردئونش شده؛ دوستی که یک عمر همراه او بوده؛ از کوچه‌ها و عیش و عزای گراش، تا جبهه.